تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

مثه یه ماده پلنگ، بچه هامو به دندون مي گيرم و سربالاييهاي تهرونو بالا مي رم و خودمو مي زنم به در و ديوار قفس تا ماده شيرو از توش بيارم بيرون.

دوستشون - بچه ي ماده شير - الان ۱۰ روزه كه توي لونه بوي مادر رو كم داره و نرم نرمك اشك مي ريزه.

دلم ميخواد بچه هام آواز خوندن و رقصيدن و نقاشي كردن و سفر به طبيعت و تاريخ رو بلد باشن، چه كنم كه زندگي آموزه هايي غير از اين فراوون داره!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 9:12  توسط ساقی   | 

"پیش از شما

به سان شما بی شمارها

با تار عنکبوت نوشتند روی باد

کاین دولت خجسته ی جاوید، زنده باد!"

 

شعر از استاد شفيعي كدكني

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 13:26  توسط ساقی   | 

Shadi Sadr and her daughterنمی دونم دریا شادی رو در بر گرفته، يا شادي دريا رو.

تشنه ي باز ديدن اين تصويرم.

بچه م دريا الان چه بغضي داره در

گلو. خنده ي نجيبانه ي هميشگي ش كجاست الان بي شادي؟

 

 

شادي را بي حجاب بردند

تفتيش خانه ي شادي صدر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 9:36  توسط ساقی   | 

شادي صدر، وكيل دادگستري و فعال حقوق زنان، امروز در راه رفتن به نماز جمعه، توسط لباس شخصي هاي ناشناس دستگير شد.

او به همراه تعدادي از دوستانش، در بلوار کشاورز در حال حركت به سوي نماز جمعه ي تهران بود كه دستگير شد.

شنيده ها حاكي ست دستگيري او به همراه ضرب و شتم بوده تا جايي كه روسري و مانتو از تنش خارج شده است.

خبر كامل را در سايت میدان ببينيد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 19:1  توسط ساقی   | 

فكر مي كنم بر خلاف گمانه زنيهاي موجود، هاشمي فردا از موضعي بالاتر به انتخابات و وقايع بعد از اون نگاه مي كنه و درباره ش حرف مي زنه.

پيش بيني من مي گه او فردا نشون خواهد داد كه خودش رو در حد يه گروه و جريان فكري و سیاسی پايين نمياره و جایگاهش فراتر از اين حرفاست.

او احتمالن در برابر اتهامات فرد اعلام شده به عنوان رییس جمهور از خودش و خانواده ش دفاع نخواهد کرد و قضاوت در این باره رو به افکار عمومی و تاریخ خواهد سپرد. او فردا بهانه ای به دست کسانی که میان - در پی جو سازیهای زمان انتخابات و بعد از آن - برای شعار دادن علیه وی، نخواهد داد.

من فکر می کنم رفسنجانی سیاستمدار قابلی است و فردا این را در سرنوشت سازترین نمازجمعه ی تاریخ ۳۰ ساله ی جمهوری اسلامی نشان خواهد داد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 19:59  توسط ساقی   | 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

پی نوشت: در میان زندانیهای آزاد شده کسی خبری از "بهزاد مهاجر" داره؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:26  توسط ساقی   | 

بغضم را فرو می خورم.

دردم را فرو می خورم.

عشقم را فرو می خورم .

آتشفشان می شوم.

سهراب کشون

چشمانت را باز کن سهراب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 21:34  توسط ساقی   | 

دیشب تا صبح داشتند جسد سیمان شده ام را دفن می کردند. خاک پسش می داد. و من بالای سر جمعیت ایستاده بودم و می گفتم: بدون تشییع خاکم نکنید! اینطوری نمی روم! مرا با آن کفن سیمانی در شهر تشییع کنید!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 10:42  توسط ساقی   | 

جایی درست سمت چپ قفسه ی سینه م چنان تیر می کشه که انگار می کنم تا چند لحظه دیگه سوراخ می شه.

نمی دونم بیشتر به کدوم درد وابسته ست این تیر. اما بهش رو نمی دم. الان وقتِ سركشي به دردها نيست. وقت برخاستن و خروشيدنه.

و جوشيدن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 17:59  توسط ساقی   | 

صبح پاشدم بچه ها رو ببرم مهد كودك. كلاس نقاشي داشتن و بايد تا 9 مي رسيدن. آژانس گرفتم كه مجبور نشم هي بگم بدو! بدو! و طفلي ها رو با تشويش و اضطراب ببرمشون.

آرتا و اروند تو يه منطقه ي نظامي مي رن مهدكودك. به بركت رانتِ دولتي، مهدكودكشون يه باغ نسبتن بزرگ داره و پارك نسبتن مجهزي كه اكثر قريب به اتفاق بهترين مهدكودكها هم ندارنشون. به خاطر يه همچين امكاناتيه كه با كلي شهريه ي بيشتر (نسبت به بچه هايي كه پدر و مادراشون نظامي ان) اونجا ثبت نامشون كردم.

بعد از كودتاي انتخاباتي براي ورود به محوطه بساطي داريم! چند روز اول كارت شناسايي (با مهر مهدكودك) مي خواستن. چند روز بعد ماشين رو مي گشتن و تا موقع برگشت كارت ماشين و گواهينامه ي راننده رو نگه مي داشتن. چند روز مسافرت بوديم و چند روز هم كه به خاطر آلودگي هوا!!!؟؟؟ تعطيل بود. امروز كه قصد كرديم بريم مهدكودك، ماجرا تفاوت چشمگيري با روزاي قبل داشت.

راه منتهي به در اصلي به دليل تعميرات و راه سازي بسته بود. مجبور شديم از در فرعي كه دو كيلومتر جلوتره بريم. اونجا ازم كارت خواستن. معرفي نامه ي بچه ها رو نشون دادم. سرباز نگهباني (كه تا حالا نديده بودمش) با قيافه ي حق به جانب و از سر رافت اسلامي گفت: ببين خانوم! اين دفعه اجازه مي دم وارد شين، اما از فردا بايد كارت داشته باشين. گفتم خب معرفي نامه كه دارن بچه هام! گفت: نه! اين مهر مهدكودك داره، بايد كارت داشته باشين با مهر حفاظت اطلاعات!

يادش به خير! قبل از كودتا با سلام و عليك و لبخند وارد محوطه مي شديم و سربازاي نگهباني هم كلي با بچه ها خوش و بش مي كردن. حالا كارت ممهور به مهر حفاظت اطلاعات مي خوان! اونم از بچه هايي كه هنوز چهار سالشون نشده!

گفتم: حفاظت اطلاعات كه همينطوري كارت نمي ده، پس مي گين بچه هاي سه چهار ساله هم بايد گزينش بشن؟ خدا نكرده قرار نيست استخدام بشن! اونم از حالا!

سرباز ديگه اي وساطت كرد. معرفي نامه رو گرفت و گفت: بفرمايين تو خانوم. حالا امروز مشكلي نيست. و من اصرار داشتم كه "امروز مشكلي نيست يعني چي؟ اگه قانونه كه بيجا مي كنين براي امروز مي شكنينش. اگه بي قانونيه كه شكر مي خورين مردم آزاري مي كنين."

و طفلی آرتا و اروند که قرار بود امروز بی تشویش و اضطراب هفته شون رو شروع کنن و با آرامش و لبخند برن کلاس نقاشی!

وقتی داشتن می رفتن تو کلاس، با چشماي پريشون گفتن: مامان! وايسا همينجا و از دوربين (مدار بسته) ما رو نگاه كن! اين حرف رو روزاي اول مهدكودك رفتنشون مي زدن. اون وقتا كه احساس ناامني داشتن. و اين ناامني دوباره برگشته.

درك مي كنم كه اون سرباز بينوا هم مي خواسته كارش رو خوب انجام بده تا بتونه يه مرخصي تشويقي اي چيزي بگيره، اما ببين كودتاچيها ترس تا كجا در جانشون رسوخ كرده كه تفتيش رو به مهدكودكها هم كشوندن!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 10:30  توسط ساقی   | 

زنده باد زندگی

مرده باد مرگ

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:43  توسط ساقی   | 

ما باده زير خرقه نه امروز مي خوريم

صد بار پير ميكده اين ماجرا شنيد

ما مي به بانگ چنگ نه امروز مي كشيم

بس دور شد كه گنبد چرخ اين صدا شنيد

 

پي نوشت: به ضرورتي بعد از دو سال باهاش مشورت كردم، اينا رو گفت.

خانه ي سستِ عنكبوت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 10:54  توسط ساقی   | 

تهدید اسرائیل مبنی بر حمله به ایران جدی تر شده.

یک مقام آمریکایی گفته که اگه اسرائیل بخواد حمله کنه، آزاده. اين يعني اوكي دادن تلويحي.

اخبار گوياي اينه كه ايران مي خواد با امريكا مذاكره كنه. اگر چنين باشه، امريكا ديگه امريكاي دو ماه پيش نيست.

حال سعيد حجاريان بده. بعضي خبرهاي تاييد نشده هم مي گن شهيد شده و انتشار خبرش مونده واسه بعد از ۱۸ تير.

چقدر ديره! چقدر ديره! چقدر ديره واسه اينكه گفته بشه "مردم اوباش نيستن و كسي حق نداره با خشونت باهاشون برخورد كنه"!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 16:48  توسط ساقی   | 

حالا وقت بازسازي چهره است در افكار بينواي عمومي. همانها كه گروهي در خفا بهشان مي گويند: "لايعقلون".

كافي ست بگويند: ما كه نبوديم! يه گروه از خدا بي خبر دست نشانده، لباس مقدس ما رو به تن كردن و به مردم شليك كردن و باتوم زدن. درِ دروازه ي گروه مقدس ما هم به روي همه باز است و هر كس با هر نيتي - حتا نيت سوء - مي تواند بيايد عضو شود. ما مردم را دوست داريم! ما به مردم علاقه منديم! ما كه آنها را نمي زنيم! آن دست نشانده هاي از خدا بي خبر لباس ما را پوشيدند و مردم را كشتند!

لايعقلون خوبي باشيد و باور كنيد. مثل من!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:21  توسط ساقی   | 

وقتی آن تو نبوده باشی، شايد بگويي "من هرگز! به هيچ قيمتي! حاضر نمي شوم آنچه را كه مي خواهند بگويم!"

وقتي آن تو بوده باشي، اميرحسين مهدوي، همكار روزنامه نگار مرا درك مي كني. مثل من كه الان كاملن دركش مي كنم و مي گويم: "همين كه از اتاق نمور و تاريك انفرادي بيرون بياورندم و چشم بند به چشمم ببندند و پشت سر خود در آن راهروهاي پيچ در پيچ خوفناك بكشند و به اتاق بازجويي برسانندم و رو به ديوار سيماني بنشانندم و باقي وقايع و اعتراف بخواهند، شايد به آنچه كه تصميم گرفته اند در نهايت از من بشنوند، اعتراف كنم."

اميرحسين! برادرم! با آنچه به عنوان "اعترافاتت" پخش كردند، هيچ چيز از ارزشت، ايمانت، و پاكي انديشه ات كم نشد.

من و تو اعترافاتمان را كرده ايم اين سوي ميله ها، در راهپيماييهايمان از انقلاب تا آزادي.

يادداشت علي معظمي

يادداشت نيما

ندا در آغوش من جان داد

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:53  توسط ساقی   | 

آهای! اونی که فهمیدی واسه متقاعد کردن دیگران باید لینک خبری بفرستی براشون! اینو هم یاد بگیر که لینکهات از منابع مستند باشن. نه بنگاههای دروغ پراکنی احمدي نژاد و دوستان!

می دونی کارت مثه کیه؟ مثه همونایی که دم انتخابات تیشرت قرمز و شلوار لی می پوشیدن و داد می زدن: بخواب تو خونه، پول بياد در خونه ت. آسايش و آرامش با احمدي نژاد. سياهي دستاشون و خراشهاي عميق و متعدد صورتهاشون نشون مي داد كه بچه هاي بينواي كارن. همونايي كه از بچگي خريده بودنشون براي گدايي سر چهارراههاي شهر تهران و بزرگتر كه شده بودن، يا معتاد شده بودن، يا نهايتن اگه خيلي خوش شانس بودن، دستفروش. و دم انتخابات هم بازار جديدي واسه كار بود: ستاد احمدي نژاد دادزن استخدام مي كرد.

همه كه جمال و لاتيكا نمي شن!

حالا ماموريتت فرستادن لينك دروغهاي فارس و رجانيوز و ايرنا و ... براي وبلاگهاست. از خودت كه چيزي نداري بنويسي! حتا آدرس ايميل هم نداري بذاري! و حتا اسم واقعي!

به اسم مستعار موقتت صدات مي كنم:

حميد! به خودت بيا! اگه تو خيابونا نرفتي و نديدي كه چه كردن، و ماموريتت رصد نوشته هاي اينترنتي آزاديخواهان بود، من بهت مي گم: حكم تير رو هم رعايت نكردن. به جاي شليك به پا، به سر و گردن و نخاع شليك كردن. و اتفاقن تنها جايي بود كه به مردان و زنان حقوق برابر دادن با تقسيم مساوي گلوله و باتوم.

اگه به خيابونها رفتي و تو هم يكي از باتوم محورها بودي، بذار يادت بندازم كه به پا نمي زدي، كه به پشت سر و گردن مي زدي و تو گيجگاه و نخاع. نكنه تو بودي اوني كه زدي تو سر اون دختري كه خون از چشمش جهيد بيرون؟!

حميد! به خودت بيا! اونهايي كه جان باختن، خواهر و برادرهاي من و تو بودن. همكلاسي هاي مهدكودك و مدرسه ي من و تو.

و اونهايي كه با خرافات اومدن و وقتي جواب نداد، به كشتن رو آوردن، دشمن خاك و خون من و تو هستن.

اگه دلت براي ايران مي تپه، پرچم رو از دست دزدا بگير و ببند رو زخم خواهرا و برادرات. نذار علمش كنن و تو رو در مقابل ما بذارن! اونهایی که وقتی مردم دروغاشون رو باور نکردن، بهشون خس و خاشاك گفتن، به زبونم نمياد بگم اگه از اين كارا نتيجه نگيرن، با پرچم پاكمون چه مي كنن!

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 16:50  توسط ساقی   | 

گريه نمي كنم برات

نداي خلق ميهنم

مام وطن تويي تويي

كه رو كوير صورتت

ردي كه راه گرفته تا مردمو تشنه تر كنه،

رودخونه نيست، رودِ خونه.

 

نداي من! نداي ما!

گريه نمي كنم برات

كور شده جادوگرِ بد

از "خس و خاشاك"ِ هوات

نمي شنوه خروشتو

كر شده گوشش از صدات

 

برات ترانه مي گم و گريه مو خشم مي كنم

علفهاي هرزو ندا از تن خاكت به خدا

دونه به دونه مي كنم

 

فك نكنن با رفتنت سياهي معنا مي گيره

گور خودش رو كنده ديو،

حالا ديگه زودتر مي ميره

 

گريه نمي كنم برات

گريه دواي درد نيست

بهاي آزادي ما

اونچه كه ديوه كرد، نيست

 

خونِ تو كه رد بگيره تو خاك خشك خونه مون

اطلسيا جون مي گيرن، سبز مي شه ويروونه مون

چشماتو وا كن و ببين

قلبِ تو در ما مي تپه

سر زده خورشيد از افق

كور مي گه هنوز شبه

 

نقل از اینجا 

بیانیه چهاردهم کمیته صیانت از آرای موسوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 12:54  توسط ساقی   | 

می گه حافظه ی بچه هات رو تقویت کن و اطلاعات عمومی شون رو زیاد کن. دایره ی لغاتشون باید پیشرفت کنه.

می گه خوبه که طبیعت رو می شناسن و اسم حشره ها رو به تفکیک می دونن و تمساح و گراز و میمون و شیر رو می شناسن؛ اما براشون فلش كارت بگير و اطلاعاتي بهشون بده كه عموم بچه ها دارن.

مي گه مهم اينه كه بچه هات بتونن از يك تا ده رو بي وقفه بشمارن، اين خوبه كه ازت سوال مي كنه مامان ۱۰۰ رو چطوري با انگشتام نشون بدم؛ اما خلاقيتها و چالشهاي ذهني شون رو مربي هاشون نمي فهمن و اين براشون بده.

مي گه سيستم آموزشي ما مبتني بر حافظه س و اينا بايد تا وقتي مي رن مدرسه، خودشون رو با اين سيستم هماهنگ كنن.

اينها رو خانوم دكتري مي گه كه امروز آرتا و اروند رو بردم پيشش تا تست هوش بگيره ازشون.

مادر آنرمال نمي تونه بچه هاي نرمال تربيت كنه. درك من از زندگي، اين اجازه رو بهم نمي ده كه بچه هام رو مجبور كنم شعر و قرآن حفظ كنن و وقتي بزرگترها جمعن، بشن مليجك و بيان حفظياتشون رو بخونن و بزرگترها براشون دست بزنن. درك من از زندگي بهم مي گه، بذار بچه هات زندگي كردن رو ياد بگيرن.

چرا روانشناسها بايد راهكار پيشنهاديشون يكسان سازي باشه؟

اگه من اشتباه مي كنم، صلاحيت نگهداري بچه هام رو ندارم. و اگه اون خانوم دكتر و همكاران فراوانشون و سيستم آموزشي و تربيتي اجتماعي ما اشتباه مي كنه، مي گن بازم من صلاحيتش رو ندارم كه تو اين جامعه زندگي كنم. مي گن با اين طرز تفكر و زندگي، بهتره از كشور خارج شي و بري تو يه جامعه ي آزاد زندگي كني.

و انگار گوشهاشون نمي شنوه: اينجا خانه ي من است! چراغ من در اين خانه مي سوزد!

پي نوشت: قلم نيوز رو به شيوه ي تازه اي هك كردن و كاركنان سايت كلمه و روزنامه ي كلمه ي سبز رو دستگير. آزادي بيشتر از اين؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 22:59  توسط ساقی   | 

۱- دلم داره قيلي ويلي مي ره از شنيدن خبر سبز تاييد نشده اي.

۲- وقتي اوج مي گيرم با اون صداي مخملي با چاشنيِ ساز، پليز! اينطوري به حضيض پرتم نكن.

 ۳- وقتي داري از گشنگي مي ميري و هيچي نيست واسه خوردن، از تو سطل آشغال ته مونده غذا بر مي داري بخوري؟

۴- آرتا: بگم؟! من: بگو! آرتا: بگم؟! من: بگو! آرتا: بگم؟! من: بگو ديگه! آرتا: پي پي دارم.

از ديگران: روزنگار هفته آخر خرداد ۸۸

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 1:1  توسط ساقی   | 

اعتراض مردم به کودتای انتخاباتی و کشتار وحشیانه ی هموطنان در چند روز اخیر امروز ساعت ۵ تا ۶ عصر با روشن نگهداشتن چراغ ماشینها نشان داده می شود.

مردم ایران شکل تازه ای از اعتراض مدنی را ابداع کرده اند. امروز ۵ تا ۶ عصر چراغ ماشینها در همه ی کشور روشن می ماند تا اعتراض به دیکتاتوری و خشونت ابراز شود.

بیانیه ششم میرحسین موسوی

مرثیه ای برای ندای مردم ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 8:59  توسط ساقی   | 

می دانید! آخر قصه را مردم می نویسند. این یک اصل قدیمی ست. می خواهید باور کنید یا نکنید.

می دانید! تنها ماندن بد است و در پاياني که مردم می نویسند، فقط ضد قهرمانها و كاراكترهاي بد تنها مي مانند.

مي دانيد! قصه دارد به پايان مي رسد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:32  توسط ساقی   | 

دو نیم می شوم:

نیمی را می سوزانم و به باد می دهم. خودش می داند چه کند با این نیمه!

نیمی را خاک می کنم و خاکش را آب می دهم. 

خورشید که بدمد، فردا از راه مي رسد. سوارش مي شوم و مي روم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 1:19  توسط ساقی   | 

امروز پلیس ضد شورش تو مسیر راهپیمایی - از توپخونه تا انقلاب و بعد آزادی - نبود. جاهای دیگه ی شهر هم ندیدمشون. شنیده می شود حفظ نظم پایتخت به سپاه سپرده شده. و البته اینکه موتور سوارهای قرارگاههای بسیج ۹ شب به بعد در حرکتند، مي تونه به معني كمك اونها به سپاه باشه.

راهپیمایی عالی برگزار شد. سیاه و سبز و سکوت. به یاد دختران و پسران شهید و زخمی و برای همدردی با خانواده هاشون.

قرار بعدی شنبه، چهار عصر، میدان انقلاب است. این بار به دعوت مجمع روحانیون مبارز راه می رویم از انقلاب تا آزادي. امیدوارم مسئولان جواز هم برایش صادر کنند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 22:45  توسط ساقی   | 

۱-

چند روزه که شبکه ی اس ام اس قطعه، بعد سيماي ملي!!! اس ام اس هاي رسيده رو مي خونه.

اين اس ام اس ها رو از كجاش درمياره جناب ضرغامي؟؟؟؟ ۲۴ ميليون راي رو هم حتمن از همونجا درآوردن.

۲-

عاشق رشد طبقه ي فكري متوسط در ايرانم. به كوري چشم دشمنان ملت، با تمام سعيي كه براي گرفتار كردن مردم در دام فقر اقتصادي انجام دادن، مردم چنان رشدي در زمينه ي فكري كردن كه طالبانيزم در ايران آچمز شده، مثل عاليجناب تسو داره جوونها رو گردن مي زنه. اما جوونا سكوت مي كنن و با صلابت راه مي رن؛ تا چشم دشمنان ملت دربياد.

۳-

دلم را از خود كنده ام به تمامي، و داده ام به اين ملت. ديروز معراج انقلاب تا آزادي بود و امروز ونك تا تجريش. رفتم و خدا رو ديدم. ديروز كه صورت اون مرد جوون رو تو دستام گرفته بودم تا گرم بشه و ديگه نلرزه، مام وطن در تمام وجودم ريشه كرد.

۴-

بچه که بودم، بزرگترام مي رفتن پشت بوم و الله اكبر مي گفتن. صداشون جاي اينكه بره تو گوشم، يه راست فرو مي رفت تو قلبم. مي ترسيدم، اما هي به خودم دلداري مي دادم و مي گفتم نبايد بچه بازي دربيارم. اين چند شب از بچه هام مي خوام با ما فرياد بزنن الله اكبر، تا صداي ما تو قلبشون اونطوري فرو نره. اما انگار مي ره. امروز هر دوشون گفتن مامان بغلم كن! حس كردم كه چه مي كشن! بغلشون كردم و فشارشون دادم، و ديگه نمي دونم بايد چي كار كنم!

۵-

 اي سياوش قميشي به صدات بگو از گوشم بره بيرون! اين روزها وقت اين زمزمه ها نيست:

کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمی ورزه

بهایی داشت این دل پیشترها که در این روزا نمی ارزه

پی نوشت: بیانیه کامل میرحسین موسوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 1:53  توسط ساقی   | 

با ابوالفضل فاتح ۵ سال در خبرگزاری دانشجویان ایران همکار بودم. صرف نظر از اختلاف نظرها و سلیقه ها، به صداقتش ایمان دارم و معتقدم خاطراتش از دو روز گذشته، برگي از تاريخه و انتشارش لازم. و بر همين اساس براتون نقل مي كنم:

خاطرات ابوالفضل فاتح
 لحظات بیرون آمدن
غول کودتا از کوزه بیت رهبری

قلم نيوز، جمعه و شنبه 22 و 23 خرداد ماه 1388

روز پنجشنبه جلسات مکرر و پیوسته‌ای با حضور جناب آقای موسوی برگزار شد. بحث اصلی، پیرامون تمهیداتی بود که باید برای انتخابات اندیشیده می‌شد. گزارش‌های مکرری به دوستان رسیده بود که نگرانی‌هایی را از روند برگزاری انتخابات دامن می‌زد. موضوع نظارت بر صندوق‌ها از موضوعات بسیار جدی بود که دغدغه کمیته صیانت از آرا شده بود.

مهندس موسوی جمعی از دوستان را انتخاب کرد که به شکل مجزا و متمرکز مسایل حساس روز انتخابات را دنبال کنند. سیستم پیامک از سوی مخابرات قطع شده بود.

قرار شد مهندس موسوی در یکی از مساجد جنوب شهر رأی خود را به صندوق بریزد. این مسجد، مسجد جامع ارشاد در شهر ری بود. حدود 11 شب خبر زمان و مکان رأی‌ریزی مهندس موسوی بر روی سایت قلم قرار گرفت.

صبح که به مسجد جامع ارشاد رفتم، جمع بسیار زیادی از خبرنگاران در این مسجد اجتماع کرده بودند. آقای مهندس موسوی به اتفاق خانم رهنورد رأی خود را به صندوق انداختند و برای صحبت کوتاهی، پشت تریبون مسجد قرار گرفت. داشت می‌گفت که ما امشب بیداریم که میکروفن قطع شد.

بلافاصله به ستاد برگشتیم. مهندس موسوی از نزدیک روند رأی‌گیری را دنبال می‌کرد. گزارش‌های پی‌ در پی از صندوق‌های اخذ رأی در سراسر کشور، حاکی از استقبال کم‌نظیر مردم بود. عمده گزارش‌ها جهت رأ‌ی‌گیری را به سمت مهندس موسوی نشان می‌داد.

هنوز ساعتی از رأی‌گیری نگذشته بود که خبرگزاری‌ها و رسانه‌های طرفدار دولت، پیروزی آقای احمدی‌نژاد را اعلام کردند اما گزارش‌ها به ما اطمینان می‌داد که ما با فاصله زیاد، رتبه نخست را در اختیار خواهیم داشت.

خوشحالی زایدالوصفی بر دوستان حاکم شده بود. گزارشی از کمیته صیانت از آرا ارایه شد. بسیاری از حوزه‌ها از کندی اخذ رای، کمبود تعرفه و مانع‌تراشی در مسیر ناظران شکایت داشتند، با این همه ترکیب آرای اعلامی قویا به نفع مهندس بود.

مهندس موسوی در تماس مکرر با سران دو قوه مقننه و قضاییه، دادستان، دفتر مقام معظم رهبری، نگرانی‌های مطروحه پیرامون روند اخذ آرا را منتقل کرد.

لحظه‌ به لحظه شکایت‌ها بیشتر می‌شد. در بسیاری از حوزه‌‌ها تعرفه‌ها پایان یافته‌ بود. اما اصلاح جدی صورت نمی‌گرفت. همه‌ به نتیجه رسیده بودیم که این یک اقدام برنامه‌ریزی شده از سوی برگزار کنندگان است. آنها به وضوح تمایلی برای رساندن تعرفه، تمدید وقت و تسریع در اخذ آرا نشان نمی‌داد. گفته می‌شد که بعضی از شعبه‌ها از ساعت ۴ بعد‌از ظهر تعطیل شده است. هرچند ساعت به ساعت انتخابات تا ۱۰ شب تمدید شد، اما پیش از آن بسیاری از شعبه‌ها تعطیل شده بود و حتی برخی از مردم که در صف حاضر بودند، بدون دادن رأی بازگشته بودند.

حدود 4 بعد‌از ظهر کسی به مهندس موسوی گفته بود که عده‌ای به این جمع‌بندی رسیده‌اند که انتخابات را ۱۹ به ۱۴ به نفع احمدی‌نژاد اعلام نمایند. مهندس این موضوع را به مسوولین منتقل کرد.

حدود ساعت ۶ بعد‌ازظهر مهندس موسوی نامه‌ای به مقام معظم رهبری نوشت و مداخله ایشان را برای تصحیح روند انتخابات، تقاضا کرد.

حدود ساعت ۱۰ شب خبرهای رسید که عده‌ای می‌خواهند انتخابات را به نفع آقای احمدی‌نژاد به پایان برسانند، حال آنکه هنوز شمارش آرا به شکل سراسری آغاز نشده بود.

مهندس موسوی یک مصاحبه مطبوعاتی فوری برگزار کرد و با اشاره به تخلفات انتخاباتی صورت گرفته نسبت به روند شمارش آرا به شدت هشدار داد.

حدود ۱۱ شب مهندس موسوی نامه‌ای سری به مقام معظم رهبری نوشت، این نامه را به صورت دستی به بیت مقام معظم رهبری بردم و آن را تحویل آقای وحید دادم. چند دقیقه‌ای هم با هم صحبت کردیم از فحوای صحبت‌های ایشان دریافتم که باید انتخابات را تمام شده تلقی کنم. او می‌گفت برای چگونگی اعلام شمارش آرا به وزارت کشور تذکر داده است، اما ترکیب نهایی آرا را یک مرحله‌ای به نفع آقای احمدی‌نژاد می‌دانست. به ایشان گفتم تمام گزارش‌ها، مشاهدات عینی و ارزیابی‌های منطقی و علمی ما کاملا عکس آن چیزی است که دارد اعلام می‌شود.

پس از تحویل نامه به محل استقرار مهندس موسوی برگشتم همه دوستان جمع بودند. مهندس موضوع را با یکایک دوستان در میان گذاشت و طلب مشورت کرد. همه بهت‌زده بودند. هیچ‌کس چنان نتیجه‌ای را باور نداشت، هیچ گزارشی هم بر آن مبنا از سوی بازرسان ستاد دریافت نشده بود. مهندس موسوی پس از جمع‌بندی دیدگاه‌ها گفت: انتخابات حق مردم است، من نمی‌توانم از حق مردم بگذرم و تا آخر خواهم ایستاد و تا تصحیح این دروغ، مسایل را با مردم در میان خواهم گذاشت.
به روزنامه‌ها دستور داده شده بود که هیچ یک حق ندارند که تیتری مبنی بر پیش‌بینی آرا بزنند. کلمه سبز که تیتری در این راستا را پیش‌بینی کرده بود در چاپخانه متوقف و مجبور به تغییر تیتر شد. با این حال، خبر می‌رسید که روزنامه‌های ایران و کیهان می‌خواهند تیتر پیروزی آقای احمدی‌نژاد را بزنند. ایرنا و فارس هم اعلام پیروزی آقای احمدی‌نژاد را کرده بودند.

حدود 2 نیمه شب بود که مهندس جلسه را ترک کرد. دوستان با هم مشورت می‌کردند و هر کدام در جست‌وجوی راهکاری بودند اما فاصله و نسبت آرای مطروحه وزارت کشور از چنان شکافی برخوردار بود که به روشنی فریاد می‌زد آنها نخواسته‌اند هیچ جایی برای تجدید نظر و اعتراض باقی بگذارند.

حدود ۴ صبح با خبر شدم که تنش‌های پراکنده‌ای حول ستاد مرکزی شکل گرفته است و به جلوی ستاد گاز اشک‌آور انداخته بودند.

نزدیک صبح در خیابان کسانی بوق می‌زدند و شادمانی خود را از نتایج آرا ابراز می‌داشتند.
با آقای حمید رسایی صحبت می‌کنم. چهار ماه پیش به من گفته بود آقای احمدی‌نژاد ۲۳ میلیون رأی خواهد آورد. رأی ۲۲ میلیونی آقای خاتمی وتو خواهد شد. موسوی نیز حدود ۱۰ میلیون رأی خواهد داشت. من هوش و ذکاوت او را نداشتم. دیشب به خاطر پیشگویی‌اش به او تبریک گفتم.

صبح دوباره جلسه دوستان تشکیل شد و تحلیلی از شرایط ارایه شد به نزد مهندس موسوی رفتیم. با همان آرامش و نجابت همیشگی نشسته بود. انسان‌های بزرگ با این مصایب خم نمی‌شوند. او می‌گفت حالا بیشتر از همیشه مطمئن شدم که چرا باید می‌آمدم. بیانیه‌ای را که نوشته بود برای دوستان خواند. مهندس می‌گفت من هیچ‌گاه صدایم را بلند نکردم اما این تکلیف شرعی است که وقتی ظلمی می‌شود، حرفم را بزنم؛ من نیامده بودم تا برای خود قبایی بدوزم اما مردم حقی به گردن من دارند و نسبت به پیگیری امانتشان حساس هستند و من نمی‌توانم کوتاه بیایم.

تلفن پیوسته زنگ می‌خورد. هیچ ‌کس نیست که حیرت‌زده نباشد، برخی‌ گریه می‌کنند، بعضی فریاد می‌زنند، برخی افسرده شدند، بعضی نگرانند. خودم هم که به چهره مهندس نگاه می‌کنم، شرمم می‌آید و بعضی وقت‌ها گریه‌ام می‌گیرد. نمی‌توانم بپذیرم، توجیه نمی‌شوم. بعضی وقت‌ها زنده به گور می‌شوی. من هرگز تصویر موسوی را از لوح دلم پاک نخواهم کرد. به خدا پناه می‌برم و شما عزیزان را به خدا می‌سپارم. حیف که دفتر خاطرات اینگونه پایان یافت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 22:1  توسط ساقی   | 

از كرامات شيخ ما اين است كه نزديك به ۴۰ ميليون تن در انتخابات دور دهم رياست جمهوري شركت مي كنند و حتا يك راي باطله هم وجود ندارد.

از كرامات شيخ ما اين است كه يكسان سازي چنان خود به خود در كشور اتفاق مي افتد كه از روستاي ما تا پايتخت، همه با تناسب يكسان حداكثري به ايشان راي داده اند.

از كرامات شيخ ما اين است كه نتايج قطعي انتخابات، سه روز قبل از برگزاري انتخابات از سوي روزنامه ي "ك" اعلام مي شود.

از كرامات شيخ ما اين است كه در نطق هاي انتخاباتي اش حتا يك بار هم نمي گويد "مردم به من راي بدهيد تا ..."،  چرا که آحاد ملت را "لا یعقلون" می داند و تنها مي گويد در چهار سال آينده چنين مي كنم و چنان.

از كرامات شيخ ما اين است كه مي نويسند "ميرحسين موسوي خامنه"، خوانده مي شود "ايشان"

شيخ ما كرامات ديگري هم دارد كه هنوز رو نكرده است. تاسيس وزارت يا معاونت امر به معروف و نهي از منكر به جاي گشت ارشاد، كرامتي ست كه شيخ ما به زودي رو مي كند.

و كراماتي كه - من مرده، شما زنده - آشكار خواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 19:15  توسط ساقی   | 

آنها که از وضع موجود راضی نیستند و برای تغییر هیچ تلاشی نمی کنند، به نظر من حتا ارزش اين را ندارند كه بهشان فكر كنم.

آنها كه از وضع موجود راضي نيستند و به جاي يافتن راهي براي تغيير، چشمشان را مي بندند تا نبينند، از نظر من منفور هستند.

آنها كه از وضع موجود راضي نيستند و براي تغيير تلاش مي كنند، از نظر من مجاهدند.

آنها كه از وضع موجود راضي نيستند و دنياي بيرون اجازه ي تلاشي براي تغيير به آنها نمي دهد و خودشان را به هر در و ديواري مي زنند كه كاري بكنند و دست كم اعتراض مي كنند، اگر لت و پار شوند، از نظر من جانباز و اگر منهدم شوند، شهيدند.

اين نطق آستانه ي انتخابات دور دهم رياست جمهوري نيست. دارم با خودم حرف مي زنم و تكليفم را دست كم با دنياي درونم روشن مي كنم.

دلم شور مي زند. شايد هم هيجان دارد، از فرط يافته هاي اين چند روز. مناسبات بين آدمها را چه چيزهاي عجيبي تعيين مي كند. چه سخت است و چه آسان!

راستش پدرم درآمده در آستانه ي اين انتخاباتي كه درونم جريان دارد. نتيجه اش هم كه مثل دور دهم انتخابات رياست جمهوري فردا همين موقع ها اعلام نمي شود! نتيجه اش را تاريخي تعيين مي كند كه در من جاري ست.

و به اينجا كه مي رسم، ديگر اصلن چه اهميتي دارد كه بيرون از من چه خبر است!

پی نوشت:

انوشیروان و ایران سبز

کی بورد فراسو و حماسه ی سبز

دلم می خواد فردا این موقع به این پست بگم مزخرفات نیما 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 3:23  توسط ساقی   | 

این رعد و برق شبانگاهی و باران همراهش چه حالی دارد می دهد امشب. عینهو فریاد مردم در خیابانهای شهر تهران که این روزها به یمن آستانه ی انتخابات - که تبدیل شده به آستانه ی مورد علاقه ی من - لباس شخصي ها و لباس گروهي ها كاري به آن ندارند، و تنها اجيرشدگان كانديداي - معلوم نيست كدام - مردمي با آنها برخورد مي كنند.

تا مدتي بايد واقعيتي به نام موش را در زندگي ام بپذيرم. اميد دارم كه اين واقعيت تا جمعه اي كه پيش روست، رخت بربندد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 2:7  توسط ساقی   | 

در مسير برگشت سر ميدان فاطمي خانمي در حدود سني مادرم در كنار ماشين ما در حال رانندگي بود. هنگام دور زدن، روسري از سرش افتاد. مردد ماند كه فرمان را در دست بگيرد يا روسري را روي سرش بكشد. شيشه ي هر دو ماشين پايين بود و چه پنجره اي بهتر از اين براي گفت و گو. با تاكيد گفتم: نه به حجاب اجباري! يك لحظه انگار خشكش زد. ناگهان با شادي جيغ كشيد و دو انگشتش را به نشانه ي اميد پيروزي از ماشينش بيرون آورد.

دور زد و از هم دور شديم. و هر يك لبخند و اميد مشتركمان را به دو سوي شهر برديم.

گزارش کامل نوشتاری و تصویری را اینجا ببینید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 2:0  توسط ساقی   | 

اگر از مديريت شش ماهه ي دولت موقت بر قوه ي مجريه و همچنين رياست جمهوري چند ماهه ي ابوالحسن بني صدر بگذريم، و همچنين از رياست جمهوري كوتاه مدت محمد علي رجايي كه پس از اندكي به همراه نخست وزيرش، محمدجواد باهنر ترور شد، فاكتور بگيريم، و اگر دوره ي رياست جمهوري چهارساله ي خود وي را نيز از تاريخ استقرار نظام جمهوري اسلامي كم كنيم، امشب، محمود احمدي نژاد، رييس جمهور وقت و نامزد انتخاباتي دور دهم رياست جمهوري، تنها با نام نبردن از مقام رهبري در زمان تصدي پست رياست جمهوري، تمام دولتمردان رده اول كشور در طول تاريخ جمهوري اسلامي را به فساد متهم كرد.

او با نام بردن صريح از ميرحسين موسوي، علي اكبر هاشمي رفسنجاني و سيد محمد خاتمي، 24 سال مديريت اجرايي كشور را سراسر فساد خواند و تنها چهار سال اخير را مايه ي افتخار ملت ايران! دانست.

وي ضمن نام بردن از غلامحسين كرباسچي، شهردار اسبق تهران كه آغازگر نوآوري در مديريت شهري در ايران بود، و همچنين فرزندان رفسنجاني، رييس مجلس خبرگان و رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام، به عنوان مفسدان اقتصادي، حتا به ناطق نوري، رييس اصولگراي اسبق مجلس شوراي اسلامي نيز رحم نكرد و تلويحا او را نيز به فساد مالي متهم كرد.

در حالي كه فعالان حقوق زنان، فعالان جنبشهاي دانشجويي، كارگري و معلمان، و تعدادي از روزنامه نگاران و وبلاگ نويسان  در طي چهار سال گذشته، با وجود فعاليتهاي مدني در چارچوب قانون به بهانه هاي واهي به اتهام اقدام عليه امنيت ملي و تهيه ي خوراك براي رسانه هاي بيگانه زنداني، محاكمه و محكوم شده اند و يا در زندان جان باخته اند و گروهي از آنان همچنان در زندان به سر مي برند، امشب، رييس دولت نهم، در يك مناظره ي مستقيم تلويزيوني با رقيب انتخاباتي خود 24 سال تاريخ جمهوري اسلامي را مورد اتهام فساد اقتصادي و سرافكندگي در عرصه ي بين المللي كرد و موسوي، هاشمي رفسنجاني و خاتمي را به همدستي براي برانداختن دولت به گفته ي وي مردمي و خدمتگزار مردم  متهم كرد.

اين مناظره در عرصه ي خبري بين المللي از چنان اهميتي برخوردار بود كه تلويزيون صداي آمريكا و بي بي سي فارسي درست پس از آن برنامه ي ويژه ي  تحليلي داشتند.

سوال اينجاست:

آيا احمدي نژاد مناظره ي انتخاباتي كرد؟

آيا احمدي نژاد براي بيگانگان خوراك تبليغاتي تهيه كرد؟

آيا احمدي نژاد تاريخ جمهوري اسلامي ايران را افشا كرد؟

آيا احمدي نژاد با بدبين كردن مردم نسبت به سرشناسترين افراد در تاريخ نظام جمهوري اسلامي، آنها را به عدم شركت در انتخابات ترغيب كرد؟

آيا احمدي نژاد عليه امنيت ملي اقدام كرد؟

آيا احمدي نژاد در نظم عمومي جامعه اخلال ايجاد كرد؟

آيا احمدي نژاد تشويش اذهان عمومي كرد؟

منبع سايت ميدان

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 11:53  توسط ساقی   | 

"يعني چي؟ آخه الان وقتش نيست! ما كه نمي گيم نه! ما هم موافقيم، اما الان مطرح كردن اين مسئله يعني اجازه دادن به روزنامه ك ... كه زيرآب موسوي رو بزنه!"

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 11:43  توسط ساقی   | 

می روم سفر که به تو فکر کنم و ببينم چرا مدتي ست در تمام لحظه هاي خصوصي من حضور داري با آن چشمهاي نگرانت كه خيره شده اند به جايي و به هيچ جا نگاه نمي كنند؟

و به آرمانهات فكر كنم و به عشقت و به روسري اي كه هنوز به سر داري.

و به اينكه آيا هيچ انساني مي تواند مالك انساني ديگر باشد؟

و به اينكه آيا روابط انسانها را شناسنامه ها و قراردادها تعيين مي كنند؟ و آيا اين، شرايط است كه زندگي را مي سازد و تعريف مي كند يا قراردادها؟

و به اينكه آيا شهامت آن را داريم كه تغيير را بپذيريم؟ و آيا توان بازسازي خود را داريم؟

و به اينكه انسان چگونه و با چه كسي مي تواند قرارداد ابدي ببندد؟

و به اينكه اگر انديشه، حس و روح انسان رشد يا تغيير مي كند، چگونه مي توان به قراردادي كه يك سال پيش يا بيست و هشت سال پيش بسته اي و بسياري از مفاد آن مسكوت مانده و اجرا نشده و بسياري از مفاد آن اجرا شده و در عمل ناكارآمدي اش هويدا شده، پايبند باشي؟

و به اينكه انسانها چقدر مي توانند بي هم و در عين حال با هم باشند و به عكس؟

مي روم سفر كه به خيلي چيزهاي ديگر فكر كنم. به دلتنگي هاي ازلي و ابدي، به عشقها و فراموشي ها، به پروازهاي نيمه كاره، به افول و سقوط و هبوط، به خدا، و به جاي خالي اش.

مي بيني! دو روز مي روم سفر، با دو تا بچه و سه تا آدم بزرگ، و اين همه كار دارم.

پي نوشت: بيخود نيست ازم فرار كرد، از بس سختم لابد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:31  توسط ساقی   | 

البته کپی رایت این عبارت محفوظه که "مردا از مخ پریود می شن". دوره ش خیلی منظم نیست و معلوم هم نیست که هر بار چقدر طول بکشه.

من کمی اصلاح می کنم این نظریه رو:

این نوع پریود مرد و زن نداره. بستگی به نوع روح آدمش داره. و چه کنم که هم خودم دچارشم و هم هر کسی رو که دور و برم می بینم!  

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 18:13  توسط ساقی   | 

فاطمه مسجدی و مریم بیدگلی، دو نفری که تو قم فعالیت می کردن اخیرا در حمایت از دختری که در معرض قتل ناموسی قرار داشته با افراد بانفوذ تو این شهر درگیر شده بودند.

فاطمه مسجدي رو تو كرج پيداش كردن و غلامرضا سلامي رو هم همراهش دستگير كردند.

اصل خبر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:28  توسط ساقی   | 

هفته گذشته سخت رفتن مهدکودک. شروعش بود خب! اول آرتا خیلی سخت می رفت. دو سه روز که گذشت جاشون عوض شد. اروند بیشتر بی قراری می کرد.

گذاشتنشون با حلقه ی اشکی که تو چشمشون موج می زد، با اون صورت برافروخته اي كه با كودكي شون منافات داشت، تپش كبوترانه ي قلبشون وقتي بغل خداحافظي مي كرديم همو، تنهايي م رو به كامم تلخ مي كرد.

اونا مي رفتن و بعد از چند دقيقه ديگه قاطي بازي مي شدن با بچه ها؛ من مي موندم و يه بغل خالي واسه آرتا و اروندم. ناي هيچ كاري رو نداشتم. دراز مي كشيدم رو تخت و چشم مي دوختم به ساعت. ثانيه ها رو مي شمردم تا بشه ساعتي سه. مي رفتم دنبالشون و ...

شايد وقتي بزرگ هم بشن، يادشون نره كه دلشون نمي خواسته برن مهدكودك. شايد ازم گله داشته باشن حتا وقتي مرد شدن. اما بي تابي هايي كه قورتشون مي دم، مي ارزه به اينكه الان دارن ياد مي گيرن "وابسته" نباشن. روي پاي خودشون وايسن. و به كسي تكيه نكنن.

هرچند اروند بگه: مامان! همينجا تو دفتر رو اين صندلي بشين. سر كار نريا! حتا تو باغم نرياااا! بشين و صداي ما رو گوش كن.

و آرتا بگه: مامان! بلندشو وايسا بعد بغلم كن. بغلش كه كردم بگه: حالا سفت فشارم بده تا بغلت فرو بره تو من تا دلم برات تنگ نشه.

و سراسر وجود من گر بگيره و باز لبخند بزنم. قيافه ي جدي به خودم بگيرم و بگم: حالا ديگه به سلامت.

و موقع برگشتن، يه پام بره و يه پام نره. يه دل بره و يه دل نره.

و اين حكايت همه ي مادرهاست. و اين حكايت همه ي عاشقهاست. و اين حكايت من است.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:36  توسط ساقی   | 

حالم بد است. حالم بد است. حالم بد است.

دلارا دارابی اعدام شده است. امروز صبح! وقتی من هی بیدار می شدم به صدای گنجشکها و سارها و قمری ها و هی بالشم را پشت و رو می کردم که صورتم خنک شود و هی پر پتوی سبزم را روی شانه ام می کشیدم که گرم شود.

دلارا دارابی را اعدام کرده اند به نام قانون!!! و مدافعان حقوق بشر هر چه فریاد زدند صدایشان به گوش اعدام کننده ها نرسید. 
آنها نشنیدند. نمی شنوند. و هر روز اعدام می کنند و اعدام می کنند و اعدام می کنند و

من طناب دار را بر گلویم و سنگهای سنگ.سار را بر سرم هر بار احساس می کنم و هر روز اعدام می شوم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:47  توسط ساقی   | 

سطرها نوشتم اینجا راجع به بدترین چیزی که واسه یه آدم می تونه وجود داشته باشه.

بعد ناچار شدم پاکشون کنم.

بعد فهمیدم که بدتر از اون هم هست: اینکه آدم ناچار بشه خودش رو قورت بده.

پی نوشت: طعنه ی ناشنیده

گزارش تکاندهنده از بازداشتگاه کلانتری زنان مشهد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:47  توسط ساقی   | 

ائتلاف جنبش زنان از هیچ کاندیدایی حمایت نمی کند. کسی را به شرکت کردن یا نکردن در انتخابات ترغیب نمی کند.

ائتلاف جنبش زنان تنها به بیان مطالبات محوری زنان در آستانه ی انتخابات می پردازد:

اصلاح قانون اساسي در بندهاي ۱۹، ۲۰، ۲۱ و ۱۱۵

پيوستن به كنوانسيون رفع هر گونه تبعيض عليه زنان

هر کاندیدایی که این مطالبات را - نه در حد شعار - جزو محورهای برنامه ی خود قرار دهد و برای آن برنامه ریزی کند، طبيعتا آراي نيمي از راي دهندگان را خواهد داشت. 

متن بیانیه همگرایی

گزارش نخستين جلسه مطبوعاتي همگرايي جنبش زنان:

قانون اساسی قابل تغییر است

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:47  توسط ساقی   | 

وقتی بین گروه کثیری از افرادی قرار می گیرم که اتفاقن عمدتن دوستشون هم دارم، به اين نتيجه مي رسم كه حالا حالاها گرفتار حاكميتهاي غيردموكراتيك و مردسالارانه خواهيم بود.

اما

اين چيزي از اشتياقم به تلاش براي گذار به دموكراسي و برابري كم نمي كنه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 21:20  توسط ساقی   | 

این بیانیه از سوی گروههای جنبش زنان شامل:
کانون زنان ایرانی
میدان زنان
مدرسه ی فمینیستی
کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت
کمیته زنان سازمان دانش آموختگان ادوار تحکیم وحدت
کمیته ی گزارشگران حقوق بشر
انجمن تلاشگران سلامت
انجمن فراسو (تبریز)
صادر شده است.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 17:16  توسط ساقی   | 

"تصویب قانونی در افغانستان به مردان اجازه می دهد بدون رضایت همسرشان با آنها همبستر شوند. این امر در سطح بین المللی جنجال برانگیز شده است.

بر اساس "قانون احوال شخصی شیعیان" که از تصویب پارلمان افغانستان گذشته و به امضای رئیس جمهور، حامد كرزي رسیده، همچنین زنان بدون رضایت شوهرشان، اجازه ندارند از خانه خارج شوند.

استحکام بنیان خانواده، بهانه ي اصلي تصويب اين قانون است، اما مدافعان حقوق بشر معتقدند که تمکین اجباری زن از مرد در روابط جنسی، نوعی تجاوز محسوب می شود.  

این قانون آزادی های زنان را سلب می کند و با اجبار آنان به تمکین بدون چون و چرا از خواسته های جنسی همسرانشان، به نقض حقوق زنان پشتوانه قانونی می دهد.

این موضوع محدود به شیعیان افغانستان و حتی جامعه این کشور نمی شود، بلکه در بسیاری از دیگر جوامع مسلمان نیز، حقوق و اختیارات زنان، منوط به اجازه شوهران و پدران است."

خوندن این خبر نفرت رو تو دل آدم نسبت به طالبانیسم زنده می کنه. و آدم احساس می کنه که چقدر زنان افغانستان مظلوم و بدبختن كه بعد از اين همه سال جنگ و سختي كشيدن و رفتن طالبان، حالا هم حكومتي اومده كه با پز دموكراسي، چنين قوانيني رو تصويب مي كنه.

اما فاجعه اینه که "تمکین" در قانون خانواده ی ایران هم همین رو می گه. هر چند عرف ما از قانون ما پیشرفته تره و شاید در خیلی از خانواده ها اصلن اجرا نمی شه، اما قانون ما هم مي گه:

زن بايد بي چون و چرا در برابر شهوت شوهرش سر فرود بياره.

زن بايد براي خروج از خانه از شوهرش اجازه داشته باشه.

زن براي كار كردن بايد از شوهرش اجازه داشته باشه.

زن درباره ي فرزندانش غير از نگهداري و شير دادن و بزرگ كردنشون، حقي نداره.

و فاجعه بارتر اينكه در مجلس ما هم لايحه اي در حال تصويبه كه حتا نفس كشيدن زن رو هم داره منوط به اجازه از شوهر مي كنه.


خبر مرتبط

فراخوان برای حمایت

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 12:23  توسط ساقی   | 

برای زنده بودن می جنگم. پس هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 14:26  توسط ساقی   | 

ترويج چند همسري، تلاش براي خانه نشين كردن زنان، حذف دختران از دانشگاهها، حجاب اجباري، ...

چرا؟

برابري انسانها نتيجه اش سالم سازي ساختار خانواده است.

چرا قانونگذاران و مجريان قانون سعي دارند انسانها را در خانواده به درجه يك و دو تقسيم كنند؟

خواندني: براندازي نرم به روايت نسرين

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 14:1  توسط ساقی   | 

۱۳ اسفند ۸۵ تو بازداشتگاه وزرا - اتهام ما ۳۳ زن، سياسي بود - رضوان گفت كه شب گذشته ش فال گرفته. بعد همگي با هم شروع كرديم به زمزمه كردن همون ترانه. 

بعد از دو سه بار خوندن، زمزمه ها هماهنگ شد و چه طنيني ...!

حالا امشب دست طبيعت بايد من و سارا رو بر مي داشت و مي برد تو اون سفره خونه ي سنتي و آهنگ خالي اون ترانه برامون نواخته مي شد.

دمش گرم آقاي خواننده كه موقع نواختن اين آهنگ ساكت موند تا ما ترانه ي خودمون رو با هم زمزمه كنيم و به هم لبخند بزنيم و تو چشم هم نگاه كنيم و اشك نگاهمون رو سيراب كنه:

همه دردم

همه دردم

تو بيا تا دورت بگردم آآآآآآآآآآه

اي يار جو

اي يار جو

اي يار جوني

بياكه بر ن

مي 

گردد جوونی  ...

با هم زمزمه كرديم و صداي هر ۳۳ تامون رو شنيديم و دلمون چقدر در اون لحظه هواي بقيه مون رو كرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 3:15  توسط ساقی   | 

۱-

هر چی عشق خفن تر باشه، شعر نااااب تري از توش آفريده مي شه

 

۲-

اگه يه مدير برنامه داشتم، مي دادم قبرم رو اون نبش كنه. بسوزه پدر بي پولي!!!

(حال كردي تصوير سازي رو از نبش قبر!)

 

۳-

پدرم آدم نشد؛ من شدم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 3:43  توسط ساقی   | 

خوب نفس بکش! خوب خوب! به مشام شما هم می رسه؟ این روزا هر جا که می رم بوی صدا رو احساس می کنم.

هر جایی که هستم به غير از خونه. به شرط اينكه تو خونه هم تو اينترنت نباشم و تلويزيون هم روشن نباشه. يا اگه روشنه بچه ها در حال تماشاي ام بي سي ۳ باشن.

حالا كار كيه، فكر مي كنم كار اوني باشه كه خواب ديده بود آش آلوچه خورده و براي يوزارسيف كه تعريف كرد، يوسف پيامبر تعبير كرد كه يه دوره ديگه ابقا مي شه در مقامش.

دلگيرم از بگير و ببند و بكش و با تيزي بزنهايي كه اين روزا شدت گرفته. و دلگير بودن كافي نيست.

 

پي نوشت: اهانت به ساحت رييس جمهور در برنامه زنده ي تلويزيون

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 1:7  توسط ساقی   | 

اولین فعال زن برای تحمل حبس بلند مدت به زندان می رود. آغاز یک فاجعه!

لینک اصلی خبر در میدان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:31  توسط ساقی   | 

نحسی و تلخی امشبم فقط یه نسل کشی کم داشت که اونم مهیا شد.

نشستم پای تی وی به هوای اینکه آقای هم خونه به رسم هر شب یا دمبل دیمبل پی ام سی می ذاره ، یا ایران میوزیک. منم شراب که ندارم تلخی امشب رو هضم کنم، غرق می شم تو موسیقیِ دم دستی.

اگه شانس منه که همین امشب باید دیدن ام بی سی پرشیا رو شروع می کردیم اونم با فیلم "هتل رواندا"؛ روایت واقعیتهای تلخ نسل کشی در رواندا.

دیدن صحنه های تکه تکه شدن بچه های بی گناه، که اصلی ترین سوژه های نسل کش ها بودن، دیدن اونهمه وحشتی که بچه های یتیم، لحظه به لحظه تجربه ش می کردن، دیدنِ دیدنِ مرگ در هر لحظه در برابر چشمانشون اونم به بدترین شکل و وضع ...

احساس می کنم که چقدر خوشبختم که یه آفریقایی رواندایی نیستم. و احساس می کنم چقدر بدبختم که به دنیایی پا گذاشتم که هر طرفش رو نگاه می کنی، یا نسل کشیِ آشکاره، یا پنهان.

پی نوشت: درباره ی ادامه ی کار گروهی ـ بگذریم که کمترین و کمترین حدشه ـ تو هفته ی آینده تصمیم می گیرم. فعلن خرابی از حد گذشته

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 3:52  توسط ساقی   | 

نظر شما درباره ی طرح سهمیه بندی جنسیتی در کنکور آموزش عالی چیست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 9:55  توسط ساقی  

سه هفته ای هست که بحران آب و برق داریم.

دو هفته ی اول روزی ۵ ساعت برق قطع می شد و با قطع کار پمپ آب، ساختمون آب نداشت.

سه چهار روز بعد که مردم منطقه به قطعی آب عادت کردن و اونو منتج از قطعی برق قلمداد کردن، کم کم  فشار آب به شدت پایین اومد و گاه و بی گاه قطع شد.

همسایه های مجتمع های مسکونی وقتی به یه طبقه بیشتر آب می رسید، شاکی می شدن و هی به هم می پریدن.

تماشای صف دبه ها و سطل ها برای برداشتن آب از تنها شیر حیاط، خیلی دردناک و تاسف باره.

بعید نیست تا چن وقت دیگه همسایه ها ظرفها و رختهای کثیفشون رو هم بیارن تو حیاط بشورن. مثل قدیما که زنها سر فشاری محل دور هم جمع می شدن و بخش زیادی از کار خونه رو اونجا دور هم انجام می دادن. گاهی سر نوبت، گاهی سر تیکه پرونی و گاه سر چیزای دیگه گیس و گیس کشی شون می شد.  با این تفاوت که احتمالن حالا این کار رو اغلب مردا انجام می دن. بعضی هاشون به هوای مشارکت در کار خونه و بعضی هاشون هم از سر غیرت که مرد همسایه زنشون رو نبینه.

خلاصه هنوز کار به اینجاها نکشیده، دعوای آب تو ساختمونمون حسابی استاده.

نمی دونم شخص دیگری هم تو این ساختمون هست که مثل من با بحران اینترنت رو به رو باشه؟ احتمالن تو دنیای وب این مشکل همه گیره.

یا جی میل باز نمی شه. یا اگه باز می شه، فایلی رو اتچ کنی نمی فرسته. گوگل تاک که دو ماهی هست شهید شده. سرچ تو سایت گوگل هم شده کار حضرت فیل. اغلب صفحه ها رو باز نمی کنه.

خصوصن اگه یکی مثل من دنبال حرفای سردار زارعی درباره ی حجاب و عفاف باشه، سخت می خوره تو دیوار.

می گم بذار شب کار کنم که سرعت اینترنت بیشتره، بازم تا صبح کاری از پیش نمی برم.

با دو تا بچه ی کوچیک و گرمای تابستون و بحران آب و برق و این اینترنت کوفتی نمی دونم جواب دوستام رو چی بدم که هی کُری خوندم که می تونم کلی گزارش و مقاله بنویسم؟!

می بینین مسئولان محترم چه راه مناسبی پیدا کردن واسه برگردوندن وضع جامعه به ارزشهای تاریخی؟

دارم خودم رو تصور می کنم پای تشت رخت وسط حیاط پای شیر آب مشترک یازده خونوار!

نیما! روزبه! به دادم برسین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 1:39  توسط ساقی   |