تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

در حوالي تو پرسه مي زنم

تا

ناگفته نماند خاطره اي از فرداها.

گفتم:

دلم براي فردا لك زده است.

چند روز گذشته؟ مي داني؟

ديگر دارد لك لك مي شود.

تو اما

زبان قمري ها را خوب مي داني و

در من

ردِ قناري ها را دنبال مي كني.

چگونه بگويمت؟

دارم كلاغ مي شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:37  توسط ساقی   | 

چقدر شکل خودم شدم! چقدر این شکلی بهم میاد!

فک کنم این نشونه ی خوبی باشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 14:25  توسط ساقی   | 

وقتي آدم سه شعر ناتموم داره، يعني فرمون نه دست دلشه، نه دست عقلش. يعني نمي دونه داره كجا مي ره. يعني انگار داره كار از كار مي گذره. يعني زندگي رو هواس.

يعني اگه اعتقاد نداري كه به درك! يعني اگه اعتقاد هم داري حال كن كه در قانون خدا بر مجانين هرجي نيست!

بدش فقط اينه كه از اونجايي سر درآري كه تابلوِ سبز پررنگ داره و تو هميشه ازش مي ترسي و متنفري.

قول مي دي نذاري اونجا بميرم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:0  توسط ساقی   | 

- مبارک باشد! پسر است! دردی که زاییده ای.

- نامش را می گذارم "قدم خیر"! باشد که بی درد بزایم زین پس درد را.

یا می گذارم "اوغلان بس"! تا درد نزایم زین پس.

بگذارمش "اوغلان قیید"؟ تا درد بازگردد و نیاید دیگر!

- زاینده نام نمی نهد! پور از آن کسی ست که درد می دهد! پدر نام می نهد!

- زنده به گورش می کنم درد را!

نه! زمین تاب ندارد. تب می کند. می لرزد. زلزله می شود.

می برمش بالای کوه، گمش مي كنم.

نه! زمين تاب ندارد. حتا آن بالاها. بالا مي آورد. آتشفشان مي شود.

- مرد، نمي گذارد!

- درد را در آغوش مي گيرم. شير مي دهم. جان مي گيرد.

- جان بگيرد، مادر مي ميرد.

- درد را مي بلعم. عشق مي شود. مي ميرم. جان مي گيرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:33  توسط ساقی   | 

دیروز دست پخت مامان باجی رو خوردم. حس خوردن چیزی که عزیز درگذشته ت كمي كمتر از يك سال پیش پخته، عجيبه. دلم نيومد بريزم دور قرمه سبزي اي رو كه گذاشته بود تو فريزرش. گرم كردم و خوردم. ديروز ظهر، وقتي تنها بودم.

و تنهايي م پر شد از روحش. از حضورش. از مهرش. زنده كه بود ازش حس مي گرفتم و باهاش حرف زيادي جز روزمرگي ها و گذشته هاي دورش نداشتم. حالا باهاش از ريزترين حسها و فكرهام حرف مي زنم گاهي مثه ديروز:

با مورچه ها تو حياط سيمانيِ ترك خورده ت مي خوابم. آب مي شم و از تركهاي كويرگونِ حياطت مي سرم تو زمين. رها و بي دغدغه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:39  توسط ساقی   | 

فاطمه مسجدی و مریم بیدگلی، دو نفری که تو قم فعالیت می کردن اخیرا در حمایت از دختری که در معرض قتل ناموسی قرار داشته با افراد بانفوذ تو این شهر درگیر شده بودند.

فاطمه مسجدي رو تو كرج پيداش كردن و غلامرضا سلامي رو هم همراهش دستگير كردند.

اصل خبر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:28  توسط ساقی   | 

این قافله ی عمر عجب می گذرد!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:37  توسط ساقی   | 

 کفشی که نذاره راحت و تند راه برم و پامو درد بیاره، بدترين چيز دنياست.

اختراع كفش پاشنه بلند، يكي از مردسالارانه ترين اختراعهاي تاريخه. واسه اينكه جلو حركت زنها گرفته بشه. يا اينكه حركت اونها رو محدود كنه به سالنهاي مد و جشنها و مهموني هايي كه "فكر" توش نيست.

داشتيم مي رفتيم مراسم عقد، اروند كفش سفيداي منو آورد كه مامان حالا كه مي ريم جشن كفشاي عروسيت رو بپوش. گفتم شلوارم سياهه. قشنگ نمي شه كفش سفيد بپوشم. طفلي رفت يه كفش پاشنه دار سياه از تو جاكفشي برام پيدا كرد. دلم نيومد بگم نه.

پوشيدم و هرچند آرتا اروند كيف مي كردن كه مامانشون قشنگ شده، تا آخر شب به خودم فحش دادم. بعد هم تو ماشين درآوردمشون و تا خونه پابرهنه اومدم. گفتم: ببينين اين كفشا مامان رو اذيت مي كنه؟ قبول كردن كه ديگه نپوشم.

من عاشق كفش كهنه تابستونيهامم كه از فروشگاه نادر خريدمشون و مي تونم باهاشون حتا تو طول رودخونه راه برم و از طبيعت خدا لذت ببرم. بچه ها يادشون رفته. بايد يه بار ديگه باهاشون برم تا ببينن كه قشنگترين زيبايي، آرامش و آسايشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:39  توسط ساقی   | 

شب بی روزن ابری!

سایه ات سنگین است

دل من غمگین است

این سکوتی که پسش شر شر باران دارد،

خبري از دل ياران دارد؟

ابر آبستن مست!

دست بردار از اين آينه ي پر ز شكست

پشت اين غرش رعد

نيست نوري كه بتابد به شبم

خالي از تاب و تبم

ماه محوي پسِ اين باران نيست

دل من بي خودكي توفاني ست.

شب بي روزن ابري!

ابرِ تو باران شد،

بي كه كامي گيرم،

سيل آمد

خانه ام ويران شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 17:43  توسط ساقی   | 

هفته گذشته سخت رفتن مهدکودک. شروعش بود خب! اول آرتا خیلی سخت می رفت. دو سه روز که گذشت جاشون عوض شد. اروند بیشتر بی قراری می کرد.

گذاشتنشون با حلقه ی اشکی که تو چشمشون موج می زد، با اون صورت برافروخته اي كه با كودكي شون منافات داشت، تپش كبوترانه ي قلبشون وقتي بغل خداحافظي مي كرديم همو، تنهايي م رو به كامم تلخ مي كرد.

اونا مي رفتن و بعد از چند دقيقه ديگه قاطي بازي مي شدن با بچه ها؛ من مي موندم و يه بغل خالي واسه آرتا و اروندم. ناي هيچ كاري رو نداشتم. دراز مي كشيدم رو تخت و چشم مي دوختم به ساعت. ثانيه ها رو مي شمردم تا بشه ساعتي سه. مي رفتم دنبالشون و ...

شايد وقتي بزرگ هم بشن، يادشون نره كه دلشون نمي خواسته برن مهدكودك. شايد ازم گله داشته باشن حتا وقتي مرد شدن. اما بي تابي هايي كه قورتشون مي دم، مي ارزه به اينكه الان دارن ياد مي گيرن "وابسته" نباشن. روي پاي خودشون وايسن. و به كسي تكيه نكنن.

هرچند اروند بگه: مامان! همينجا تو دفتر رو اين صندلي بشين. سر كار نريا! حتا تو باغم نرياااا! بشين و صداي ما رو گوش كن.

و آرتا بگه: مامان! بلندشو وايسا بعد بغلم كن. بغلش كه كردم بگه: حالا سفت فشارم بده تا بغلت فرو بره تو من تا دلم برات تنگ نشه.

و سراسر وجود من گر بگيره و باز لبخند بزنم. قيافه ي جدي به خودم بگيرم و بگم: حالا ديگه به سلامت.

و موقع برگشتن، يه پام بره و يه پام نره. يه دل بره و يه دل نره.

و اين حكايت همه ي مادرهاست. و اين حكايت همه ي عاشقهاست. و اين حكايت من است.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:36  توسط ساقی   | 

مرا در تنش غسل تعمید داد
به من اسم شب، اسم خورشید داد
برای تمام نفس های من شعر گفت
مرا از ته خاک بیدار کرد
مرا شست و شو داد، آغاز کرد
مرا خط به خط خواند، تکرار کرد
شکار همه لحظه ها را به من یاد داد
برای من از شاخه برگی جدا کرد و گفت:
جنگل شو، شاعر
من از ارتفاع ترِ کاغذ و جوهر و عشق جاری شد
شبی کفشم از گَنگ تر شد
به من یاد داد ارتفاع ترِ گَنگ را در ته خواب گُنگِ سفر گم کنم
به من گفت:
گم باش و پیدا، که از سایه ها آفتابی تری
من و سایه را دوخت بر لاله
با لایه های گلایه
من و سایه را برد، تا پشت رمز و کنایه
من و سایه را برد، تا آفتابی ترین من
مرا در تمام نفسهای خود شیر داد
مرا در تنش غسل تعمید داد
به من اسم شب، اسم خورشید داد.

پی نوشت: این شعر مال من نیست. دوستم خودش مي گه از كيه. اگه مال من بود، اسمش رو مي گذاشتم "او"

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:32  توسط ساقی   | 

زیاد طول نمی کشه. روزی از همین روزها. نگی نگفتم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:3  توسط ساقی   | 

می خواستم نکاتی را بگم درباره ی برخورد اخیر مایلی کهن و فیروز کریمی. فیروز کریمی جلو خبرنگارا و دوربین برنامه ۹۰ رفت با مایلی کهن دست بده، طرف با بدخلقي گفت آقا من با شما دست نمي دم. بعد فكر كردم ماجرا اينقدر گوياست كه لازم نيست بخوام نكاتي رو بهش اضافه كنم.

مدت چند روز به جمع شاغلا برگشتم و بعد دوباره به جمع بيكارا. به دلايلي كه من مي دونم و شاهين. هرج و مرجيه بيرون كه نگو و نپرس! فكر مي كردم فقط درون من هرج و مرج شده. اوضاع بيرون بي ريخت تره.

چند روز پيش اروند پرسيد: مامااااان! چرا آدما لوبيا نيستن؟ روز بعد پرسيد: ماماااااان! چرا آدما مار نيستن؟ در واقع نمي دونستم جواب اين سوال چيه. حالا بخوبي مي دونم جوابش چيه. اما نمي تونم براش توضيح بدم. نه كه درك نكنه! نمي خوام كه درك كنه همچين چيزايي رو. كه اتفاقن آدما بعضي هاشون لوبيا هستن و بعضي هاشون مار. بعضي هاشون هم سيب زميني و بعضي هاشون قارچ سمي.

تو هفته ي بعد مي رم بعد عمري براي گرفتن گواهينامه ي رانندگي اقدام كنم. حسش باشه زبان هم قراره كه بخونم. حسش نباشه نمي خونم.

پريروز بچه ها رو گذاشته بودم مهد داشتم برمي گشتم خونه. با عجله مي اومدم كه بشينم پاي گزارشي كه كاش هيچ وقت نمي نوشتمش. يه پيرمردي تو يه سمند نقره اي هي برام چراغ زد و دولا راست شد. يه زن جوان آشفته اي هم كنارش نشسته بود. فكر كردم شايد اشتباه گرفته و هي سلام عليك مي كنه. رد شدم. دنده عقب كه گرفت وايسادم ببينم چي مي گه و با كي عوضي گرفتدم. شيشه رو داد پايين و گفت: ديدم با ابهت مردونه راه مي ري گفتم سلامي كنم. گفتم: عليك سلام. گفت: نه! خيلي جسورانه و با صلابت قدم بر مي داشتي. نگفتم: مگه مردا هم جسارت دارن؟ مگه صلابت دارن؟ خنگ خدا! ايني كه مي گي يه ويژگي زنونه ست. گفت: بچه اين محلي؟ گفتم: نه! رهگذرم. گفت: برسونمت! گفتم: بايد پياده برم. قبلنا مي زدم تو برجك اين آدما. اما انگار ديگه حالشو ندارم. گذاشتم بره و واسه حماقتش كلي غصه خوردم. و براي بدبختي زني كه بلندش كرده بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:21  توسط ساقی   | 

لحظه هايم را پيش فروش كرده ام به بهاي هيچ.

در كنار خياباني بي رهگذر

مردي برهنه

عمر مرا به تن كرد.

روحي فرتوت را تني فربه

ذره ذره مي جويد.

در زمان مي غلتيدم كه پانزده قرن پيش

يا ديروزي در دل فرداها

سلاخي با قلب قناري و چشم آهوبره

فالش را در كف دست چپم ديد و

بي درنگ

بر تخته سنگي چند قدم مانده به قله ي قاف

ميخ كرد.

قلبم
چكه چكه از كف دست چپم فرو ريخت و

سلاخ تشنه را سيراب كرد.

طعمِ گسِ زن

پريشانش كرد.

بيرون از زمان و زمين،

آويخته بر ميخي فرو رفته در كف دست چپم

ماندم،

در حسرت لحظه هاي به تاراج رفته.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:5  توسط ساقی   | 

ماهِ سيگاري صد البته كه از خورشيد الكلي بهتره!

چرا اينطوري شد؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:52  توسط ساقی   | 

حالم بد است. حالم بد است. حالم بد است.

دلارا دارابی اعدام شده است. امروز صبح! وقتی من هی بیدار می شدم به صدای گنجشکها و سارها و قمری ها و هی بالشم را پشت و رو می کردم که صورتم خنک شود و هی پر پتوی سبزم را روی شانه ام می کشیدم که گرم شود.

دلارا دارابی را اعدام کرده اند به نام قانون!!! و مدافعان حقوق بشر هر چه فریاد زدند صدایشان به گوش اعدام کننده ها نرسید. 
آنها نشنیدند. نمی شنوند. و هر روز اعدام می کنند و اعدام می کنند و اعدام می کنند و

من طناب دار را بر گلویم و سنگهای سنگ.سار را بر سرم هر بار احساس می کنم و هر روز اعدام می شوم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:47  توسط ساقی   | 

وقتی مست باشی و منگ، مي تواني حتا ليلا فروهر گوش كني و لذت ببري از لحظه ها. فقط اين دلتنگي لعنتي را نمي شود كاري ش كرد. تمامي هم ندارد لامصصب!  در اوج مستي هم رهايت نمي كند بي پدر مادر!

هي هم ليلا خانوم مي گويد:‌ "غصه نخور زندگي جزر و مد داره". يكي نيست بگويد پس چطور غصه نخورم خانم جان! وقتي همه ش جزر و مد دارد و آرامشي در كار نيست؟ يا هست و نصيب ما نمي شود؟ و آن يكي محسن آقا هم كه تحليل ارائه مي دهد كه "زاده ي آسيايي رو مي گن جبر جغرافيايي" و انگار درماني ندارد الا مخدر سيگار و چايي!

اما من به جاي آن هي دستم را از تهران تا كرج گرفتم بيرون ماشين (خدا را سپاس كه حضرات خواب بودند و من توانستم دستم را از ماشين بيرون بگيرم و خلافم خيلي سنگين تر بود كه گرفته بودم رو سقف الياس خان) و هر چه دلم خواست باران مثل سوزن در دستم فرو رفت و هي باران اوج گرفت و اوج گرفت تا كه با تگرگ قاطي شد و هي من آواز خواندم و نشسته قر دادم و جيغ كشيدم و سعي كردم پاتيل نمانم و انرژي آزاد كنم. و عجب حالي داد كه پسرها هم بيدار نشدند و به اين مي گويند معجزه ي الياس خان كه آقا محسن نمي دانم كشفش نكرده يا هنوز تئوري اش را ارائه نداده است!

باري! عجب حكايتي است اين "خيلي نامردي!" و "اين قمري ها چي مي گن؟" و اينها هم ماجرايي است براي خودش كه باز براي اين ناتوان موضوع شكيبايي مي تراشند و اين ناتوان را هم كه هر چه بگويي هست، الا شكيبايي!

و قص علي هذا!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 19:13  توسط ساقی   | 

می خواهم بخوابم؛ فراموش کنم و فراموش نکنم:

همیشه را و لحظه هاي ناب را.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:13  توسط ساقی   | 

سطرها نوشتم اینجا راجع به بدترین چیزی که واسه یه آدم می تونه وجود داشته باشه.

بعد ناچار شدم پاکشون کنم.

بعد فهمیدم که بدتر از اون هم هست: اینکه آدم ناچار بشه خودش رو قورت بده.

پی نوشت: طعنه ی ناشنیده

گزارش تکاندهنده از بازداشتگاه کلانتری زنان مشهد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:47  توسط ساقی   | 

می آید؛ مي رود؛ تصويرت.

طعم دهانم تلخ است.

خاطره اي دور را جستجو مي كنم در تارنماي زلفت.

چيزي دستگيرم نمي شود.

"بودن و نبودن" يا "نبودن و بودن"

بارها گفته ام شكسپير!

تمام مسئله اين است!

 

پي نوشت: نامت را دريغ مي كني؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 6:58  توسط ساقی   | 

ائتلاف جنبش زنان از هیچ کاندیدایی حمایت نمی کند. کسی را به شرکت کردن یا نکردن در انتخابات ترغیب نمی کند.

ائتلاف جنبش زنان تنها به بیان مطالبات محوری زنان در آستانه ی انتخابات می پردازد:

اصلاح قانون اساسي در بندهاي ۱۹، ۲۰، ۲۱ و ۱۱۵

پيوستن به كنوانسيون رفع هر گونه تبعيض عليه زنان

هر کاندیدایی که این مطالبات را - نه در حد شعار - جزو محورهای برنامه ی خود قرار دهد و برای آن برنامه ریزی کند، طبيعتا آراي نيمي از راي دهندگان را خواهد داشت. 

متن بیانیه همگرایی

گزارش نخستين جلسه مطبوعاتي همگرايي جنبش زنان:

قانون اساسی قابل تغییر است

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:47  توسط ساقی   |