تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

سالهاست که بوی عید به مشامم نرسیده بود. بهار اومده بود و رفته بود بی که درکش کنم.

شاید هشت بهار پیش بود که روزای اول فروردین تو خیابون نفت بهار از لا به لای برگهای زرد از تازگی رَز سرك كشيد و بي درنگ مستم كرد.

دو سال تلخ رو گذرونده م. دو سال خاكستريِ بيمار. اما امسال دوباره مثه هشت سال پيش بدجوري هواي تازه نفس مي كشم تو اين خونه ي قديمي. شايد به بركت درخت رَزي كه قراره يه روز - شايد - انگور بده و من از حالا مستشم.

اما عيدِ بي خنده هاي مستانه ي حامد رو چطور مي شه گذروند و شاد بود؟

چشمامو كه مي بندم، آني مي رسم پشت اون ديوارهاي بلند كه اون همه چنار رو به بند كشيده. و اون همه هواي تازه رو. اما صورت حامد رو نمي تونم تو اين رويا مجسم كنم، بي خنده.

اون چهره ي جنوبيِ شنگ، هميشه اون خنده ي بي پروا و پاك رو لازم داره. بي اون خنده، بد چيزي كم مياره.

دلم براش از هر زماني تنگ تر شده. لحظه ي سال تحويل ۸۸ سر سفره ي هفت سينمون دلم مي خواد حامد پشت آينه خواب باشه و هر چي صداش مي كنم بگه: "مهندس! بذا يه كم ديگه بخوابم" و من فحشش بدم. مثه بهار ۸۲ برف بياد و ...

كاش عيدي بياد كه وقتي دارم براي اومدنش لحظه شماري مي كنم بغض گلوم رو نگيره. و اگه مي گيره، واسه دلتنگي عزيزايي باشه كه دور از من خوشن.

عيد اون روزيه كه هر كس بتونه آزادانه فكر كنه و حرف بزنه. و همه ي آدما حقوق برابر داشته باشن. و كاش روزي برسه كه عطر گسِ جوونه هاي رَز، تو چنين حال و هوايي مستم كنه.

پی نوشت: اینم یه پست نوروزی دیگه.

بدبین معنیش این نیست که طرف بد می بینه. معنیش اینه که بدیها رو می بینه.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 2:25  توسط ساقی   | 

- مامان تو بايد پيشِ كيا روسري سرت كني؟

...

پس چرا پيش ... و ... و ... روسري سرت نمي كني؟

- مامان چرا بابا ديگه كت نمي پوشه و تو هنوز مانتو مي پوشي؟ هوا كه ديگه سرد نيست!

- مامان اين دستمال كاغذي كه گل داره زنونه س؟  ... اينجا كه تو نشستي زنونه س؟ مياي ببرمت مردونه پيش بابا و آتا باشي؟ ... ما بايد تو زنونه باشيم يا مردونه؟ ... (اينا سوالاي مراسم سوگواري داييه) 

 

- داداشي ليوانت رو بيار جلو بزنيم به هم به سلامتي شير بخوريم.

ليواناشون رو مي زنن به هم و  سر مي كشن و يك صدا مي گن: اللهم صل علي محمد و آل محمد

پي نوشت: گاهي واسه اينكه آرتا اروند سالم زندگي كنن به سرم مي زنه از ايران ببرمشون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 23:44  توسط ساقی   | 

در خانه

می نشینم

می خوابم

پنجره تاریک است و لامپ کم مصرف

سعی می کند خورشید را از یادم ببرد

مرد

می رود

می آید

نان می آورد

و مرا چونان لات و عزی می پرستد

و لبخندم را باور می کند.

خیالم

مجوز انتشار نمی گیرد:

بر بالهایم

خط می کشند و

به پیشانی ام

مهر "زن خانگی" می زنند.

خورشید اما

در من شعله می کشد.

ویرایش نمی شوم!

نمی شوم!

در خانه می نشینم

و مسیر پرواز را مرور می کنم

می خوابم

و رویای رهایی را می پرورم.

پنجره ای می سازم

بی پرده

رو به نور

و عبور می کنم

عبور.

 

نقل از اینجا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 0:50  توسط ساقی   | 

برای زنده بودن می جنگم. پس هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 14:26  توسط ساقی   | 

دلم خوشه كه آروم آرميده. درد نداره. بعد از چهار سال مرگ رو زيستن، آروم گرفته.

دقايق آغازين نوزدهم اسفند بود كه خبر آروم گرفتنش رو دادن. نيم ساعت بعد، خونواده ش مهمون خونه ي مامان باجي بودن و به طبع، مهمون ما.

بچه ها رو بردم خونه ي مريم خانوم و كنار نوه ش خوابوندمشون. نخوابيده بيدار شدن و بي قراري خونه رو كردن.

تا صبح مشغول خوندن سوره ي ملك و آذين بندي كفنش بوديم و گاهي دلداري زن و بچه هاش. به خاكسپاريش نرسيدم اما. وقتي رسيدم، مزارش پر از گل بود و گلاب. سومين ياسين رو سر مزارش خوندم. تقريبن با احترامات نظامي. مثل همون تيپ شق و رق جووني هاش كه من سه چهار ساله بودم و عاشق ديدنش وقتي تو پايگاه وحدتي انديمشك برمي گشت خونه و به گيس و گيس كشي من و مريم – دخترش – رسيدگي مي كرد.

هميشه وقتي دور هم بوديم، ترانه هايي رو مي خوند كه بر وزن ترانه ها، سرودهاي انقلابي، يا نوحه ها ساخته بود و همه رو مي خندوند و مامان باجي رو وادار به گفتن "استغفرالله". به خاطر همین هيچ وقت نفهميدم حتا يه لحظه ممكنه به مرگ فكر كنه.  

آسوده دلان را غم شوريده سران نيست

اين طايفه را غصه ي رنج دگران نيست

اي هموطنان باري اگر هست ببنديد

اين ملك اقامتگه ما رهگذران نيست

 

اين شعر رو نمي دونم كي سروده که دایی برای آگهي ترحيم و سنگ مزار خودش انتخاب کرده، اما دست كم مال چهار سال پيشه. مال وقتي كه هنوز قادر بود حرف بزنه و قادر بود بنويسه. و قادر بود با دنياي بيرونش ارتباط برقرار كنه. مال وقتي كه هنوز با " بو بو بو" گفتنش، جيگرم رو آتيش نمي زد.

امشب دلم به اندازه ي همه ي دلتنگي ها براش تنگ شده؛ اما دلم خوشه كه آروم آرميده.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 23:59  توسط ساقی   | 

ترويج چند همسري، تلاش براي خانه نشين كردن زنان، حذف دختران از دانشگاهها، حجاب اجباري، ...

چرا؟

برابري انسانها نتيجه اش سالم سازي ساختار خانواده است.

چرا قانونگذاران و مجريان قانون سعي دارند انسانها را در خانواده به درجه يك و دو تقسيم كنند؟

خواندني: براندازي نرم به روايت نسرين

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 14:1  توسط ساقی   | 

کمی کمتر از چهل سال پیش تو یکی از محله های قدیمی تهران دختر و پسری خاطر هم رو می خواستن.

دختره خیلی سعی داشت نظر خونواده ی پسره رو جلب کنه. مثلن پوشیدن دامن مینی ژوپ و آرايش سر و رو رو کنار گذاشت و ماکسی پوشید. دید فایده نکرده، چادر سرش كرد. ديگه تو كوچه و خيابون ديده نشد كه نشد. اما با همه ي اينا نتونست خودشو تو دل مامان پسره جا كنه.

پسره قهر كرد و از خونه رفت. مامانش سخت گيرتر و يك دنده تر از اينا بود كه كوتاه بياد. پسره پناه برد خونه ي عموش. از قضا زن عموي زيركش بدش نمي اومد بشينه پاي سفره ي دل پسره.

اونا بچه اي نداشتن و پسره رو با جون و دل پذيرفتن. مامانه ديد كه اي دل غافل! پسره داره از چنگش به در مي ره! به هول و ولا افتاد؛ اما ...

... پسره عشقش رو چنان دست نيافتني مي ديد كه سعي كرد آتيش دلش رو خاموش كنه و خاكسترش رو نمك سود كنه. راستي چي مي شه كه يه آدم اينقدر راحت قبول مي كنه كه دلش مرده؟

... زن عموئه هم ديد تنور داغه، چسبوند! دختري رو كه از روستا به فرزندي قبول كرده بود، كرد مرهم دل سوخته ي - شايدم بهتره بگم مرده ي - پسره.

حالا ديگه بزرگترا پشت پسره وايساده بودن و مخالفت مادره به جايي نرسيد. و چه موقعيتي بهتر از اين واسه چزوندن مادره!

اما دختر تهرونيه نتونست ماجرا رو فراموش كنه. ازدواج كرد! بچه دار شد! مامان بزرگ شد! اما باز نتونست عشقش رو از ياد ببره. و عجيب كه كينه اي از مادر پسره به دل نگرفت. عينهو عروسي كه فقط فرصتش پيش نيومده پا بذاره تو اين خونواده احترامشون رو داشت. با شادي شون شادي مي كرد. با غمشون، غصه مي خورد ...

سالها گذشت و گذشت. پسره و عروسه سالي سيزده ماه با مادره و با كل خونواده قهر بودن. انگار اون طرد دوران نوجووني هيچ وقت سايه ي شومش رو از سر خونواده بر نمي داشت. و نداشت!

يه كرمي به جونم افتاده كه ته اين ماجرا رو دربيارم. دلم مي خواد يه بار  به همه ي كنجكاوي هاي سركوب شده م راجع به اين ماجرا اجازه ي بروز بدم. دلم مي خواد حالا كه ديگه نمي شه با پسره حرف بزنم، برم سراغ دختر تهرونيه و همه ي ماجرا رو از زبون اون بشنوم. دلم مي خواد بدونم ته اين عشق كوچه و خيابوني چيه كه بعد از چهل سال سكوت، اينطور شكوفاست؟ دلم مي خواد فقط يه بار چشم تو چشم شدنشون رو ببينم و بفهممشون. معني فرار پسره رو و قرار دختره رو.

اما مي ترسم كه خون به پا بشه. مي ترسم دلي بشكنه. مي ترسم آهي دامنگيرم بشه. مي ترسم ...

مي گن عشقي كه به وصال برسه، فاتحه ش خونده س. البت، اين روايت شرقيشه؛ اونم از نوع افسرده ي ايرونيش. به تعبيري عشقي كه وصالش دير بشه، يا عشقي كه وصالش موكول به كسب اجازه از غير باشه فاتحه ش خونده س. سركوب شده س. فقط يه خيال ازش مي مونه. بزرگ نمي شه. بزرگت نمي كنه. فقط پيرت مي كنه تو همون بچگياي عاشقي. مثه صورت مسئله اي مي مونه كه پاك شده، اما وجود داره.

شايد اگه دختر تهرونيه رو ببينم و بشنومش، بفهمم تو بچگياي عاشقيش پير شده، يا ...

بازخواني آدمي كه در حال رفتنه، كار سختيه. ديوونه ت مي كنه. شب و روز نميذاره برات. دردناكه كه هر روز بري يه تيكه گوشت و استخون رو ببيني كه به صد تا دستگاه وصله تا نفس بكشه. و يادت بياد كه چه خاطره ها داري باهاش از بچگيات تا حالا.

و تنها تصوير موندگار ازش برات، تصوير عاشقيه كه هيچ وقت نديديش!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 3:1  توسط ساقی   | 

من صراحتن می دونم که باید واسه چی دعا کنم: خدایا ! بسسه دیگه راحتش کن!

پی نوشت: لحظه ی دیدار نزدیک است. باز من ...

خواندنی: انتقاد شدید زینب سلحشور از تصویر زن در سریال یوسف

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 20:27  توسط ساقی   | 

۱۳ اسفند ۸۵ تو بازداشتگاه وزرا - اتهام ما ۳۳ زن، سياسي بود - رضوان گفت كه شب گذشته ش فال گرفته. بعد همگي با هم شروع كرديم به زمزمه كردن همون ترانه. 

بعد از دو سه بار خوندن، زمزمه ها هماهنگ شد و چه طنيني ...!

حالا امشب دست طبيعت بايد من و سارا رو بر مي داشت و مي برد تو اون سفره خونه ي سنتي و آهنگ خالي اون ترانه برامون نواخته مي شد.

دمش گرم آقاي خواننده كه موقع نواختن اين آهنگ ساكت موند تا ما ترانه ي خودمون رو با هم زمزمه كنيم و به هم لبخند بزنيم و تو چشم هم نگاه كنيم و اشك نگاهمون رو سيراب كنه:

همه دردم

همه دردم

تو بيا تا دورت بگردم آآآآآآآآآآه

اي يار جو

اي يار جو

اي يار جوني

بياكه بر ن

مي 

گردد جوونی  ...

با هم زمزمه كرديم و صداي هر ۳۳ تامون رو شنيديم و دلمون چقدر در اون لحظه هواي بقيه مون رو كرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 3:15  توسط ساقی   | 

۱-

هر چی عشق خفن تر باشه، شعر نااااب تري از توش آفريده مي شه

 

۲-

اگه يه مدير برنامه داشتم، مي دادم قبرم رو اون نبش كنه. بسوزه پدر بي پولي!!!

(حال كردي تصوير سازي رو از نبش قبر!)

 

۳-

پدرم آدم نشد؛ من شدم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 3:43  توسط ساقی   | 

- مامان! اینا که تو کامپیوترتن کی ان؟

- دوستام.

- نه اینا رو می گم! این آقاها!

- دوستامن مامان جان.

- نه مامان! ببیییین! آخه که آقاها نمی تونن دوست خانوما باشن!!!!

-

۲-

دارم تلفنی حرف می زنم. مهران می گه: دارم میام خونه. چیزی لازم نیست بگیرم؟

می گم: نه فقط فدات شم زودتر بیا.

می گه: مامان کی بود؟ بابا بود؟

می گم: آره.

می گه: ماماااان! مگه آدم بزرگا هم عاشق هم می شن؟

می گم: چرا اینو می پرسی مامانی؟

می گه: آخه تو به بابایی گفتی فدات شم!

۳-

بالشتا و پتوها رو ریختن رو تخت و دریا درست کردن. حسابی شیرجه می زنن و می خندن. منم دارم فیلم می بینم. هی میاد یه چیزی بهم می گه. توجه نمی کنم (مطمئنم که مهم نیست). یهو دستم رو می گیره و چشماشو میاره جلو چشمام و گرد می کنه: ماماااان! بیا شنا کن. شنای واقعی. مثل یه مرد!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 15:10  توسط ساقی   | 

تو محله ی قدیمی بودن خیلی کیف داره. از همه ی دیوارا، حتا آپارتمانا فرش آويزونه. همه ي پنجره ها بازه و تو بالكنها ملافه و پرده ي شسته شده آويزونه.

ديروز چند تا فيلم ديدم: Mozart and the whale, step up, the mashinist, the name is the rose و عجیب تر از خیال

یه بار دیگه هم "مودیلیانی" رو دیدم. خیلی قشنگ بود. اندی گارسیا، نقشش رو مثل هميشه عالي ايفا كرده بود. 

امروز - كه حالا ديگه شده ديروز - منم هواي خونه تكوني كردم. كمي جا به جايي تو خونه و گير دادن به افراد خونه و كمي گرد گيري و بيل زدن باغچه ها و ...

خيلي حال داد. اما بديش اينه كه الان يه عالمه چيز وسط خونه ست كه حالشو ندارم جمع و جورشون كنم. چي كار كنم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 2:13  توسط ساقی   | 

از پارسال می خوام بنویسم که کی چه کتابی رو خوندم. بعدها به دردم می خوره. وقتی می خوام خودم رو مرور کنم. مدتیه (حدود دو سال) که حافظه م خیلی بد شده. چیزی یادم نمی مونه. گاهی در حد اسم خودم.

خوشحالم که برای نخستین بار تو زندگی م برنامه ای رو که واسه خودم ریخته م به وقتش اجرا کردم. البت بیشترش به همت علمک شیطان و خانه نشینی.

مدتیه که تقریبن روزی دو تا فیلم می بینم. و دست کم ۵۰ صفحه و زیاد ۱۵۰ صفحه ای هم کتاب می خونم.

مودیلیانی، خانه اي از شن و مه، ايسلوم داگ ميليونرز (اسمش بايد همين باشه)، و شكلات از فيلمهاي خوبي بوده كه تو هفته ي گذشته ديدم و اسماشون يادم مونده. فيلمهاي خوب و تاثير گذار زيادي هم ديدم كه اسماشون يادم نيست.

بايد خودم رو موظف كنم كه اينجا بنويسمشون تا يادم نره. و بايد ياد بگيرم كه شناسنامه ي فيلما رو بشناسم.

 

خواندنی: تابوتهایی همچون اسب تروا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 23:9  توسط ساقی   | 

خوب نفس بکش! خوب خوب! به مشام شما هم می رسه؟ این روزا هر جا که می رم بوی صدا رو احساس می کنم.

هر جایی که هستم به غير از خونه. به شرط اينكه تو خونه هم تو اينترنت نباشم و تلويزيون هم روشن نباشه. يا اگه روشنه بچه ها در حال تماشاي ام بي سي ۳ باشن.

حالا كار كيه، فكر مي كنم كار اوني باشه كه خواب ديده بود آش آلوچه خورده و براي يوزارسيف كه تعريف كرد، يوسف پيامبر تعبير كرد كه يه دوره ديگه ابقا مي شه در مقامش.

دلگيرم از بگير و ببند و بكش و با تيزي بزنهايي كه اين روزا شدت گرفته. و دلگير بودن كافي نيست.

 

پي نوشت: اهانت به ساحت رييس جمهور در برنامه زنده ي تلويزيون

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 1:7  توسط ساقی   | 

بذاريد بي مقدمه شروع كنم: همچنان صفت و سخت معتقدم كه استقرار دموكراسي تو ايران امكان پذير نيست، مگر اينكه اول از درون تک تک آدما و بعد از تو خونه ها شروع بشه.

اينكه آدمها در كوچكترين شكل جامعه كه همون خونواده هست، حقوق برابر داشته باشن. اينكه زن و مرد، به اندازه ي هم حق، وظيفه، و احترام داشته باشن. اينكه به بچه ها، به چشم مايملك، نگاه نشه.

اما اين چطوري اتفاق مي افته؟ قطعن يك شبه نيست و وارداتي هم نيست. بايد آدمها بخوان. براي خواستن، بايد آگاه بشن. براي آگاه شدن، بايد زحمت كشيده بشه. اون هم زحمت بي چشمداشت.

به برابري خواهي نمي شه برچسب مخملي و جير و فاستوني و پشمي و همينطور نارنجي و زرد و آبي و سبز و رنگين كموني زد.

حالا اين بازخواني خود، از كجا به سرم زد، مي گم براتون: چند روز پيش داشتم فيلم مي ديدم. اروند و آرتا تو حياط مشغول خاك بازي بودن و دل و روده ي باغچه ها رو ريخته بودن بيرون. اروند با سر و ريخت خاكي اومد تو و گفت: مامان مي خوام تام و جري ببينم. داشت بهونه مي گرفت كه منو از پاي تلويزيون بلند كنه. گفتم برو حياط و با داداشت بازي كن. اين فيلم برام مهمه. گفت خب تام و جري هم واسه ما مهمه. با تاكيد من بر اينكه الان تلويزيون تام و جري نشون نمي ده، ازم قول گرفت بعد از فيلم براشون تام و جري بذارم و رفت.

 Head in the clouds

این يكي از بهترين فيلمهايي بود كه ديدم. گاي و گلدا دو كاراكتر اصلي فيلم، كه يكي شون راوي هم بود، تو دهه ي سي و چهل تو اروپا زندگي مي كردن. و بخش مهمي از فيلم، در زمان جنگ بود و هر دو كه عاشق هم بودن، جداگانه و به نحوي با جنگ مرتبط بودن.

گاي، از مبارزان جان بر كف حمايت از اسپانيا بود و گلدا، به ظاهر دختري بود كه دوست پسر وقتش، يه افسر بلند مرتبه آلماني تو فرانسه بود. گاي چقدر با خودش صادق بود و چه روح ساده اي داشت. گلدا چقدر روح درگير و پيچيده اي داشت و چقدر "انسان" بود.

وقتي گاي فهميد گلدا براي پيروزي نيروهاي مقاومت اون رو از خودش رونده، و با افسر آلماني همبستر مي شده واسه اينكه بتونه اطلاعات كسب كنه و به مقاومت كمك كنه، رفت سراغش. در زماني كه آلمانها شكست خورده بودن، و فداييان مقاومت، گلدا رو بعد از شكنجه، به عنوان روسپي وطن فروش، كشتن.

هميشه دلم مي خواد يه فيلم درباره جنگ اون موقع ببينم از منظر يكي از اين افسراي عاشق پيشه ي آلماني. مثل "فرانس" كه براي نجات گلدا، جونش رو از دست داد.

حالا اين كه چه جوري اين فيلم منو ياد مانيفست خودم انداخت كه در آغاز بازخوانيش كردم و شرحش دادم، بر مي گرده به كاراكتر گاي و گلدا. و افراد فراوان مشابهي كه در اون سالها و دهه ها، شيوه ي زندگيشون منطبق بود بر افكارشون. يا به عبارت خودم، "خود"شون رو زندگي مي كردن. با شهامت و جسارت تمام.

اونها همه صرفن درگير جنگ نبودن. هر كي بسته به تفكراتش زندگي مي كرد. يكي اهل سياست بود و يكي اهل فلسفه و يكي هم اهل تئاتر. و البته اغلبشون تشنه ي كشف و شناخت جهان و اهل سفر. وي‍‍زگي مشتركشون اين بود كه همگي "خود"شون بودن.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 14:3  توسط ساقی   |