کمی کمتر از چهل سال پیش تو یکی از محله های قدیمی تهران دختر و پسری خاطر هم رو می خواستن.
دختره خیلی سعی داشت نظر خونواده ی پسره رو جلب کنه. مثلن پوشیدن دامن مینی ژوپ و آرايش سر و رو رو کنار گذاشت و ماکسی پوشید. دید فایده نکرده، چادر سرش كرد. ديگه تو كوچه و خيابون ديده نشد كه نشد. اما با همه ي اينا نتونست خودشو تو دل مامان پسره جا كنه.
پسره قهر كرد و از خونه رفت. مامانش سخت گيرتر و يك دنده تر از اينا بود كه كوتاه بياد. پسره پناه برد خونه ي عموش. از قضا زن عموي زيركش بدش نمي اومد بشينه پاي سفره ي دل پسره.
اونا بچه اي نداشتن و پسره رو با جون و دل پذيرفتن. مامانه ديد كه اي دل غافل! پسره داره از چنگش به در مي ره! به هول و ولا افتاد؛ اما ...
... پسره عشقش رو چنان دست نيافتني مي ديد كه سعي كرد آتيش دلش رو خاموش كنه و خاكسترش رو نمك سود كنه. راستي چي مي شه كه يه آدم اينقدر راحت قبول مي كنه كه دلش مرده؟
... زن عموئه هم ديد تنور داغه، چسبوند! دختري رو كه از روستا به فرزندي قبول كرده بود، كرد مرهم دل سوخته ي - شايدم بهتره بگم مرده ي - پسره.
حالا ديگه بزرگترا پشت پسره وايساده بودن و مخالفت مادره به جايي نرسيد. و چه موقعيتي بهتر از اين واسه چزوندن مادره!
اما دختر تهرونيه نتونست ماجرا رو فراموش كنه. ازدواج كرد! بچه دار شد! مامان بزرگ شد! اما باز نتونست عشقش رو از ياد ببره. و عجيب كه كينه اي از مادر پسره به دل نگرفت. عينهو عروسي كه فقط فرصتش پيش نيومده پا بذاره تو اين خونواده احترامشون رو داشت. با شادي شون شادي مي كرد. با غمشون، غصه مي خورد ...
سالها گذشت و گذشت. پسره و عروسه سالي سيزده ماه با مادره و با كل خونواده قهر بودن. انگار اون طرد دوران نوجووني هيچ وقت سايه ي شومش رو از سر خونواده بر نمي داشت. و نداشت!
يه كرمي به جونم افتاده كه ته اين ماجرا رو دربيارم. دلم مي خواد يه بار به همه ي كنجكاوي هاي سركوب شده م راجع به اين ماجرا اجازه ي بروز بدم. دلم مي خواد حالا كه ديگه نمي شه با پسره حرف بزنم، برم سراغ دختر تهرونيه و همه ي ماجرا رو از زبون اون بشنوم. دلم مي خواد بدونم ته اين عشق كوچه و خيابوني چيه كه بعد از چهل سال سكوت، اينطور شكوفاست؟ دلم مي خواد فقط يه بار چشم تو چشم شدنشون رو ببينم و بفهممشون. معني فرار پسره رو و قرار دختره رو.
اما مي ترسم كه خون به پا بشه. مي ترسم دلي بشكنه. مي ترسم آهي دامنگيرم بشه. مي ترسم ...
مي گن عشقي كه به وصال برسه، فاتحه ش خونده س. البت، اين روايت شرقيشه؛ اونم از نوع افسرده ي ايرونيش. به تعبيري عشقي كه وصالش دير بشه، يا عشقي كه وصالش موكول به كسب اجازه از غير باشه فاتحه ش خونده س. سركوب شده س. فقط يه خيال ازش مي مونه. بزرگ نمي شه. بزرگت نمي كنه. فقط پيرت مي كنه تو همون بچگياي عاشقي. مثه صورت مسئله اي مي مونه كه پاك شده، اما وجود داره.
شايد اگه دختر تهرونيه رو ببينم و بشنومش، بفهمم تو بچگياي عاشقيش پير شده، يا ...
بازخواني آدمي كه در حال رفتنه، كار سختيه. ديوونه ت مي كنه. شب و روز نميذاره برات. دردناكه كه هر روز بري يه تيكه گوشت و استخون رو ببيني كه به صد تا دستگاه وصله تا نفس بكشه. و يادت بياد كه چه خاطره ها داري باهاش از بچگيات تا حالا.
و تنها تصوير موندگار ازش برات، تصوير عاشقيه كه هيچ وقت نديديش!