تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

حالا که زمانه با تو می سازد

حالا که غروب رنگ می بازد

حالا که رسیده ای به رویایت

دریاب دمی که عمر می تازد

 

پی نوشت: شعرش خیلی آنلاین بود.

باز پی نوشت: ولی عزیزم! مرسی از تبریک مهربانانه ت.

پی نوشت همین جوری: امروز احساس بلوغ می کنم. یعنی تو سی و سومین سالروز تولدم بزرگ شدم؟

پی نوشت نهایی: شعر تقدیم می شود به مهران که بالاخره تونست سورپرایزم کنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 23:49  توسط ساقی   | 

خواهرم قراره جراحی بشه که حدود یک میلیون تومن از قوزک پای راستش در بیارن.

وقتی داشتن این مبلغ رو جاسازی می کردن تو پاش اینقدر استرس نداشتم انگار.

امشب تو بیمارستانه تا فردا هر وقت که دکتر ارنست فرصت کرد عملش کنه.

دلم می خواد باهاش برم کوه. یعنی می تونیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 17:44  توسط ساقی   | 

از چند روز دیگه تا مدتی که نمی دونم چقدره، کامپیوتر نخواهم داشت.

ایمیلم رو مدتهاست که نتونستم چک کنم. فقط یه آن دیدم تو صندوقم حدود هزار و پونصد تا نامه هست. نمی دونم مشکل از چیه. سرعت اینترنت؟ اشکالای جی میل؟ یا چیز دیگه؟ یا همه با هم! یا هیچ کدوم!

تمرین می کنم که نفس بکشم. با سرب شروع می کنم برای هزاران هزارمین بار. چه دیدی؟! شاید یه روز به بی سربش رسیدم باز.

می رم مهمونیِ ابرهای بنفش. منتظر باد می شم. نه واسه اینکه زلفام رو پریشون کنه. این موهای زرد عاریه ای رو می تراشم. باد که بیاد، باهاش می رم.

خودم می شم. یادم که نرفته! پرواز، هم پرواز می خواد.

یادت که نرفته؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:49  توسط ساقی   | 

خدایا! تو را شکر که همه چیز اینقدر بد است.

خدایا! تو را شکر که همه چیز بدتر نیست.

پی نوشت: این روزها که می گذرد، خیلی حال می دهد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:48  توسط ساقی   | 

۱-

مامان بزرگ که رفت، خونه ی بچگیام ویران شد. دلتنگ شدم. خیلی زیاد. اما دروغ چرا! نه اونقدر که غلبه کنه بر دلتنگیِ بزرگ.

دست کم تا یک سال قصد فروشش رو ندارن، اما به هر حال می فروشنش. کاش ۳۰۰ میلیون داشتم و از خراب شدنش جلوگیری می کردم.

فکر کنم این اولین باریه که واسه پول می گم کاش.

برای خودش خوشحالم. اینقدر قشنگ رفت! همونطوری که من دلم می خواد اگه به همه ی آرزوهام نرسیدم و فقط مامان موندم و پیر شدم، اینطوری برم. پیمونه ی اعتقاداتش پرِ پر بود. خیلی مهیا بود واسه کوچ به دنیایی که بهش اعتقاد داشت.

خوب شد که امسال براش تولد گرفتم و بردمش مشهد. شاید یک سپاس باشه برای هزاران محبتش.

این روزها قرآن می خونم براش. دلم می خواد برای آرامش روحش کاری رو بکنم که اون دوست داشت. قرآن خوندنم به سبکِ اونه. خیلی سنتی و در فضایی کاملن مذهبی.

این واسه منم غنیمته. خوندن این کتاب رو گذاشته بودم واسه زندون انفرادی. اونجا آدم هیچی غیر قرآن نداره. اینجا من یه عالمه کتابِ نخونده دارم و کلی جزوه که خیلی هم واسه شون وقت ندارم.

... (ببخشید! این قسمت خوندنی نیست، اما باید می نوشتمش.)

۲-

انوشیروان عزیز! از لطفت ممنون. اما واقعن من این پستت رو نخونده بودم وقتی می نوشتم.

۳-

از همه ی دوستانم که تلفنی و ایمیلی و اس ام اسی محبت کردن و سعی کردن خاطرم رو تسلا بدن، ممنونم.

اس ام اس نازی و تلفن باران (همقطار سفر مشهد) خیلی به دلم نشست.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 20:48  توسط ساقی   | 

ـ خدای تو زنه یا مرد؟

انگار اول گفتم "نمی دانم". یا چیزی شبیه این. شاید بعدش گفتم "زنه". بعد گفتم "مرد".

چرا یادم نیست چی جواب دادم. پیر شدم خب شاید!

حالا خدای فراری ام را خوب می شناسم.

راوی روایت پانزدهم بودن، کار سختی ست؛ نه برای من!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 2:24  توسط ساقی   |