۱-
مامان بزرگ که رفت، خونه ی بچگیام ویران شد. دلتنگ شدم. خیلی زیاد. اما دروغ چرا! نه اونقدر که غلبه کنه بر دلتنگیِ بزرگ.
دست کم تا یک سال قصد فروشش رو ندارن، اما به هر حال می فروشنش. کاش ۳۰۰ میلیون داشتم و از خراب شدنش جلوگیری می کردم.
فکر کنم این اولین باریه که واسه پول می گم کاش.
برای خودش خوشحالم. اینقدر قشنگ رفت! همونطوری که من دلم می خواد اگه به همه ی آرزوهام نرسیدم و فقط مامان موندم و پیر شدم، اینطوری برم. پیمونه ی اعتقاداتش پرِ پر بود. خیلی مهیا بود واسه کوچ به دنیایی که بهش اعتقاد داشت.
خوب شد که امسال براش تولد گرفتم و بردمش مشهد. شاید یک سپاس باشه برای هزاران محبتش.
این روزها قرآن می خونم براش. دلم می خواد برای آرامش روحش کاری رو بکنم که اون دوست داشت. قرآن خوندنم به سبکِ اونه. خیلی سنتی و در فضایی کاملن مذهبی.
این واسه منم غنیمته. خوندن این کتاب رو گذاشته بودم واسه زندون انفرادی. اونجا آدم هیچی غیر قرآن نداره. اینجا من یه عالمه کتابِ نخونده دارم و کلی جزوه که خیلی هم واسه شون وقت ندارم.
... (ببخشید! این قسمت خوندنی نیست، اما باید می نوشتمش.)
۲-
انوشیروان عزیز! از لطفت ممنون. اما واقعن من این پستت رو نخونده بودم وقتی می نوشتم.
۳-
از همه ی دوستانم که تلفنی و ایمیلی و اس ام اسی محبت کردن و سعی کردن خاطرم رو تسلا بدن، ممنونم.
اس ام اس نازی و تلفن باران (همقطار سفر مشهد) خیلی به دلم نشست.