تا اطلاع ثانوی
از محبتهایی که باعث وابستگی آدما به هم می شه، بدم میاد. آخرش هم فکر کرد چیزی بهم بر خورده که پاشدم رفتم خونه مون. اما من فقط تنهایی می خواستم.
من اساسن از تنهایی بدم میاد. متنفرم و بسیار می ترسم ازش. اما مثل رکسانای برره، این تنهایی با اون تنهایی فرق می کنه.
آدم گاهی وقتهایی رو لازم داره که فقط به چیزهایی که دلش می خواد بپردازه. و من معمولن از این وقتها خیلی کم دارم.
آرتا و اروند قبل از ساعت ۱۱ خوابیدن و شب، تا ساعت ۴ صبح مال من بود.
کمتر پیش میاد ساعت ۴ بخوابم. معمولن آفتاب که می زنه، خوابم می بره، اما دیشب انگار بیداریِ باکیفیتی داشتم.
احساسِ کندن از محبتهای محدود کننده ی اجباری خوبه.
و خوشحال بودم که مهران احتمالن بدون دغدغه ی نق زدن یا جیش کردن بچه ها و بدون دغدغه ی بی خوابی های شبانه ی من، تو آخرین روزای خونه ی قدیمیِ مرجان و علی آروم خوابیده. کاش دلتنگی نکنه.
اینکه به نظرم قابلیت اینو داره که ترانه سرایی ایران رو به جاهای فوق العاده ای برسونه. اینکه خیلی حال می کنم با گروهی کار کردنشون. اینکه با علاقه و اشتیاق کلیپ ها و ترانه هاشون رو دنبال می کنم و خیلی دوست دارم با یکی دو تا از گروههاشون همکاری کنم و براشون ترانه بگم؛ اما از تنبلی و افسردگیِ ناشی از تنبلی این کار رو نکردم هنوز.
حرفام به این معنی نیست که هر چی رپره، کارش خوبه. اما دلیلی نداره از کارهای ضعیف حرف بزنم.
از بین رپرها، با جدا کردن دی جی الیگِیتور که خیلی خیلی باحاله و سری از بقیه سواست، حسین تهی و آرمین تو ای اف ام رو خیلی دوستشون دارم.
موسیقیِ رپ رو موسیقیِ عصیان می دونم و فکر می کنم در عین حال واسه زنده کردن دوباره ی قالبِ شعر هجاییِ ایران باستان فضای مناسبی داره.
کار مشترک دی جی الیگِیتور و محمد اصفهانی (می خوام به وطنم برگردم) خیلی زیبا، خیلی خیلی زیباست و کلی زندگی کردم با شنیدنش.
پی نوشت: کامنت نازی شوق نوشتن این پست رو در من زنده کرد. ای ول!
نشستم پای تی وی به هوای اینکه آقای هم خونه به رسم هر شب یا دمبل دیمبل پی ام سی می ذاره ، یا ایران میوزیک. منم شراب که ندارم تلخی امشب رو هضم کنم، غرق می شم تو موسیقیِ دم دستی.
اگه شانس منه که همین امشب باید دیدن ام بی سی پرشیا رو شروع می کردیم اونم با فیلم "هتل رواندا"؛ روایت واقعیتهای تلخ نسل کشی در رواندا.
دیدن صحنه های تکه تکه شدن بچه های بی گناه، که اصلی ترین سوژه های نسل کش ها بودن، دیدن اونهمه وحشتی که بچه های یتیم، لحظه به لحظه تجربه ش می کردن، دیدنِ دیدنِ مرگ در هر لحظه در برابر چشمانشون اونم به بدترین شکل و وضع ...
احساس می کنم که چقدر خوشبختم که یه آفریقایی رواندایی نیستم. و احساس می کنم چقدر بدبختم که به دنیایی پا گذاشتم که هر طرفش رو نگاه می کنی، یا نسل کشیِ آشکاره، یا پنهان.
پی نوشت: درباره ی ادامه ی کار گروهی ـ بگذریم که کمترین و کمترین حدشه ـ تو هفته ی آینده تصمیم می گیرم. فعلن خرابی از حد گذشته
دو هفته ی اول روزی ۵ ساعت برق قطع می شد و با قطع کار پمپ آب، ساختمون آب نداشت.
سه چهار روز بعد که مردم منطقه به قطعی آب عادت کردن و اونو منتج از قطعی برق قلمداد کردن، کم کم فشار آب به شدت پایین اومد و گاه و بی گاه قطع شد.
همسایه های مجتمع های مسکونی وقتی به یه طبقه بیشتر آب می رسید، شاکی می شدن و هی به هم می پریدن.
تماشای صف دبه ها و سطل ها برای برداشتن آب از تنها شیر حیاط، خیلی دردناک و تاسف باره.
بعید نیست تا چن وقت دیگه همسایه ها ظرفها و رختهای کثیفشون رو هم بیارن تو حیاط بشورن. مثل قدیما که زنها سر فشاری محل دور هم جمع می شدن و بخش زیادی از کار خونه رو اونجا دور هم انجام می دادن. گاهی سر نوبت، گاهی سر تیکه پرونی و گاه سر چیزای دیگه گیس و گیس کشی شون می شد. با این تفاوت که احتمالن حالا این کار رو اغلب مردا انجام می دن. بعضی هاشون به هوای مشارکت در کار خونه و بعضی هاشون هم از سر غیرت که مرد همسایه زنشون رو نبینه.
خلاصه هنوز کار به اینجاها نکشیده، دعوای آب تو ساختمونمون حسابی استاده.
نمی دونم شخص دیگری هم تو این ساختمون هست که مثل من با بحران اینترنت رو به رو باشه؟ احتمالن تو دنیای وب این مشکل همه گیره.
یا جی میل باز نمی شه. یا اگه باز می شه، فایلی رو اتچ کنی نمی فرسته. گوگل تاک که دو ماهی هست شهید شده. سرچ تو سایت گوگل هم شده کار حضرت فیل. اغلب صفحه ها رو باز نمی کنه.
خصوصن اگه یکی مثل من دنبال حرفای سردار زارعی درباره ی حجاب و عفاف باشه، سخت می خوره تو دیوار.
می گم بذار شب کار کنم که سرعت اینترنت بیشتره، بازم تا صبح کاری از پیش نمی برم.
با دو تا بچه ی کوچیک و گرمای تابستون و بحران آب و برق و این اینترنت کوفتی نمی دونم جواب دوستام رو چی بدم که هی کُری خوندم که می تونم کلی گزارش و مقاله بنویسم؟! ![]()
می بینین مسئولان محترم چه راه مناسبی پیدا کردن واسه برگردوندن وضع جامعه به ارزشهای تاریخی؟
دارم خودم رو تصور می کنم پای تشت رخت وسط حیاط پای شیر آب مشترک یازده خونوار!
نیما! روزبه! به دادم برسین.
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحتانديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن
پابلو نرودا، ترجمه احمد شاملو
پی نوشت: زندگی رو از سر می گیرم، امیدم!
نوید گفت: برمی گرده. صبور باش و از ته دل بخواه. بی شک، اگه از ته دل بخوای، انرژیِ تو اون رو برمی گردونه.
نگفتم: کدوم کشک! کدوم دوغ! برگشت کدومه؟ راه رفته رو که بر نمی گردن!
می دونی! هر کی یه جوره. بعضی ها دیوونه ن. هر دیوونه ای هم یه جوره. منم اینجوری م دیگه! هیچ وقت از شخص شخیص خود خدا هم نمی خوام که برگرده.
می دونی! اسمِ دیگه ی انرژی، عشقه. عشق! از حالتی به حالتی تبدیل می شه. از این ظرف، به اون ظرف. و آدما، ظرفهای عشقن. وقتی یه ظرفی گنجایشش رو نداره، ازش سر ریز می کنه. می شکندش. اما رو زمین نمی ریزه که هدر بره. عشق، همیشه ظرفهای مناسب خودش رو پیدا می کنه. و هیچ وقت با گند و کثافت قاطی نمی شه. شاید ماها نفهمیم؛ اما همینکه گند و کثافت میاد، عشق، آروم و بی صدا، می ره و شاید ماهها و سالها طول بکشه که فقدانش رو حس کنیم.
۲- (مخاطبش خاصه و درونی. حوصله تون سر می ره. پیشنهاد می کنم نخونین)
همه ی اونایی که منو خیلی دوست دارن و تو رو از پنجره ی من می شناسن، از تو بدشون میاد (اونها دو نفرن، با اغراق می شه بگم سه نفر). گاهی خیلی خیلی زیاد.
حق می دم بهشون. آخه دیدن پریشونیِ کوه، سخته و دردناک. و پریشون موندنش، زجرآور.
ولی ازشون دلگیر می شم. و از خودم بدم میاد. یه انتظار بعید دارم ازشون: چشماشون رو ببندن و منو نبینن! صدای انفجار آتشفشان رو نشنون. و وقتی گدازه هاش پرتاب می شه طرفشون، مهارت داشته باشن و جا خالی بدن.
(این پارگراف به کلی حذف شد و قورتش دادم)
قورت دادنِ آتشفشان کار ساده ای نیست، اما اگه خورشید باشی، باید از پسش بر بیای. باید بر بیای تا سرزمینت صدمه نبینه.
قورتش می دم.

