تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

ویژگی جامعه ی مدنی همینه.

دو تا عاشق می شینن شب تا صبح راجع به عشق مشترکشون حرف می زنن و بر این اساس عاشق همدیگه می شن.

درست مثل مری و ماریا. اما نتیجه ی حاصله ی اون دو تا این بود که پیتر باید یکیشون رو انتخاب کنه: یک انتخاب بیشتر وجود نداره.

خب! کارگردان هم تصمیم گرفت اونی رو که عشقش "راستین" تر نبود تو یه حادثه، به دست معشوق از همه جا بی خبر از بین ببره.

معشوقی که اسپایدر من بود: باهوش و آسمانی.

اما اسپایدر من هم می تونه اشتباه کنه. پاشنه آشیلش عشق مریِ. اونوقت می تونه ضمن علاقه و احترام، ماریا رو به شکل ضد قهرمان ببینه و از اوج پرتش کنه پایین.

اما این داستان از جامعه ی مدنی، یه خورده فاصله داره. و اون هم اینه که کاراکتری نیست. یعنی قهرمان و ضد قهرمان داره. رو این تلفیق هنوز باید فکر کنم. چرا؟

حالا برگردیم به جامعه ی مدنی، بدون قهرمان و ضد قهرمان:

عزیزم! تو جامعه ی مدنی، عشق، خطی نیست. گِردِه و فزاینده. عشق تو جامعه ی مدنی، تو یه چارچوب جا نمی شه. اگه تحول و تحرک رو ازش بگیری، دیگه هیچی ازش نمی مونه. اگه دائم ریفرش نشی، می گنده.

عزیزم! تو جامعه ی مدنی، تو مجبور نیستی یکی از ما دو تا رو انتخاب کنی. می تونی هیچ کدوممون رو انتخاب نکنی تا اینطوری همه مون عاشق بمونیم و فزاینده.

دایره ی کوچیکِ پررنگت رو حفظ کن. نگهش دار. دوستش داشته باش. نذار کسی گلای باغ رو لگد کنه. اما نذارش تو اتاقک شیشه ای. بذار نفس بکشه و عطرش دنیا رو پر کنه. عطر باغی که باغِ توئه. و باغِ من.

چقدر نفسم این لحظه عطر شکوفه های سنجد رو داره. و چقدر چشمام پر از نقاشیِ لبخندته.

و چقدر این لحظه گذراست.

 

پی نوشت دردناک: داغ گذاشتن بر تن کودکان یتیم، کرامتی که تو سازمان بهزیستی زیرمجموعه ی دولت کریمه اتفاق افتاده. لابد آقای رییس جمهور این رو هم یا به بقال سر کوچه نسبت می ده و یا به ایادی استکبار جهانی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 5:12  توسط ساقی   | 

آرتا

ـ مامانییی! من یه مشکلی دارم.

ـ چه مشکلی مامان جان؟

آرتا با خنده و لوس بازی: مامانی

ـ یعنی چی؟ مشکلت چیه پسرم؟

ـ مشکلم اینه که زورم نمی رسه شما رو بغل کنم.

 

اروند

آقای قل دو در حالی که دو تا سطل آشغال پلاستیکی رو کرده تو پاهاش و داره تو خونه راه می ره.

ـ اروند! پسرم چرا اون سطل آشغالا رو برداشتی؟ اونا آلوده ست؟

ـ اینا رو برداشتم و پوشیدم به عنوان پا

ـ به چی چیِ پا؟

ـ به عنوانِ پا

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 23:12  توسط ساقی   | 

هی خاک را می کند و می کند.

مرده ای برای خاک کردن نیست. همه در گور خفته اند.

نیمه شب که می شود،

                                      هر شب

راست می آید سر این گور و می کند.

باور نمی کند که چقــــَــــَـــــَــــَــــَــــَــــَــــدر مرده است.

روحش را که در گور می بیند

طغیان می کند باز

حالا دیگر حتا توان خودکشی هم ندارد.

ناچار

چاله را پر می کند

تنها برای باز کندن.

 

از دیگران: "منو سلاخی نکن رییس" عنوان یادداشت خوندنی النازه.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 4:8  توسط ساقی   | 

آره!

تکیه کلامش این بود وقتی خیلی آشفته بودم و بی کلامی حتا نگاش می کردم. وقتی همه چیز خیلی آشفته بود:

"درست می شه"

با چاشنیِ لبخندی که معنای لبخند بود و حلقه نمی در چشماش؛ که باران بود و نمی بارید.

آره دوستم! اون مخاطب درونی من بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 3:47  توسط ساقی   | 

بدون شک دليل مزاحمت‌هاى خيابانى تهران و در مجموع ايران، محافلى هستند که مردان را وادار به موضع‌گيرى در برابر زنان مى‌کنند. اما فايده اين کار چيست؟ آيا مى‌توان با ايجاد مزاحمت زنان را واداشت تا حجاب داشته باشند؟ البته مى‌شود با اذيت و آزار انسان را به هرکارى وادار کرد، منتهى بحث بر سر اين است که جامعه‌اى که بنيادش بر ترس باشد، آيا قادر به خلاقيت و آفرينندگى هست؟ باور نمى‌کنم.

چنین جامعه‌اى در نهايت تنها کارى که مى‌تواند بکند تربيت دسته‌هاى تروريستى است. يعنى بسيج کردن همان مردانى که مزاحم زنان مى‌شوند.

متن کامل این یادداشت رو اینجا بخونین.

 

پی نوشت بی ربط خصوصی: وحید جان آدرس ایمیل یا شماره تلفن پلیز!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:18  توسط ساقی   | 

خونه به دوشی واسه خیلی ها خوشایند نیست.

اما من هیجان دارم واسه اینکه نمی دونم مثلن ۲۰ روز دیگه تو کدوم خونه از کدوم خیابون از کدوم شهر زندگی خواهم کرد.

و حتا شاید از کدوم کشور.

از دیگران: و من به آبی سیر مدیترانه نگاه می کنم و مرگی خودخواسته میان آن آبی بیکران ...

در اولین فرصت می رم بیروت فرزانه جونم. سفرنامه ش رو اینجا بخونین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 12:2  توسط ساقی   | 

این نیز بگذرد ...

احساس می کنم حجم کلمات این پست کمه. چه می شه کرد! وقتی حرفها گفتنی نیست.

پی نوشت بی ربط به موضوع به نقل از سایت میدان: نامه صادقانه یک مرد به سایت میدان زنان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:24  توسط ساقی   | 

ساعت دو و نیم شب است و من نشسته ام پشت کامپیوتر پیرم و می نویسم.

مردانم خوابیده اند. خوابم نمی برد. حیرانم. خیلی بیشتر از سال یکهزار و سیصد و هشتاد و یک و دو.

بهتر است فکر نکنم. به هیچ چیز. و تو.

بهتر است بنشینم و تکالیفِ تلخ و آرمانی ام را انجام دهم. و منتظر بشوم تا سالروز پیروزی نهضت مشروطه فرا برسد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 2:35  توسط ساقی   | 

نشسته بود رو سرامیکهای خونه ی تازه ی مامانینا و تکیه داده بود به دیواره ی مبل. یه پاش  رو انداخته بود رو اونیکی پاش و سرش گرم بود به ور رفتن با تیکه سیمی که تو دستش بود. چشم دوخته بود به سیم و با اخمی که به واسطه ی پیوستگی ابروهاش تو صورتش هست، زیر لب زمزمه می کرد:

افسوس که گذشته

دیگه بر نمی گرده

...

فکر می کنین این تصویرِ کیه؟

آره سپیده جان. این تصویر ارونده که منو حیرت زده کرد.

سه سالگی، سن آرمانیِ منه. و پسرم در آستانه ی سه سالگی به گذشته ای افسوس می خوره که دیگه بر نمی گرده.

برای امید: می دونی آرتا چی می خونه؟ تقریبن سه ماه پیش یه روز که از خواب بیدار شده بود و لوس می شد، با قاطعیت بهش گفتم: اگه پا نمی شی، من می رم.

یهو چشماش رو باز کرد و با قیافه ای جدی و محزون گفت: نرو! نرو! بی تو می میرم ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 2:9  توسط ساقی   | 

این مثنوی، در واقع بازخوانی ماجرای زنجانه. من از اینجا نقلش می کنم:

دختری خوبروی در زنجان
بود یکچند از قضا مهمان

باوقار و متین و پر شر و شور
بود چشم بدان ز رویش دور

در پیِ علم و صلح و آزادی
دور از آشیان و آبادی

دوست با هر که همصدایش بود
دختر و پور، زیرِ چرخ کبود

ناگهان مردی از قبیله ی غیر
به درآمد به رویش از در خیر

که چنین خوبروی دخترکی
دخترِ بانشاط و بانمکی

نیست شایسته گردِ او پسران
جمع گردند، جمعِ بی خبران

انجمن نیست جای چون تو گلی
گلِ شایسته و خوش آب و گلی

شده ای نقل محفلِ پسران
شده پرونده ات وزین و گران

چاره ای جوی تا رها بشوی
راه این است تا به ما گروی

دختری خوبروی و طنازی
از چه با ما نداری انبازی؟

دل و دینم ببرده روی مَهَت
می کنی دوری از من از چه جهت؟

گر شوی یارِ من، نگارینم!
به فدایت همه دل و دینم

یار شو با من ای مثالِ جمال
به یکی صیغه می شویم حلال

خانه ام با وجودِ اهل و عیال
گر چه همیشه هست در اشغال،

دفترِ کارِ من به دانشگاه
می شود وصل گاه این "من و ماه"

قصه ی عشقِ ما شود ماتم
گر بدانند عالم و آدم

هیچ کس را خبر نباید کرد
ور نه عیش وصال گردد درد

مردکی در ردای استادی
بر گرفت از وجود او شادی

گفت دختر، که یا "حسن مددی"
بهرِ این مدعات، کو سندی؟

دختری پاک و بی ریایم من
دل مردان همی ربایم من؟

نیست کاری مرا به جنس ذکور
می روم سوی هر چه اهل شعور

فرق نبُود میان مرد و زنی
وصله ای اینچنین به من بزنی؟

گفت استاد "من بگفتم قال
خواه پندش بگیر، خواه ملال"

مرد و زن هست آتش و پنبه
بکَن از گوش خویش، این پنبه

دخترک نزد دوستانش رفت
گفت آنچه میانشان می رفت

حیله ای ساز کرد و سویش رفت
آتش عشق، صورتش می تفت

پیرهن چاک کرد آن استاد
کوس رسوایی اش ز بام افتاد

هست امروز، عصر اینترنت
فیلمش آمد به روی صفحه ی نت

یوسفش خواند اهل شرع و ریا
که زلیخا به او بگفت "بیا"

کاسه افتاد و عرش هم بشنید
آن صدایی که گشته بود پدید

که زلیخا نبود آن دختر
بود گردآفرید نام آور

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:12  توسط ساقی   | 

کتایون عزیز می خواست بدونه اسم بچه ی محبوبه رو چی گذاشتن. من اسمای زیر رو بهشون پیشنهاد کردم:

یسنا، نیروانا، نوشا، نیوشا، مهرآفرین، مهراوه، چکاوک، پرنیان، چیچک، پرند، آترپای، پوپک، پُلیا، دریا، باران، آرام، دیبا ... 

دوستای دیگه هم دلبر، دلربا، گل اندام، نازنین و ... رو پیشنهاد کردن.

اونا باران رو انتخاب کردن. صداش می کنن باران.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:16  توسط ساقی   | 

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می رسند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم: ز دانشمند مجلس باز پرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:14  توسط ساقی   | 

چرا نیمی از انسانها فکر می کنن نیمی دیگر ناموس اونها هستند.

چرا یه پدر دخترش رو به خاطر اینکه شخصا تصمیم گرفته با مردی زندگی کنه سنگسار می کنه؟

چرا یه سازمان حقوق بشری ؟؟!! دختری رو که بهش پناه برده در قبال رشوه به پدرش می ده که سنگسارش کنه؟

گزارش زهرا از آخرین سنگسار گزارش شده در عراق.

با امضای این فراخوان نه بگید به هر چی قتل ناموسی و سنگساره.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 9:12  توسط ساقی   | 

وقتی سفر نیست و راه و کوه، من عاشق قهوه ام و اینترنت.

اما باید سعی کنم بهش دل نبندم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 8:6  توسط ساقی   | 

به نظر روزای خوبی میاد.

پی نوشت: نازی جان ماها به هیچ جا متعلق نیستیم انگار. تقصیر اونا نیست. ما هم قصوری نداریم.

اصولن تو هر رابطه ای نمی شه دنبال مقصر گشت. نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 7:57  توسط ساقی   | 

خونه مون یه شکل دیگه شده.

اون وقتا که من شش سالم بود و اومدیم تو این خونه، اسبابمون به زحمت نصف یه کامیون می شد. حالا سه روزه که داریم جا به جا می کنیم و هنوز سر خطیم.

به سادگیِ اون روزا حسرت می خورم. اما فقط به سادگیش.

تا چند روز دیگه خونه مون خیلی قشنگ می شه و خیلی کامل. دوستش خواهم داشت. خیلی زیاد

پی نوشت: از خونه ی مادریم احساس فاصله ندارم، هر چند اونا قبول کردن که سالهاست از اون خونه رفتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:13  توسط ساقی   | 

وقتی یه ارتباط اصیل باشه، هیچی نمی شکندش. یهو بعد از ده سال یه پیام خیلی کوتاه دریافت می کنی از کسی که تو رو بهترین دوست خطاب می کنه و از اخباری که تو اینترنت راجع بهت خونده نگران شده.

آره ساقی! راهت درسته! جریان رو زندگی کن. بی هیچ تردیدی. بی هیچ محافظه کاری ای. همه چیز حاشیه ست به غیر از جریان. بذار ببردت.

سخته. زجر آوره. پر از درده. اما چیزی که تو ازش به دست می آری، همونیه که فقط سی مرغ بهش رسیدن.

بی گمان، تو به دنیا نیومدی که بزرگ بشی، درس بخونی، ازدواج کنی، بچه دار بشی، نوه دار بشی، و یه روز تو همین روزا بمیری.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:35  توسط ساقی   | 

۱-

حالا دیگه کار به جایی رسیده که فیلتر کردن و مسدود کردن سایتها و وبلاگها جواب نمی ده. برای وبلاگ نویسهایی که مروج فساد و فحشا هستن مجازات اعدام تعیین کردن.

شوخی نمی کنم! تصویب اولیه ش انجام شده و منتظر نهایی شدنه. و جالب اینه که مثل همیشه دایره ی اتهام چنان گشاده که هر کسی توش جا می شه. مهم این نیست که تو چی می گی و چی می نویسی. مهم اینه که اونا تشخیص بدن نوشته هات ترویج فساد و فحشاست تا به اعدام محکومت کنن.

اینها نتیجه ی تلاش فعالان حقوق بشر برای خارج کردن اعدام از مجازاتهاست.

۲-

اینم یه خبر دیگه:

بنابه گزارشات رسیده از بند 2 زندان گوهردشت کرج دیروز 5 زندانی محکوم به مرگ را به زندان اوین جهت اجرای حکم اعدام منتقل شدند.

زندانیان که برای اجرای حکم اعدام به اوین منتقل شدند اکثرا جوان هستند. زندانبانان سالنی که زندانیان از آنجا برای اعدام برده می شدند را بسته اند و تمامی ارتباطات این سالن را با سایر سالنها قطع کرده اند و اجازه ورود و خروج به این سالن را به زندانیان نمی دهند.

از آنجایی که در این بند تعدادی از نواجوانانی که زیر 18 سال و محکوم به مرک هستند نگهداری می شوند نگرانی فزآینده ای را ایجاد کرده است. نوجوانان محکوم به مرک که در این بند زندانی هستند عبارتند از بهنود شجاعی، محمد فدایی ، سعید جزی، علی مهین ترابی و رضا هادی زاده که در سن 13 سالگی دستگیر شده و در حدود 7 سال است که در این زندان بسر می برند.

از طرفی دیگر صبح امروز یک زندانی به نام حمید رضا قدیمی متولد 1365 که در حدود 3 سال در زندان بسر می برد در زندان اصفهان به دار آویخته شد.

پی نوشت: داریم کجا می ریم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:36  توسط ساقی   | 

محکم بغلم می کنه و تو گوشم می گه: آروم باش! آرومِ آروم! مثلِ آبیِ دریا.

اون فاصله ها رو ضرب در صفر می کنه.

طلوع می کنم یک روز؛ آرومِ آروم، از کنارِ آبیِ دریایی که تویی.

حالا باید بخوابم، عمیق! بیدار که بشم، ابرای یخ زده ی پاییز رو بنفش می کنم.

این بار وقتی بغلت کنم، آروم می شی. خستگیِ کهنه ی گرده هات رو می گیرم. دیگه اشک رو گونه هات سر نمی خوره که ببوسمشون. دیگه یه لبخند جاویدان می شی. درست همون لبخندی که خدا تو صورتت نقاشی کرده.

پی نوشت بی ربط: دیگه مشهد نمی رم. اگه برم واسه خاطر دوستاییه که تو این سفر پیدا کردم. پامو تو حرم رضا نمی ذارم تا وقتی که چنین مصادره شده به دست "آقا"ها، "آقا زاده" ها، و "آقازده"ها.

پی نوشت تلخ: این تلخی از جامعه ایه که توش زندگی می کنیم. چه کنم! چشمام رو ببندم تا نبینم؟ عکسها مدتی پیش دست منم رسیده بود. چنان خشکم زد که نتونستم چیزی بنویسم راجع بهش. اسپارترا نوشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:38  توسط ساقی   | 

این روزها که می گذرد

هی یاد چشمهای قیصر می افتم و

لبخندم که همواره بر لبانش می درخشد.

 

پی نوشت: اینم کابوس شبانه ی من: هفت ماه جهنمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 2:54  توسط ساقی   | 

یه دیوونه ی دیگه ای بود که حالا دیگه وبلاگ نمی نویسه. همیشه می ذاشت دستنوشته هاش ۲۴ ساعت بمونه و جوهرش خشک بشه بعد می ذاشت تو وبلاگش.

من این کار از عهده م نمیاد. شما ۲۴ ساعت بعد بخونید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 2:18  توسط ساقی   | 

دیروز مامان بزرگ ۸۳ تا شمع فوت کرد.

هر چند وسط هفته بود، اما تقارن تولدش با روز مادر، یه جا جمع کردنِ بچه هاش رو راحت کرده بود.

تو زندگیم کسی رو ندیدم که به اندازه ی اون نماز بخونه و از تعلقات مادی دور باشه. اونقدر، که دیگه به عقیده ی خیلی از متشرعین، از اون ور بوم افتاده. اما چه کنه؟ وقتی هیچ گریزگاهی نداشته و نداره!

اونقدر متعصب و کله شقه که خدابیامرز بابابزرگ هم کم پیش می اومد که سر به سرش بذاره.

یه بار تو جوونیهاش به خاطرِ اینکه بابابزرگ حواسش نبوده که خانوم خانوما افطاری نخورده، چهار روز بدون سحری و افطاری روزه گرفته بود.

یا واسه اینکه بابابزرگ حواسش نبوده که بهش انار تعارف کنه، الان نزدیک ۴۵ ساله که میوه ی مورد علاقه ش رو نخورده. در حالیکه بابابزرگ حدود ۱۶ ساله که رفته سفر اون دنیا.

تو عروسیش واسه اینکه دلش نمی خواسته بزک دوزکش کنن، چنان با چادر رو گرفته که تاج کرایه ایِ عروس شکسته و بابابزرگ مجبور شده کلی خسارت بده. تو عروسیِ دخترش هم (در زمان حکومت پهلوی) واسه اینکه خونواده ی داماد مهمونیِ مختلط گرفته بودن تو تالار، همه ی فامیل رو نگه داشته خونه و هر چی تخم مرغ تو محله شون بوده، خریده و شام به همه نیمرو داده.

ده سالگیش واسه اینکه جسارت خودش رو محک بزنه، چنان زده تو گوش پسری که قلدرِ محل بوده، که پسره فرار کرده و دیگه هیچ وقت جرئت نکرده پا بذاره تو باغشون.

یه بار دیگه هم هفت هشت ساله که بوده، پسر جوونی که تحمل نداشته تا دستشویی برسه، اومده تو باغشون و خرابکاری کرده پای یکی از درختا. وقتی برگشته که وسایلش رو از پشت سرش برداره، دیده کلاهش سنگینه. دختر کله شق و یاغیِ اون روزا، چنان توی کلاهش رو مزین کرده بوده که طرف دیگه هوس نکنه تو باغِ کسی خرابکاری کنه.

و این دخترک، و این زنِ جوون، و این پیرزن، نگفته ها و نهفته هایی داره تو دلش که من خط به خطش رو می دونم. تمامِ آسمونهای بی پروازش رو از برم.

دیروز دختراش دورش بودن. و نوه هاش. و نتیجه هاش. وقتی نورِ شمعا از پشت عینکش افتاده بود، تو چشم چپش "عزیز"ش رو دیدم که بچه بود و می دوید. انگار نه انگار که سه ساله عین یه تیکه گوشت افتاده رو تخت و توانِ تکون خوردن نداره. و تو چشم راستش، "ایرج"ش رو دیدم. داشت به عشقِ دختر همسایه آهنگای عاشقانه رو با سوت می نواخت. انگار نه انگار که بیست سال پیش تو دربندیخان گم شد و ...

من عاشقِ این زنم. خیلی آرزوهای سوخته داره که من باید بهشون برسم. و خیلی شرابهای نخورده، که من باید سر بکشم.

اما مامان بزرگ! من باید برم. دنبالِ همون نشونه که گم شد. پیداش که کنم، به معنای شرف قسم که برمی گردم و لاجرعه سر می کشم، همه ی شرابهای نخورده ت رو. پیداش که کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 8:4  توسط ساقی   | 

زنی دیوانه ام می پندارد.

طب نوین، به جای اگزازپام

سکص تجویزم می کند.

سقوط می کنم از فراز قاف

و می غلتم تا سواحلِ آبیِ آنتالیا

در حلقه ی مردانی که رنگین کمان نیستند.

جواب نمی دهد این درمان:

رحمم را می فروشم به زوجهای ابتر؛ به بهای لبخندی.

اینجا خانه ی من نیست.

خاکِ سردِ تبت، هُرمِ تنم را می خواهد.

کوله پشتیِ قهوه ای ام را به دوش می اندازم

رنگ چشمهای کودکانم را به یاد می سپارم

و می روم:

تنها و پیاده.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 8:4  توسط ساقی   |