دو تا عاشق می شینن شب تا صبح راجع به عشق مشترکشون حرف می زنن و بر این اساس عاشق همدیگه می شن.
درست مثل مری و ماریا. اما نتیجه ی حاصله ی اون دو تا این بود که پیتر باید یکیشون رو انتخاب کنه: یک انتخاب بیشتر وجود نداره.
خب! کارگردان هم تصمیم گرفت اونی رو که عشقش "راستین" تر نبود تو یه حادثه، به دست معشوق از همه جا بی خبر از بین ببره.
معشوقی که اسپایدر من بود: باهوش و آسمانی.
اما اسپایدر من هم می تونه اشتباه کنه. پاشنه آشیلش عشق مریِ. اونوقت می تونه ضمن علاقه و احترام، ماریا رو به شکل ضد قهرمان ببینه و از اوج پرتش کنه پایین.
اما این داستان از جامعه ی مدنی، یه خورده فاصله داره. و اون هم اینه که کاراکتری نیست. یعنی قهرمان و ضد قهرمان داره. رو این تلفیق هنوز باید فکر کنم. چرا؟
حالا برگردیم به جامعه ی مدنی، بدون قهرمان و ضد قهرمان:
عزیزم! تو جامعه ی مدنی، عشق، خطی نیست. گِردِه و فزاینده. عشق تو جامعه ی مدنی، تو یه چارچوب جا نمی شه. اگه تحول و تحرک رو ازش بگیری، دیگه هیچی ازش نمی مونه. اگه دائم ریفرش نشی، می گنده.
عزیزم! تو جامعه ی مدنی، تو مجبور نیستی یکی از ما دو تا رو انتخاب کنی. می تونی هیچ کدوممون رو انتخاب نکنی تا اینطوری همه مون عاشق بمونیم و فزاینده.
دایره ی کوچیکِ پررنگت رو حفظ کن. نگهش دار. دوستش داشته باش. نذار کسی گلای باغ رو لگد کنه. اما نذارش تو اتاقک شیشه ای. بذار نفس بکشه و عطرش دنیا رو پر کنه. عطر باغی که باغِ توئه. و باغِ من.
چقدر نفسم این لحظه عطر شکوفه های سنجد رو داره. و چقدر چشمام پر از نقاشیِ لبخندته.
و چقدر این لحظه گذراست.
پی نوشت دردناک: داغ گذاشتن بر تن کودکان یتیم، کرامتی که تو سازمان بهزیستی زیرمجموعه ی دولت کریمه اتفاق افتاده. لابد آقای رییس جمهور این رو هم یا به بقال سر کوچه نسبت می ده و یا به ایادی استکبار جهانی.

