تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

بی نظمیِ منظمم رو دوست دارم. این پریشانی ها را با هیچ چیز عوض نمی کنم. روزها را جان می کّنم و شبها را.

خودم را به کوچه ی "علی چپ" نمی زنم. سعی نمی کنم خوب بشوم. سعی می کنم خوبی را به دست بیاورم و "خوبی" بشوم.

درس نمی خوانم و کتاب. تو را می خوانم. چشمهایت را که پر از مثنوی است. بگذار احمقانه ها به من بگویند رمانتیک. من اینجوری پیدایَش می کنم "خود" را.

هر لحظه را دو بخش کرده ام: زیستن و جاری شدن. دستی به سر و روی نمای بیرونی کشیده ام. و آن تو هر غلطی که بخواهم می کنم. می گذارم به حقیقتم بگویند مجاز. اینطوری بهتر است. هم من راحت می شوم هم آنها.

می دانم چقدر کم می آوری ام و به من حسودی ات می شود برای این پررویی هایم. سعی می کنی به روی خودت نیاوری. سعی می کنی. با به موقع مسواک کردنِ دندانهای زیبایت. با لباسهای اتو کشیده پوشیدن. با سرِ وقت رسیدن به قرارهای رسمی.

خودت را در چارچوبی که در آن جا نمی شوی، می چپانی. می ترسم "آنها" بشوی. می ترسم اینجوری خفه بشوی، پروانه ی محبوبِ من!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 12:5  توسط ساقی   | 

قرار نامیرایی نهاده بودیم.

از آن قرار های احمقانه دوران جوانی . دی ماه بود .

شال گردن رنگ رنگش که همه دیوانه اش بودیم را انداخته بود و با چشمان قرمزش پیشنهاد این قرار را داد . آن روزها عجیب شده بود . به یکباره زیر همه چیز زد . کلاس و دانشکده و فلسفه . ساعت ها روی نیمکت سبز رنگ پریده روبروی دانشکده می نشست و به جلوی کفش هایش نگاه می کرد . گاهی هم با خودش حرف می زد . هرگز نفهمیدم چه می گفت . بالاخره سر کلاس آمد . فوکو شناسی داشتیم .

فلسفه قدرت و دانش .......

نشست آخر کلاس . زل زد به استاد . وقتی قرار یک طوفان بود قیافه اش مانند گربه های وحشی در انتظار شکار می شد . براق و صامت . آن قدر نگاهش سنگین بود که استاد همانطور که رو به تخته بود گفت : جناب رهی خان معاصر می بینم که زیاد با فوکو موافق نیستی.

سکوت همه کلاس را پر کرد . رهی نمونه و محبوب همه اساتید .

ـ نه . اصلا .

از کلاس بیرون رفت و هرگز بازنگشت .

قرار نامیرایی را در یک کافه گذاشتیم . کسی جرات خندیدن  یا مخالفت نداشت. گفتم: یعنی چی رهی؟ اینم از اون مسخره بازیهای جدیدته؟

خندید و دستم را فشرد . چشم های همه روی دستان ما ثابت و خیره ماند. رهی و این کارها؟

صورتش را به صورتم نزدیک کرد. بی اینکه پلک بزند. نی نی لرزان چشمانش را می دیدم. دستم را از دستش بیرون کشیدم. بلند شدم.

ـ از مسخره بازیهات حالم به هم می خوره معاصر .

ندیدمش. هرگز. گهگاهی چیزهایی به گوشم می رسید که رهی در یک روستا زندگی می کند. معلم بی مزد شده است و هنوز در پی نامیرایی.

ماجرای نامیرایی از ذهنم بیرون شد. مشغله های زندگیم آن قدر زیاد بود که هرگز به دوران دانشکده و خل بازیهایش فکر نمی کردم . خانه قدیمی پدری و تنهاییم مجال فکر کردن به روزهای خوش را نمی داد.

زمستان شد. دی ماهی سرد و پرسوز.

در کوچه را که بستم صدایش را شنیدم. آرام و شمرده و محکم.

ـ نامیرایی که هنوز؟

سرمای هوا کمکم کرد تا بهتم را زیر شال گردن پنهان کنم. دستش را جلو آورد: رهی معاصر هستم.

سر و کله اش چه ناگهانی پیدا شد. مردی بلند و موقر که جذابیتش مجال حرف زدن را از من گرفته بود.

ـ چیه ؟ رهی معاصرم. همکلاسیِ سابق.

کنارم گام برمی داشت. صدای قدمهایمان در سرما و در دی ماه می پیچید.

ـ می دانی خودکشی کردم و برگشتم؟

ـ دیوانه .

ـ نامیرایی. شک داشتم اما مطمئن شدم.

ـ که چی؟

ـ که همیشه و هنوز انسان قدرت دارد. با دانش ...

ـ یادمه فوکو رو زیاد دوست ...

خندید. چیزی درونم شکست. دستم را گرفت. همیشه غیر منتظره بود.

ـ رهی. رهی. وای دارن ...

ـ نگات می کنن؟ به درک.

با صدای بلند فریاد زد و دستم را کشید.

ـ علت نامیرایی من. نامیرایی من ...

صدایش در رگهایم جاری شد و گرم شدم.

دی ماه آن سال نامیراترین و گرمترین دی ماه روی زمین بود.

پی نوشت: نقل از این وبلاگ

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:33  توسط ساقی   | 

خدای "سبحان"!

از تو سپاسگزارم که لحظه ی نابِ ابدیت را زیستاندی ام.

از تو سپاسگزارم که شکستی ام تا بسازمش.

خدای "سبحان"!

حالا از تو شکیبایی می خواهم. تابِ سوزِ سرمای این وادی ـ حتا ـ بی حیرت را.

حالا از تو چشمانی می خواهم که "جریان" را بشناساندم.

حالا از تو توانی می خواهم، که "اصل" را از "حاشیه" مصون بدارد.

حالا از تو "تو" را بازمی خواهم و آن "لحظه ی نامیرا" را.

 

پی نوشت: امروز تاسوعا بود. تاسوعا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 22:40  توسط ساقی   | 

کی می دونه از امروز تا فردا چند روز مونده؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 8:58  توسط ساقی   | 

اروند گفت: مامانی می خوام بخوابم. به آقای روشنی (راننده سرویس) بگو نیاد دنبالمون.

وقتی بچه دو سال و چهار ماهشه و سرما هم خورده و به شدت سرفه می کنه و دلش هم نمی خواد از رختخوابش جدا بشه و مامانش هم کار خیلی واجبی نداره، حتا اگه دکترش بگه رفتن به مهد کودک مانعی نداره، شرط انسانیت نیست که بیدارش کنی و سر صبح بفرستیش مهدکودک.

منم این کار رو نکردم. ساعت هشت و ربع (ساعت اومدن سرویس) گذشت، و شد هشت و بیست دقیقه، که هر دوشون سرحال و سیر از خواب بیدار شدن.

با میله های پلاستیکی دروازه فوتبالشون دو تا میکروفون مثل میکروفون سیاوش شمس تو آهنگ دختر ایرونی درست کردن و شروع کردن به خوندن و سینه زدن:

کربُ بلا، ای خوشگلا، عروسکِ من سرما خورد، گریه می کرد شُر و شُر، منو نبرین به دکتر، حسینِ مظلوم، حسینِ مظلوم ...

شعرش رو آرتا بالبداهه گفت و اروند هم خیلی زود ازش یاد گرفت و با هم می خوندن و سینه می زدن.

تماشا داشت با اون حالتِ خیلی جدی خوندنِ آرتا و تغییر شکلی که به لباش می داد و چشماش رو تنگ می کرد و سرش رو به طرفین تکون می داد.

نوحه ـ ترانه ای که ساخته بود، آمیزه ای از چیزی بود که این روزها تو مهد کودک می دید.

یادِ دهه ی محرم پارسال افتادم که دوقلوها یک سالشون بود و وقتی تو خیابون دسته ی عزاداری می دیدن، با صدای طبل و سنج اونها شروع می کردن به رقصیدن و خندیدن.

یادِ نوحه های دسته های عزاداری سالهای گذشته افتادم که بر اساسِ آهنگِ ترانه هایی از ماهسون (خواننده ترکیه ای) و یا هایده و معین، درست شده بود و آدم رو به طرب می انداخت.

بعد یاد نوحه های دهه محرم سالهای کودکی م افتادم که فولکلورهای اقوام مختلف ایرانی بود و خیلی زیبا و سوزناک و در عین حال آهنگین بود.

بعد یاد الهی قمشه ای افتادم که یه بار می گفت: سوگواریِ دهه محرم که تو ایران قدمت بسیاری داره، یه کارناوالِ غمه و مردم به این شیوه یاد واقعه ی عاشورا رو زنده نگه می دارن، اگر نه عزاداری بعد از هزار و چهارصد سال اساسن معنی نداره.

اساسن با نظر ایشون موافقم، اما تو سالهای اخیر، به دلیلِ اینکه حاکمیت در ایران اجازه ی اجتماعهای شاد رو به مردم نمی ده، و اونجاها هم که مجبوره شادی گروهی مردم رو تحمل کنه (مثل جشن چارشنبه سوری و شادی گروهی جوونا بعد از پیروزی های ملی ورزشی) به بهانه های مختلف باهاشون مقابله می کنه، کارناوال سوگِ دهه ی محرم، به شوِ لباس و آرایش صورت و موی مانکنهای دختر و پسر تبدیل شده.

این ناهنجاریها رو بچه ها به محض ورود به اجتماع غیر از خانه یاد می گیرن. وقتی تو مهدکودکی که بچه های دو تا شش ساله رو تو سنی که چیزی جز شادی نباید تجربه کنن نگهداری می کنه، مراسم سوگواری محرم می ذارن و بچه ها رو به سینه زدن و نوحه خوندن عادت می دن، بچه هایی که هنجارن و دلشون فقط شادی و بازی می خواد، نوحه ـ ترانه می سازن و از این مراسم هم برای خودشون شادی درست می کنن.

وقتی عمیق به این ماجرا نگاه می کنی خیلی دردناکه. خیلی دردناک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 10:13  توسط ساقی   | 

از تو

در تو

با تو

بی تو

برای تو

...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 14:13  توسط ساقی   | 

داره می شه دو ماه.

و این منم. زنی تنها. در متن فصلی سرد

...

پی نوشت: چه خیالی! بذار نفس بکشی. چیزی برای کم شدن وجود نداره از من.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 10:12  توسط ساقی   | 

نکنه جذبه ی توئه که بعد از این همه سال اینطوری داره همه رو پس می زنه؟!

دارم بنفش می شم. بنفشِ یاسی.

چه سرگیجه ی ملسی دارم.

چقدر بزرگ شدی. کنار شقیقه هات فلفل نمکی شده. انگار کمی هم نمک سر تا سر موهات پاشیدن.

چرا اینقدر ساکتی؟ تو فکرِ چی هستی؟

خیلی اذیت شدی، آره؟

وقتی دیدمت بعد از این همه سال، یاد آرتور افتادم. اما تو، اصلن تغییر نکردی. فقط بزرگ شدی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 10:31  توسط ساقی   | 

از پنجره ای بسته سخن می گویم و بارانی که نمی بارد.

کنار آن درِ زرد بزرگ،

و در آن آخرین کوچه باغِ دنج

بی تو بودن،

حکایتی ست هلاهل آگین.

پل گیشا آغاز می شود و سرما دستانم را می سوزاند زین پس.

این تابلوی "ورود ممنوع" خیلی جدی است انگار.

چشمانت خیس نیست دیگر از شوق و لبت بی خنده ی همیشگی ست.

در تو، مردنم هم صفا دارد؛ 

و در من، روییدنت هر دم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 12:53  توسط ساقی   | 

۲۵/۱۰/۶۶

۱۲/۱۱/۶۶

یه هفته ست که دارم تو آسمونا تلو تلو می خورم.

حالا دیگه خط نشونه ی اول رو دارم.

روزی چند بار چشم می دوزم بهش شاید چیز تازه ای توش کشف کنم.

"معمولی ترین عضو خانواده بودن" اما کشف تازه ای نیست. مسئله ایه که از خاطرم رفته بود و حالا باز یادم اومده.

طبیعیه. همه براش می نوشتن. من هم می نوشتم. بیشتر از همه. خیلی بیشتر از همه. همه پست می کردن نوشته هاشون رو، من پاره پاره شون می کردم و می باریدم.

شاید می دونستم رفتنیه که اون طور بی قرارش بودم.

لحظه ای رو که همرزمش نقل کرده بود "خمپاره خورد به قایق و اون افتاد تو دربندی خان"، لحظه ای بود که با چشمهای بسته، تصویر تلخِ مویه های مادرش و چشمهای به راه مونده ی دوستاش رو تو رویام دیده بودم. لحظه ای که چهار ماه بعد اتفاق افتاد.

چرا باید حالا پیداش می کردم؟ این چه نشونه ایه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 12:9  توسط ساقی   | 

در این اتاقِ بی اکسیژن،

هوای تو را نفس می کشم

و زنده می مانم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:28  توسط ساقی   | 

حمایت از حقوق زنان، ستیز با مردان نیست. صدای شعوری جهانی است که برابری را نه حق، که ویژگیِ "انسان" می داند. ویژگی ای که سایه ی سیاه جهل آن را پوشانده است.

پی نوشت: گزارش میدان از انتشار و پخش کارت پستالهای "نه! به لایحه ی حمایت از خانواده"

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 14:16  توسط ساقی   | 

ساعت ۲ شب هوا روشنِ روشن بود.

ساعت سه و ربع هنوز هوا روشنِ روشن بود.

ساعت ۴ بازم هنوز روشنِ روشن بود.

ساعت شش و ده دقیقه هم روشنِ روشن بود.

بعد از اون تا ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه مه آلود بود.

ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه بچه ها رو بردم پایین تا سرویس منتظرشون نمونه.

زمین سفید بود و هوا سفید بود.

مه نبود، برف بود. همونی که بعضی مامان بزرگا بهش می گن "بفر".

گفتن: مامانی سرتو بیار پایین!

بعد هی برف ریختن رو سرم و هی خندیدن و هی بازی کردن. بعد دستاشون یخ کرد. اروند گریه کرد و گفت: بریم پیشِ شوفاژ دستم یخ زده. چسب بزن خوب شه. آرتا گفت: دستِ من یخ نزده. میخوام بازی کنم. بعد رفتیم بالا. شیر و خرما دادم خوردن و شروع کردن بازی کردن.

امروز هم اینطوری شروع شد. و اینطوری می گذره.

خوبه، نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 9:59  توسط ساقی   | 

یخ زده بود. سفیدِ سفید بود.

وایساده بودم تو ارتفاع دو هزار و پونصد متری و داشتم نگاش می کردم. تنها! تنها! تنها!

همه جا سفید بود. سفیدِ سفید. حتا خورشید اون بالا. توش برف باریده بود و یخ زده بود. هی راه می رفتم و راه می رفتم که یخ نزنم. که یخ نزنم. آخه من باید روشنش کنم. اگه اون یخ بزنه، همه چی می میره. همه چی! همه چی! همه چی! نباید بذارم سرزمینم یخ بزنه.

حالا باید دنبالِ دو تیکه چخماق بگردم. صعود کنم. عروج کنم. برم تا روشنش کنم.

پی نوشت برای محمدحسین: عزیزم! منم می ترسم از اینکه ببرنم اونجا. تمامِ جون کندنم واسه همینه. راهی بلدی برای فرار ازش؟

پی نوشت برای "و": نگران نباش! همه ش می گذره. گرم می شم تو آغوشِ مادرانه ت. حتا اگه فاصله مون از تورنتو تا کرج باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12:21  توسط ساقی   | 

دلم آبغوره می خواد.

دلم می خواد برم دمِ اون چشمه هه که بالاتر از آزغال چاله، تو نیمه راهِ پلنگ، برفهای دست نخورده رو گوله کنم و بمالم به صورتم. شاید التهابش رو بگیره.

دلم می خواد صورتم رو بکنم تو چشمه و خُنک بشم.

ورجه وورجه کردن برات زوده هنوز عزیزکم. آروم بگیر. بذار ببرمت اون بالا. اون بالای بالا. بعد تصمیم بگیرم که بمونی یا نمونی.

خیلی سنگ دلم؟ به فکر توئم. فقط به فکر تو. 

تنهام. باید برات تنهایی تصمیم بگیرم. به این نمی گن سنگ دلی. اسمش "جسارت در اوجِ ناچاریه".

دلم جرعه جرعه آبغوره می خواد. آبغوره ی گسِ بدونِ نمک.

آروم بگیر. ورجه وورجه کردن برات زوده عزیزکم. شاید، باید جلوی نفس کشیدنت رو بگیرم. حتا اگه تو مسیح باشی و من مریم.

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 12:31  توسط ساقی   |