رنگش کمی پریده بود و مضطرب بود. گفت: مامانی شیر می خوام. شیر می خوام. گفتم برسیم خونه می ریزم تو لیوان با کلوچه بخوری. آرتا قبول کرد و سعی کرد متقاعدش کنه. اما اصرار می کرد. عادتی که هیچ وقت نداشت. فک کردم تو مهد کودک یاد گرفته. عصبانی شدم. سعی کردم به روم نیارم و شرایط موجود رو بسنجم:
این روزا کنترل اعصابم رو ندارم. تو خیابون با دو تا بچه ی دو ساله با کیفها و عروسکاشون، بدون ماشین ... .
از سوپرمارکت کنار مهد کودک، شیر و کلوچه خریدم و سعی کردم کنترلشون کنم تا از خیابون رد شیم و سوار تاکسی بشیم.
بهش می گم شانس، که اون اتفاق قبل از حرکت ما به سمت وسط خیابون افتاد: اروند همه ی شیری رو که نهایتا ده ثانیه پیش خورده بود بالا آورد. رنگ به روش نبود. ترسیده بودم. آرتا هم. سعی کردم به خودم مسلط باشم. هر دوشون آویزونم شده بودن که بغلشون کنم.
وزن تقریبی شون رو هم 30 کیلوئه. بغلشون کردم. از خیابون رد شدیم. دلش می خواست شیر بخوره. هر چی سعی کردم نشد جلوش رو بگیرم. خورد. و باز بالا آورد.
بردمشون خونه ی مامان. نبودن.
در عرض یک ساعت دست کم پنج بار به شدت استفراغ کرد. می لرزید. زیر چشماش سیاه شده بود. رنگ به روش نبود.
دستم رو گذاشته بودم پشتش رو ماساژ می دادم. شاید هم تسلایی برای خودم. آرتا آویزونم شده بود و گریه می کرد.
مهران ساعت سه صبح رفته بود گلپایگان. گفته بود زود برمی گرده. حالا ساعت پنج عصر بود و باید تا حالا می رسید. زنگ زدم بهش: ـ کجایی؟
ـ هنوز راه نیفتادم. شرمنده. اوضاع چطوره؟
ـ خوبه. همه چی رو به راهه. سعی کن تو راه بخوابی.
حدود ده شب رسید. له بود. اروند تمام داروهاش رو بالا آورده بود. مجبور شدیم دوباره ببریمش دکتر تا دارو تزریقی بهش برسه.
حالا بیست و چهار ساعت گذشته. اروند آروم خوابیده و آرتا هم کنارش. مهران دراز کشیده پای تلویزیون و منم هی تایپ می کنم و هی پاک می کنم. این آرامش می ارزه به اینکه دیگه کلاس نرم. نه؟
اینا رو نوشتم به قول آراز "برای ثبت در تاریخ". باید یادم بمونه چطوری گذشت. چرا گذشت. چی شد که ...
پی نوشت: دوقلوها از من بیشتر به تو احتیاج دارن بابایی. سعی کن حالت خوبِ خوب باشه.
یه پی نوشت دیگه: چی می شد که آدما خودشون رو سانسور نکنن تا ...
اصل مطلب: تف به این زندگی سگی. تف! تف! تف!