می دونین خونه کجاست؟
چندي بعد از 18 سالگي و برخلاف ماده 37 كنوانسيون حقوق كودك كه تصريح مي كند افراد زير 18 سالي كه مرتكب قتل مي شوند نبايد به مجازات اعدام محكوم شوند، دستور اجراي حكم دريافت كرد.
در پاي چوبه دار، قاضي از سينا درباره آخرين خواسته اش پرسيد. سينا كه از كودكي فلوت مي زد درخواست كرد كه فلوتش را بياورند. زمان لازم بود و 6 اعدامي منتظر برآورده شدن آخرين تقاضاهايشان ، تا احكام اجرا شود.
ولي قاضي با درخواست سينا موافقت كرد. فلوتش را آوردند و صدايي كه از ناي جان پسر بلند شد، حاضران را دگرگون كرد. او بداهه نوازي مي كرد و بعدها حتا به ياد نمي آرود كه چه نواخته است.
شور نواي ساز سينا به حدي بود كه يكي از خانواده هاي اولياء دم كه براي اجراي حكم حاضر شده بودند، خون فرزندشان را به مقتولي كه طناب برگردن داشت بخشيدند و او آزاد شد.
آنها از خانواده مردي كه به دست سينا به قتل رسيده بود نيز خواستند كه او را ببخشايد. و آنها پذيرفتند به شرطي كه خانواده سينا پايمرد بتواند 150 ميليون تومان را براي آنها در مهلت مقرر آماده كند.
پدر سينا خانه اش را فروخت. اما همه دارايي كه توانست جمع كند 70 ميليون تومان شد. او كه درگير ماجراي پسرش بود كارش را هم از دست داد. مادر سينا هم پرستاري بيكار است.
امروز مهلت آماده كردن پول تمام شد . و صبح امروز به پدر ،خبر دادند كه آماده اجراي حكم پسرش در امشب باشد.
پيش از آن ظاهرا گفته شده بود كه اگر بتواند مقدار ديه را به 100 ميليون برساند، باقي ديه را مي شود كاري كرد. اما امشب پسري، نه به خاطر قتل، كه به خاطر 30 ميليون تومان پول درآستانه اعدام قرار مي گيرد.
نسرين ستوده و پدر سينا از صبح زود درگير اينند كه بتوانند مهلتي ديگر بگيرند. اگر اينگونه شد و فرصتي ديگر به سينا دادند به نظرم همه بايد كمك كنيم كه اين پسر 19 ساله كه دقيقا سه سال از عمر خود را در زندان و زير سايه سنگسن مرگ گذرانده رهايي يابد.
پی نوشت: به نقل از وارش
آدم که نکشته است، خوارش نکنید
گیریم به همسرش خیانت کرده
عاشق شده است، سنگسارش نکنید
پی نوشت: به نقل از سایت میدان
بگذارید بروم. بگذارید. بگذارید. بگذارید.
می خواستم پستی بذارم برای روز زن. خب دیر شد و دیگه وقتش نیست.
می خواستم از قصارات استاد دانشگاه خانم نفیسه فیاض بخش که تو شبکه 3 سیمای ضرغامی درباره فردا صبح شب زفاف فاطمه (س) و علی (ع) و دیدار محمد (ص) و اینکه پرسیده بود علی جان همسرت را چگونه یافتی و اون گفته بود ـ یه چیزی تو این مایه ها که ـ بهتر از این نمی شد و باز پرسیده بود فاطمه جان تو شوهرت را چگونه یافتی و اون هم جواب داده بود ـ یه چیزی تو این مایه ها که ـ بهترین و شایسته ترین مرد برای من بود و ... بنویسم، بازم وقتش گذشته.
شاید وقتشه بگم:
گفتم: دلم برای کوه لک زده. حتا برای پاییناش
گفت: می ریم به زودی.
خواب دیدم دارم از کوه بالا می رم و یهو به خودم اومدم دیدم نزدیک آزغالم. و اونجا بود در همون لحظه ها بی ... .
نه وقتش نیست حتا اینو بگم. وقت این حرفها هم گذشته شاید.
یک هفته بردمشان به گذشته ام. خانه ی بچگی های بی قرارم. آنجا که راه رفتم در ۹ ماهگی و وقتی آفرین خانم روی دستم زد که گریه کنم تا بخندد، گفتم: خدا.
حالا هم می خوانمش وقتی ...
در حیاط کودکی هایم دویدند. در تشت کودکی هایم آب بازی کردند و سر و دست افشاندند و پایشان در سیمان فرش فرسوده ی کودکی هایم سوخت.
یک هفته بردمشان به گذشته ام. نوجوانی های ملتهبم. آنجا که نخستین نشانه ام را یافتم و پرواز بی نشانش را گریستم. و رد پروازش را هنوز هم می پیمایم.
یک هفته بردمشان به پناهگاه گاه و بی گاهم در پریشانی های اکنون هایم.
کاش همیشه برایشان تفرجگاه باشد این خانه.
باریدنهایم را در این یک هفته هرگز ندیدند، اما ببخشندم که صدایم گاه از گلوی فشرده ام فوران می کرد. ببخشندم که پیشانی ام برایشان یعنی عصبانی.
شاید یک روز به تفرج ببرمشان به پیشانی عصبانی ام. یک روز شاید.
پی نوشت: دیروز نشسته بودن به هم اعضای صورت منو معرفی می کردن: این دهن مامانه. این دماغ مامانه. این تشم (چشم) مامانه. این ابلوی مامانه. این عشبانی (پیشونی) مامانه.
امروز صدای داد و بیداد اروند می اومد: آلتا می اوفتی. نلو می اوفتی دادااااااش.
به دو رفتم بیرون دیدم آرتا سطل آشغال مکعب شکل رو انداخته رو زمین و رفته بالاش وایساده. اخم کردم و گفتم اگه این کارا رو بکنین اونوقت دیگه نمی ذارم بیاین اینجا بازی کنینا! بعد هم سطل رو آوردم تو خونه.
صدای نق و گریه ی آرتا بود و عصبانیت اروند که می گفت: " خدایا اژ دشت مامان چی کال کنم؟"
دوستای کوچولوی من فقط ۲۲ ماهشونه. فک کنم راه سختی در پیش دارم.
نه هیچ کدام نیست. زنده ها زنده اند و زندگی می کنند. باشی یا نباشی. بخواهی یا نخواهی. و سخن می گویند، حتا به جای تو.
می گوید: برای خواستن دیر است.
باور کنم؟ هرگز!
می گوید و خود می خواهد و می گوید که نمی خواهد.
در بیشه زار ماده ببری عاشق، توله هایش را به دندان می کشید تا سایه. توله ها در سایه از سر و کولش بالا می رفتند و شادمان بودند. شادمانِ چه؟ نمی دانستند، افسوس!
ماده ببر، لمیده در سایه به اشتیاق توله ها می نگریست. و آنچه را می دید، که می خواست. تنها آن را!
و انسان هنرمند راز شیرین بقا را به تصویر می کشید و تلخش را نمی دید.
گریستن در زیر بارانی که نمی آید، مردن، باهوده مردن:
به انرژی هر سه تاشون نیاز دارم.
بچه هامو می گم.
"خوبم عزیزم؛ خوبم!"
پی نوشت: خیلی پست مدرن شد؟

