تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

چند ساعتی بیشتر به بهار نمونده. نوروز داره می رسه و من خسته ام. بیشتر از هر وقت دیگه ای.
چهارشنبه سوری امسال وسط میدون مین بودم. با چشمای بسته قدم برمی داشتم توش و با هر گامی منتظر انفجار بودم. نه آتیش بر پا کردم و از روش پریدم که سرخیش رو به من هدیه کنه و نه موهام رو کوتاه و مرتب کردم که یک سال طراوت رو پیشاپیش به خودم هدیه کرده باشم و نه خونه رو از غبار پاک کردم که یک سال پاکیزگی رو بهش داده باشم.
فقط وسط میدون مین به اعتبار چشمای تو قدم بر داشتم و جلو رفتم.
پنج شنبه آخر سال دم غروب رو پشت بوم خونه برای فروهرها گندم و برنج نپاشیدم که برکت رو به خونه م بیارن و  برای مرده ها هیچ چی نثار نکردم. آخه من خودم از همه چیز مرده م.
چند ساعتی بیشتر به بهار نمونده و من انگار حتا از بهار مرده م و تنها در تو زنده شده م؛ در تو.
سرشار از زندگی ام و خستگی. کاش اولی بتونه دومی رو قورتش بده.
کاش!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 15:7  توسط ساقی   | 

۱-

هفت تاول تو در تو!

کف پای چپم را دیدی؟

این نشان خَرد، یادگار آتش تابناکی است که مرا افروخته،

تا کی خود، بسوزدم.

 

۲-

هان! حالا عصیان و طغیان را بهل!

سکوت می بایدت، سکوت ...

طلوعت را فروغی اگر هست، رخسار سرزمین می نمایاندش.

 

۳-

رقص وحشی زن را در شاخ افریقا تماشا کردم:

رقصی آغشته به اشک بود و

اشکی آغشته به خون و جنون.

خاک مجنون مرا

زن

به گناهی ـ چنان ـ زلال می زداید از سرشت چرک سیاهشان

که خورشیدهای هزار هزار کهکشان دور، شب را به میهمانی صبح می خوانند.

 

پی نوشت: شعر سوم برای محبوبه است

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:16  توسط ساقی   | 

صورتم را می گردانم.

عطر رازقی های همه ی جهان را فرو می دهم

و دستش را که به نوازش آمده، می بوسم.

می کشاندم سوی خود،

سر به شانه اش می گذارم

و جاری می شوم در رگهای آفرینش.

گونه ام را می بوسد

و خدا می شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 8:12  توسط ساقی   | 

میدان:محبوبه عباسقلي زاده و شادي صدر در تماس با خانواده هايشان خبر از قرار وثيقه 200 ميليون توماني دادند.

شب گذشته همزمان با پلمپ دفاتر کار محبوبه عباسقلي زاده (مرکز کارورزي سازمان هاي جامعه مدني) و شادي صدر (راهي) و پس از روزها بي خبري، سرانجام محبوبه عباسقلي زاده با خانواده اش تماس گرفت و توانست با دخترانش مريم و محيا صحبت کند. او خبر از سلامتي جسماني خود و ملاقاتي با بازپرس پرونده در زمينه تبديل قرار بازداشت به وثيقه را داده است.

بعد از تماس او شادي صدر نيز با خانواده اش تماس گرفته و مبلغ هرکدام از وثيقه ها را 200 ميليون تومان اعلام کرده است.

اين نخستين بار است که چنين وثيقه سنگيني براي آزادي زندانياني که در زمينه حقوق بشر و حقوق زنان فعاليت مي کرده اند درخواست مي شود.

اين وثيقه بايد به صورت سند ملکي باشد و خانواده هيچ يک از اين فعالان جنبش زنان امکان تهيه اين وثيقه را ظرف يک روز ندارند. با توجه به اينکه آخرين ساعات کاري از سال 85 پيش روست، قرار وثيقه 200 ميليوني کمي سوال بر انگيز است و به نظر مي رسد در صورت تهيه نشدن وثيقه مورد نياز، امکان آزادي آنها به پس از تعطيلات عيد موکول خواهد شد.

در حال حاضر خانواده هاي اين دو فعال جنبش زنان به شدت در تلاش براي تهيه اين وثيقه گران قيمت هستند.

«فريده غيرت»، وکيل اين دو نفر اعلام کرده که درصدد است در نخستين دقايق کاري روز شنبه ملاقاتي با بازپرس پرونده براي تقاضاي تخفيف مبلغ وثيقه ترتيب دهد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 14:7  توسط ساقی   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 13:7  توسط ساقی   | 

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده ام که مپرس

...

پی نوشت: حال عجیبی دارم. این بهترین توصیفه و توضیح بیشتری هم نداره.

بازم پی نوشت: دلم هوای شادی رو کرده. کمش دارم. کم!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 0:37  توسط ساقی   | 

مجلس خانه ی ملت است و مردم برای بیان درخواستشان حق دارند به آنجا بروند. ما خواستار صلح و آرامش هستیم و جنبش زنان حق دارد مطالباتش را در چارچوب قانون بیان کند و بر اساس اصل ۲۷ قانون اساسی حضور با آرامش و بدون راهپیمایی در مقابل خانه ی ملت، خلاف قانون نیست.

زنان مانند سایر گروههای اجتماعی یک روز جهانی دارند و حق دارند در این روز مطالباتشان را به طور قانونی بیان کنند و امیدوارم حاکمیت نیز با سعه صدر با آنها برخورد کند.

این گفته های من به خبرنگار روز آنلاین است اما تیتری که بر مصاحبه من نقش بسته "در مقابل مجلس جمع می شویم"، نه مطلبی است که من گفته باشم و نه به عنوان یک فرد کوچک در جنبش فراگیر زنان ایران، جایگاه بیان آن را دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 14:30  توسط ساقی   | 

امشب آسمان من

۳۳ ستاره دارد

سبز، سفید، سرخ

امشب دل من برای ماندن

۳۳ بهانه دارد

سبز، سفید، سرخ

امشب لب من برای خواندن

۳۳ ترانه دارد

سبز، سفید، سرخ

امشب ۳۳ "من" در من جوانه زده

سبز، سفید، سرخ

بازداشتگاه موقت وزرا، سیزدهم اسفند ۸۵

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 21:28  توسط ساقی   | 

پیرمرد نشسته بود رو پله ی مغازه نبشی سر خیابون و به عصاش دو دستی تکیه زده بود و گونه شو چسبونده بود به دستش. پسرش که جوون برازنده ای هم بود، زانو زده بود جلوی پیرمرد و دستش رو گذاشته بود رو زانوی پدر.

نگاه نوازشگری به پیرمرد انداخته بود و داشت با نگاه التماسش می کرد. هر از گاهی جمله ای کوتاه می گفت و سعی می کرد همراهیش رو جلب کنه.

برای ادامه ی راه پیرمرد به این دروغ نیاز داشت. چشماش رو بست و لبخند زد. دروغ رو باور کرده بود:

همه تو خونه منتظرتن پدر. زندگی ما بدون تو رنگی نداره. نوه هات بدون تو خونه رو دوس ندارن. درسته که این آپارتمان شیک به پای خونه ی قدیمی تو که فروختیش تا ما بتونیم اینجا رو بخریم بزرگ و راحت نیست، اما خونه ی ما خونه ی تو هم هست. پاشو برگردیم خونه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 17:21  توسط ساقی   | 

براي يك فرد دشوار نيست كه ميل سكسي به فردي داشته باشد در صورتي كه عاشق و شيفته ي فرد ديگري است و در عين حال بخواهد با شخص ديگري ادامه ي زندگي بدهد. زيرا هر نوعي از عشق ها در خدمت يكي از نيازها هستند و مفهوم متفاوتي دارند.

افراد مغبون كننده قادرند منابع احساساتشان را تقسيم كنند. فيشر احتمال مي دهد كه هرزگي در افرادي كه به دوپامين حساس هستند و يا به دنبال تازگي هستند بيشتر است.

 

بحث تئوری عشق فزاینده رو که چند وقت پیش مطرح کردم، هرچند نمود عینی تو این وبلاگ نداشته، اما به کلی ذهنم رو مشغول کرده.

تو جمع دو سه نفری خودمون وقتی قاف رو بالا می ریم، یه بار طرحش کردم: به نظر من عشق چیزی نیست که بشه محدودش کرد. اگه محدودش کردی، یعنی خفه ش کردی. یعنی به فلسفه آفرینش "نه" گفتی. عشق، سکس نیست. سکس فقط بخش کوچکی از نمود واقعی عشقه.

عشق برای بروز ظرف می خواد و آدمها می تونن ظرفش بشن. این نگاه ابزاری به آدمها نیست. عشق مثه آب نیست که شکل ظرفش رو به خودش بگیره.

عشق شکل خودشه و وقتی ظرفی نتونست شکل عشق رو به خودش بگیره، عشق پرواز می کنه و ظرفش رو پیدا می کنه.

خب حالا عده ای عشق می ورزند و عده ای اون رو مطالعه می کنن.

دنبال همین مطالعات بودم که متنی رو که تو لید نوشتم، پیدا کردم. کاملش رو می تونین اینجا ببینین. تحلیلها - اون طور که تو وبلاگ نوشته شده - مال اهل فنه. البت! به لحاظ آکادمیکش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 14:32  توسط ساقی   | 

مرده ام از همه چیز

و در تو زاده شده ام.

سایه ی مرگ در پرواز است

و جنینی که در تو تکثیر می شود چه جانسخت!

بیافرینش مادر!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 11:44  توسط ساقی   | 

دود سیگارش مرا می کشید.

من اما آه در بساط نداشتم برای کشیدن

ـ حتا ـ

 

خواستن تنها خواستن است.

توانستن اما

خود حکایتی دیگر

 

برف می بارد.

سفیدی بر شکوهت می افزاید.

امروز روز اول دی ماه است به یقین:

فعلها پیش از وقوع، شکفته اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 10:12  توسط ساقی   | 

او باران زده بود و من بارانی

زبان هم را خوب می فهمیدیم

- زبان عشق -

به آستانه که رسیدم، نگاهش گفت: "برگرد"

لبخندم گفت: "تو جان بخواه"

سر برنگرداندم به تماشایش. می دیدمش اما

تمام راهِ برگشت نگاهم می کرد، بی پلک زدنی! اشک می ریخت؛ غرورآمیز!

حالا ۴۵ کیلومتر این سو ترم.

و چه نزدیک است دوست!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 12:22  توسط ساقی   | 

یعنی یه روز یه بنکداری پیدا می شه که قصه پر رمز و راز تو رو برام بگه؟ بیاد و بگه "من قاتل نخستین نشونه ی شما هستم خانوم".

یا مثلن بگه "سر نخستین نشونه تون رو کردم زیر آب تا صداش در نیاد و دشمن جای همرزمای ما رو شناسایی نکنه".

یا مثلن بگه "من نکشتمش، اما اونجا بودم و دیدم که رفت زیر آب و چند دقیقه بعد که جسدش بالا اومد، یه پا نداشت. کوسه ها همون سه سوت اول پای راستش رو بلعیده بودن."

یا مثلن بگه "قایق که واژگون شد، من که سالم بودم، شنا کردم و از دستشون فرار کردم، اما نشونه ی شما که پای راستش ترکش خورده بود و از بس خون ازش رفته بود، نمی تونست شنا کنه، افتاد دست عراقیا و بردنش."


یا مثلن بگه " ... "

یعنی یه روز یه بنکداری پیدا می شه که نشونی از نشونه ی من بیاره؟

یعنی این انتظار پایانی داره؟

پی نوشت: این سرگشته را سر اهلی شدن نیست هرگز!

بازم پی نوشت: یارای تکرارش نیست!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:28  توسط ساقی   |