چرخی میزد تو راهروهای تو در تو. دستاش همیشه تو جیباش بود. گردنش رو یه جور خاصی حرکت می داد و اطرافش رو نگاه می کرد. ده پونزده دقیقه ای می موند و می رفت.
چند بار که تکرار شد، فهميدم درست زير ديوارنوشتههاي من چيزي مينويسه و ميره.
هيچ وقت توجهي به من نداشت. تا آخرش هم همينطور بود. اصلن نميدونم ميدونست كه اون ديوارنوشتهها مال منه يا نه.
بعضي شعرهامو رو ديوار راهروهاي دانشكده مينوشتم. نميدونم تا حالا چن دور روش رنگ خورده، حيف! كاش جايي يادداشتشون مي كردم.
اما خيلي لذت داشت! شعري بنويسي رو ديواري بيهدف. يه ناشناس ـ فك كنم از بچههاي فني بود ـ بياد و بيخيال و خنگ، چرخي بزنه تو راهروها و ـ واقعن نميدونم چطوري ـ جاي شعرت رو ـ پشت در و پايين نيمكت و هر سوراخ سمبهاي كه هست ـ پيدا كنه و پاش چيزي بنويسه و بره.
معمولا از شاملو و لوركا و اينا مينوشت، نه از خودش. اما چنان مضمون شعرم رو مي گرفت، كه متحير ميموندم.
هيچ وقت همكلام نشديم. هيچ وقت! اما ...
ديروز بعد از دوازده سيزده سال تو ميدون ونك ديدمش. منتظر بالابلند بودم تو ايستگاه. كنارم حضور دوست حس كردم. سرم رو بر نگردوندم. گوشه چشمي ديدمش.
تغيير چشمگير دو تامون جالب بود! موهاي اون بلند شده بود و موهاي من كوتاه. پريشوني و بيپرواييش رو داشت. خنگي و بيخياليش رو داشت. اما ...
دلم ميخواست انتظارم طولاني بشه. شد. اما اون نموند. مثه هميشه سري چرخوند به اينور و اونور و رفت.
چرا رفت؟ مگه نميخواست سوار ماشين بشه؟ حضور من نميتونست اذيتش كنه.
حضور رويايي اين مرد شگفت چقدر دلانگيز بود برام. خوب شد كه رفت. اون بايد مثه هميشه يه راز بمونه. يه راز شگفت دوست داشتني.
نميدونم پيش مياد بازم ببينمش يا نه. اين اصلن مهم نيست. كاش هيچ وقت نشناسمش.