تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

- دنیا دست کیه؟

- دست من!

دلم بخواد دستامو می گیرم به طرف همه و تعارفش می کنم

دلم بخواد مشتم رو می بندم و نگهش می دارم واسه خودم

دلمم بخواد مشتم رو فشار می دم و مچاله ش می کنم و پرتش می کنم پایین. ته ته تاریکی ها

فعلن خاموشم اما

یعنی خاموش خاموش که نه! فتیله گردسوز پایین پایینه و من که گذاشته شدم سر فتیله، فعلن تعطیلم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 13:3  توسط ساقی   | 

وقت غروبشه دیگه

اگه تو طالعش قورت داده شدن باشه، می شه

ـ طالعش رو اون فالگیره کف دست تو دیده بود. یادته؟ ـ

اگه  نه، می میره.

این مرگ سفر نیست، کوچ نیست، زواله.

پی نوشت: روزبه! گاهی چرا اینقدر تلخ می شه؟ تو می دونی؟

بازم پی نوشت: دیروز اینترنت نداشتم، پستش موند واسه امروز.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 10:52  توسط ساقی   | 

زل زده بود به بابایی و نیگاش می کرد.

گفت: بابایی! چقدر عاشقانه نیگا می کنی عزیزم!

زلش رو ادامه داد و همونطوری نیگا کرد. عینهو مته سوراخ می کرد نیگاش لامصب. احساس می کردم که مته هه الان چه جوری عین یه فنر سفت داره فرو می ره تو قلب بابایی.

گفتم: به بابایی عاشقانه نیگا می کنی؟ دوستش داری؟

نیگاش رو به من برگردوند. از تو چشای من ـ البت ـ مته نرفت تو. سمت من که برگشت، شیطنت موج میزد تو نیگاش.

گفت: "آقاشانه"

و خندید ...

اشاره کرد به راننده و گفت: آآآآققققا (یعنی آقا)

بعد دوباره به من نیگا کرد و گفت: "آقاشانه"

عزیز دلم داشت می گفت "عاشقانه"

گفتم: عاشقانه مامانی! عاشقانه! ع ش ق!

گفت: ع ق (یعنی عشق)

گفت: آقاشانه

پی نوشت (شرح عکس): از راست به چپ: علی، اروند، آرتا

عکس دوم آقای ارونده

نگاه "آقاشانه" مال ارونده

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 12:17  توسط ساقی   | 

در زمانهای بسیار قدیم زن و مردی پینه دوز به هنگام کار بوسه را کشف کردند:

مرد دست هاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند، به زن گفت: بیا این را از لب من بردار و بینداز. زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود، آمد که نخ را از لبهای مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه کار کنم؟! ناچار با لب برداشت.

شیرین بود، ادامه دادند ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 10:27  توسط ساقی   | 

پنجره که بازه، پروازم می گیره.

در قفس رو باز نکنی!

این "کاش" ِ من بود واسه تو.

"کاش" ِ کی واسه من چیه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:3  توسط ساقی   | 

خدا از رگ گردن به شما نزدیکتره.

پس کافیه که صورتتونو بچرخونید و روی ماه خدا رو ببوسید.

پی نوشت: تعبیر حسین این قدر قشنگ بود که به نظرم نقلش کفایت می کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 10:37  توسط ساقی   | 

سطل ماست رو میده دستم می گه: إ إ نانا نانا

مبهوت نیگاش می کنم. دوباره تکرار می کنه: إ إ نانا

میگم: نانای بزنم برقصی؟

می خنده و میگه: آیه (آره)

شروع می کنم نیناش ناناش نواختن و آقا تمام اعضا و جوارحش رو با هر چی سرعت که در توانش هست تکون می ده و می رقصه.

اروند هم لبخندی می زنه و شروع می کنه همراهی کردن با آرتا. این یکی اما آروم و با طمئنینه و ریتمیک تر می رقصه.

حالا دیگه آقایونا بابا رو بیشتر به رسمیت می شناسن و ترجیح می دن کارای شخصیشون رو با اون مطرح کنن.

تریپ کلن مردونه س و این یکی خدایی ش خیلی فاز می ده.

این آخری رو شاید از حسودیم گفته باشم. وجدانم داره إرور می ده. خوب نمی فهمم موضوع چیه. اما فک کنم از حسودیم اینطور گفتم. ترجیح می دن با بابایی حموم برن و دستشویی برن و رو پاش لالا کنن و اینا.

روحیه مادری ذاتی نیست. اکتسابیه. مادر اونی نیست که بچه رو به دنیا میاره. اونیه که براش مادری می کنه. و بابایی خوب تونسته جای خالی این مامان قاتی پاتی رو براشون پر کنه. دمش گرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 15:35  توسط ساقی   | 

در گوشه ی چشمت آن چشمک آبی مدام می درخشد.

- وهمه. اکس ترکوندی؟

در گوشه ی چشمت آن چشمک آبی مدام می درخشد.

- ...

در گوشه ی چشمت آن چشمک آبی مدام می درخشد.

- بابا بی خیال! نور مانیتور ناتیه! منتظر چی هستی؟ کی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 15:22  توسط ساقی   | 

زمین و آسمان را به هم می دوزم.

همه اش آبی می شود، آفتابی می شود.

آن وقت

مرز آسمان و زمینم کجاست؟

نفرین به هر چه سیم خاردار!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 15:1  توسط ساقی   | 

هر کسی کار خودش، بار خودش، آتیش به انبار خودش ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:36  توسط ساقی   | 

می نشینم و خود را در خط به خط کتابها جست و جو می کنم.

هر تکه ام را از لای کتابی بیرون می کشم ـ نمی کشم، گاه.

برای تو می فرستم ـ نمی فرستم، گاه.

هر تکه از روحم در جایی از تاریخ فرو افتاده بر پهنه ای از خاک.

و من

تنها ۴۶۸ سال فرصت دارم،

برای چینش این پازل.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 15:34  توسط ساقی   | 

کابوس این روزهای من "گلابتون شدن"ه.

نکنه بشم؟

می گه: "لازمه ی شدن، نبودنه."

بودن درجه داره. "تر" و "ترین" داره.

از جنون تلخ می ترسم.

بیانش واسه من جسارت می خواد؟

دارم خب!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 13:8  توسط ساقی   | 

امروز ظهر یه جایی بودم جات خالی. چند بست روح الاجنه زدم.

دارم عرش اعلا رو سیر می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 12:12  توسط ساقی   | 

تعطیل ترم می شم.

دلم می خواد بی وقفه هزاران سال تو سکوت راه بریم.

از بس که آرزوهای محال دارم.

دیدی گفتم تعطیلم!

رد که شدی، کلاهم رو به نشونه ی احترام از سرم بر می دارم و تعظیمت می کنم.

دستی برام تکون بده تو هم.

بی خیال!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 15:46  توسط ساقی  

شعرم را که می خوانی،

کاش ندانی از کیست

تا آنسان بنیوشی

که نوشیدمش.

انسانم من،

انسان!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 13:7  توسط ساقی   | 

باد اومد دودا رو برد.

بارون اومد درختا و کوها رو شست.

توی کوه برف اومده.

کوه، سفید. برف، سفید. ابر سفید.

آسمون امروز، فیروزه ایه.

و دماوند سفید مثله یه کفتر سینه شو جلو داده

اون بالا مثله یه شیر سرفراز و سربلند،

ایستاده.

دل کوها انگار از ابر می جوشه:

بعضی هاش سفید و نرم و پنبه ای.

بعضی هاش اما، پشم ببعی.

 باد اومد دودا رو برد.

بارون اومد درختا و کوها رو شست.

توی کوه برف اومده.

کوه، سفید. برف، سفید. ابر سفید.

آسمون امروز، فیروزه ایه.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 11:47  توسط ساقی   | 

کاش رو به روم نبودی، کنارم بودی!

اما انگار این فقط یه کاشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 12:26  توسط ساقی   | 

 

** من غلامرضا نیستم، داداشی!

خودتو بپا ابراهیم خان!

** سرزمین رو نامزد کردم فردا

حلقه ی نامزدی رو هم دیروز براش انداختم تو رودخونه

امروز حتمن در تمامش رخنه کرده

** صدقه رو سر گردنه می دن خانوم

یه فال بخر!

** نه! سوال اساسی اینجاست آقای ادیک!

اصلن چرا نمونه ها با پ پ ۲۰ درصد ساخته شدن؟

** آغوش من براش نه کوچیکه ـ که جا نشه ـ نه بزرگ ـ که بیفته ـ

چشماتو بشور!

اگر نه یه روز از چشاش می شوردت

** زخم اول دردش از همه بیشتره

بعدی ها رو که بخورم، اینو بیشتر می فهمم!

نمی ترسم اما!

تا سر پام، هستم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 11:45  توسط ساقی   | 

زخم اول دردش از همه بیشتره

بعدی ها رو که بخورم، اینو بیشتر می فهمم!

نمی ترسم اما!

تا سر پام، هستم

پی نوشت: از ذات جنگ متنفرم!

بازم پی نوشت: سر پا می مونم!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 19:19  توسط ساقی   | 

عشقی که منجر به آفرینش نمی شه، عشق نیست. تخدیره.

عشقی که غم میاره و زایش نداره، عشق نیست، افسردگیه.

اگه همچین عشقی داری، بریزش دور. پاشنه ت رو بکش و راه بیفت دنبال یه عشق فزاینده.

عشق، آغاز آفرینشه. زایندگیه و پرواز.

رو این تئوری کار می کنم، هر کی پایه ست، بسم الله!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 16:35  توسط ساقی   | 

دنده عقب گرفت و یک کیلومتری تو بزرگراه برگشت. اون قسمت از بزرگراه پیاده رو داشت و من تو خیابون نبودم خوشبختانه. شیشه رو داد پایین و دلبرانه گفت: از اول مدرس تا اینجا رو داری پیاده میای؟ سوار شو!

گفتم: اگه می خواستم سوار شم که می شدم، برو آقا! مرسی!

گفت: بیا بالا! دو دور مسافر پیاده کردم برگشتم هنوز داری راه می ری.

گفتم: یا حسین! برو آقا رد کارت!

اول نفهمید چی می گم بهش. یکه خورد. انگار یهو یاد "یا حسین"ی افتاد که پشت ماشینش نوشته بود. قاه قاه خندید و گفت: ماشین دزدیه! مال خودم نیست!

با خنده ای از سر خونسردی گفتم: از قیافه ت معلومه چی کاره ای. می دونم که دزدی.

من پر رو تر از اونی بودم که بتونه سر به سرم بذاره. مثه گاوی سر به زیر سرش رو انداخت پایین و رفت.

پی نوشت ۱: بزرگراه بهترین جا واسه راه رفتنه. می تونی راه بری و هر چقدر دلت خواست هوار بزنی و عر بزنی و گریه کنی و بخندی و فحش ناموسی به زمین و زمان بدی و ...

پی نوشت ۲: حالم از هر چی خیابونیه به هم می خوره. زن و مرد!

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 18:35  توسط ساقی   | 

چرخی میزد تو راهروهای تو در تو. دستاش همیشه تو جیباش بود. گردنش رو یه جور خاصی حرکت می داد و اطرافش رو نگاه می کرد. ده پونزده دقیقه ای می موند و می رفت.

چند بار که تکرار شد، فهميدم درست زير ديوارنوشته‌هاي من چيزي مي‌نويسه و مي‌ره.

هيچ وقت توجهي به من نداشت. تا آخرش هم همين‌طور بود. اصلن نمي‌دونم مي‌دونست كه اون ديوارنوشته‌ها مال منه يا نه.

بعضي شعرهامو رو ديوار راهروهاي دانشكده مي‌نوشتم. نمي‌دونم تا حالا چن دور روش رنگ خورده، حيف! كاش جايي يادداشتشون مي كردم.

اما خيلي لذت داشت! شعري بنويسي رو ديواري بي‌هدف. يه ناشناس ـ فك كنم از بچه‌هاي فني بود ـ بياد و بي‌خيال و خنگ، چرخي بزنه تو راهروها و ـ واقعن نمي‌دونم چطوري ـ جاي شعرت رو ـ پشت در و پايين نيمكت و هر سوراخ سمبه‌اي كه هست ـ پيدا كنه و پاش چيزي بنويسه و بره.

معمولا از شاملو و لوركا و اينا مي‌نوشت، نه از خودش. اما چنان مضمون شعرم رو مي گرفت، كه متحير مي‌موندم.

هيچ وقت همكلام نشديم. هيچ وقت! اما ...

ديروز بعد از دوازده سيزده سال تو ميدون ونك ديدمش. منتظر بالابلند بودم تو ايستگاه. كنارم حضور دوست حس كردم. سرم رو بر نگردوندم. گوشه چشمي ديدمش.

تغيير چشمگير دو تامون جالب بود! موهاي اون بلند شده بود و موهاي من كوتاه. پريشوني و بي‌پرواييش رو داشت. خنگي و بي‌خياليش رو داشت. اما ...

دلم مي‌خواست انتظارم طولاني بشه. شد. اما اون نموند. مثه هميشه سري چرخوند به اينور و اونور و رفت.

چرا رفت؟ مگه نمي‌خواست سوار ماشين بشه؟ حضور من نمي‌تونست اذيتش كنه.

حضور رويايي اين مرد شگفت چقدر دل‌انگيز بود برام. خوب شد كه رفت. اون بايد مثه هميشه يه راز بمونه. يه راز شگفت دوست داشتني.

نمي‌دونم پيش مياد بازم ببينمش يا نه. اين اصلن مهم نيست. كاش هيچ وقت نشناسمش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 11:19  توسط ساقی   | 

پی نوشت: منبعش پای عکس هست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:45  توسط ساقی   | 

زیر اون طاق یخی

وایسا و هی قلپ قلپ رودخونه بخور.

سیر که نمی شی هیچ وقت؟

کاشکی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 14:59  توسط ساقی   | 

به سرچشمه سوگند

و به کوهساران

اصلن به تسبیح فیروزه ای ام سوگند

و

تار زلف سیاهت

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 10:17  توسط ساقی   | 

جرئت فهمیدن داشته باش!

پی نوشت: پویا دوست خوبیه.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 10:48  توسط ساقی   |