ماشین که پیچید، تو خیابون ایستاده بود. با تکیه ای به اون عصای قهوه ای رنگش. کمی خمیده بود، اما قد و بالاش نشون می داد که بیست سی سال پیش چه جوون رعنایی بوده. انحنای قدش فقط مال سن و سال نبود، هر کی ندونه، من که می دونم روزگار با بابا ممد چه کرده بود.
خنده از لبش نمی افتاد. گشاده رویی جنوبی ش، مسحورم کرد تو دل کویر با اون همه نگرانی که من داشتم. پا که گذاشتیم تو خونه ش، محبت همسرش که با واکر راه می رفت و خیلی بیشتر از اون خمیده بود، بیشتر جادوم کرد.
مامان هما انگار تنش صد ساله بود و لبخند و نگاهش 20 ساله.
پناه برده بودن به تن خشک و سرد کویر از روزگار. دو روز مهمونشون بودیم. شرایطمون سخت بود. آرتای هفت ماهه ی ما قرار بود عمل بشه. دل تو دلمون نبود تو غربت، اما کدوم غربت. مگه می ذاشتن حسش کنیم. خونه شون نه سرد بود و نه خشک. گرم بود و کمی هم شرجی. مثه جنوب. اونها هرجا که زندگی می کردن، خونه شون اینطوری بود.
از چهار یا پنج تا بچه ـ خوب یادم نیست ـ یکی براشون مونده بود. بقیه رو داده بودن برای وطن. برای عقیده. برای آزادی ...
به هم که نگاه می کردن، انگار عاشقای تو کتابا دارن غزل می خونن. مامان هما ناهاری پخته بود که به عمرم نخورده بودم. یه مزه ی همیشه موندگار. بابا ممد با اروندم خو گرفته بود. با لهجه ی بوشهریش می گفت: آقای اروند، یه بوسی بده بابا ...
امشب رفت. رفت تا آروم بگیره دل بی قرارش که هیچ وقت نذاشت کسی بی قراریش رو ببینه. رو لبش لبخند بود و تو دلش غوغا. حالا دلش آرامش گرفته. روحش آرامش گرفته. و لباش هنوز هم می خنده حتمن.
سه روز بود که تو کما بود. براش فقط آرامش خواستم از خدا. فقط آرامش.
حس می کنم حالا دیگه داره. اما برای مامان هما چی بخوام؟مامان همای تنها. کتاب آشپزی ای رو که با حوصله نوشته بودش و به زیبایی با نقاشی های ساده و روون آراسته بود، به یاد میارم. وقتی دشتی رو صدا می کنه، جوابی نمی گیره دیگه. تنهاییش رو کی پر می کنه؟ کی می تونه پر کنه؟
داغ فرزندانش رو وجود بابا ممد قابل تحمل کرده بود و حالا دیگه نیست. خدایا! هر چی شکیبایی داری، بهش بده. هر چی شکیبایی داری ...