تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

"ميان وجود و عدم را هيچ كس نمي‌توانست به خوبي "محمد رهبر" در ستون چپ صفحه اول روزنامه شرق 30 فروردين به تصوير بكشد.

... سرگيجه‌اي كه دليلش افت فشار نيست. روسريهايي كه باز مي‌شوند و مرداني كه حالتي غريب را تجربه مي‌كنند. چادرهاي سياه و پيراهنهاي افتاده بر شلوارهاي پارجه‌اي در دهه 60. تكليف روشن ديگر كشورهاي اسلامي در برابر حجاب ...

رهبر "مرد ايراني" را مي‌شناسد و دلايل سرگيجه‌اش را مي‌داند. اما گويا علاج اين بيماري در دست او نيست. نسخه‌ي اين بيماري را گروهي موسوم به "خانواده‌هاي شهدا و بسيجي" ديروز در مقابل مجلس شوراي اسلامي  پيچيده‌اند.

مي‌خواستم بگويم:

"در ميان  كساني كه بي‌حجاب و بدحجابشان مي‌خوانند، هستند دختران شهيدان و جانبازان و آزادگان و جاويدالاثران. در ميان پسرهايي كه موهايشان را بلند مي‌كنند و گاه آذين مي‌بندند، هستند كساني كه خود را فرزند خلف شهدا مي‌نامند و اسلافشان را مايه‌ي سربلندي‌شان مي‌دانند. آنها مي‌گويند كه هواي تازه مي‌خواهيم تا نفس بكشيم. ما حرفهاي تازه داريم ...

اما به قول بزرگي كه مهرآفرينش مي‌خوانند، بهتر است اين گفتار را چون رازي در سينه نهان بدارم و بپندارم كه بدحجابان و بي‌حجابان كوي و برزنها عاملان استكبار جهاني هستند كه يا بايد به آغوش سياه استكبار بگريزند و يا همچون ما پاي تا سر سياه بپوشند.

 

حرفهاي جامانده:

1- شنيده‌ها حاكي است "عماد افروغ" رييس كميسيون فرهنگي مجلس هفتم نيز در جمع خواهران تجمع كننده در مقابل خانه ملت _ كه پلاكارد به دست شعارهاي ضد بدحجاب مي‌داده‌اند_ حاضر شده و اعلام كرده كه بر دست و دهانشان بوسه مي‌زند.

احتمالا اين جمله نقل شده از استاد دانشگاه تربيت مدرس يكي از آن استعاره‌هايي است كه اهل فرهنگ جهان را شيفته زبان فارسي مي‌كند و اصلا شيريني زبان فارسي كه مي‌گويند، در همين نغزگفتارهاست.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 14:54  توسط ساقی   | 

این شعر هسته ای از علیرضا قزوه است. من تو سایت روزنامه نگار نو دیدمش. روزنامه نگار نو  تو بازتاب. بازتاب تو مهر. گفتم شما هم بخونینش:

 

نور است در هر ذره ای، ما نور نور نور تو
تو خضر راه عاشقان، ما موسی ای در طور تو
در طور نوری دیده ام، نور عبوری دیده ام
در ذره شوری دیده ام، این ذره و این شور تو
از خویش دورم این زمان، محو حضورم این زمان
لبریز نورم این زمان، پاینده بادا نور تو
بگشای راه بسته را، بنواز جان خسته را
بشکن دوباره هسته را، عشق است تا منظور تو
ما اهل صلیم و صفا، ماییم از درد و دوا
خورشید می خواند نوا، با زخمه تنبور تو
می ریزد این بن بست ها، با فکر ها با دست ها
تلخند این بدمست ها، شیرین شده انگور تو
ای دشمن بنیان ما، ای رهزن ایمان ما
هر روز هر شب آتشی، سر می زند از گور تو
فردای نورانی نگر، دلهای قرآنی نگر
ایران ایمانی نگر، هورا دل مسرور تو
آب است و خاک است و هوا، نور است و عشق است و صفا
شور نطنز و اصفهان، در گوشه ماهور تو !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 11:46  توسط ساقی   | 

ساعت 6 صبح بود كه بيدار شد. از پريشان‌خوابي شب ملول ملول بود. تلاش موفقي براي مسلط بودن بر خود داشت. بدون هيچ لرزشي در دست تابه كوچك مسيح و بودا رو برداشت. كمي آب. كمي شير خشك و كمي آرد برنج كافي بود تا بتونه براشون يه غذاي جمع و جور تو راهي درست كنه. مسيح بعد از ساعت 8 نمي‌تونست چيزي بخوره. چون براي ساعت يك بعد از ظهر قرار اتاق عمل داشت. فرني به سرعت آماده شد. همه چيز رو نيمه شب گذشته آماده كرده بود. همه چيز رو به راه بود. دل دل كبوترانه‌ش يه دم آرومش نمي‌گذاشت. سعي كرد مسيح و بودا رو تو خواب از خونه خارج كنه. اما اونها مثل هميشه بيدار بودند و خندان.

__ مسيح... مسيح ... اين بچه انگار واقعا بچه نيست. از وقتي فهميده مريضه و بايد عمل بشه فقط ميخنده. هيچ جاي نگراني‌اي برام نمي‌ذاره. كاش وقتي بزرگ مي‌شه هم اينقدر بزرگ باشه.

 

__ بودا رو براي آرامش دادن به جمع با خودش برد. بودا با اون چشمهاي شرقي مهربونش هيچ چيزي جز مهربوني براي بخشيدن به بشريت نداره.

ماشين حركت كرد و آبي كه با آرزوي بازگشت در پي‌شون روونه بود.

ساعت عجله داشت. طولي نكشيد كه دكتر بالاسر مسيحش وايساده بود برا معاينه.

__ بله! تشخيص درست بوده. به سرعت بايد عمل بشه. سعي مي‌كنم تو 20 دقيقه كار رو تموم كنم. جاي نگراني

نيست.

...

حصاري از شيشه و آهن؛ وقتي بچه رو تو دستان مهربان و دوست دكتر گذاشت، تنها تصوير ارتباطي اون با مسيحش بود.

بالابلند هم رفت. رفت تا بودا احساس تنهايي نكنه. و چقدر تنهايي ناگزير بود و سخت. سخت بود و دوست داشتني. سخت بود چون بالابلند نبود. مسيح نبود. بودا نبود. دوست داشتني بود چون براي بالابلند بود. براي مسيح بود. براي بودا بود...

هر نفس يك عمر بود كه مي .. ،نه؛ نمي‌گذشت.  نمي‌گذشت تا همه چي تموم شه. تا مسيح دوباره صورتش رو با دستاي كوچيكش لمس كنه. تا دوباره موهاشو بكشه. تا دوباره ...

تمام خوبي اون لحظه ها در اين تنهايي‌ش بود. تحمل نداشت كه تو اين سخت‌ترين لحظات كسي چشماي ترش رو ببينه. چشمايي كه تر مي‌شه و نمي‌باره.

نه ساعت، نه موبايل. و نه حتي چهره‌اي آشنا؛ بهترين تصوير از اين لحظات اينها بودن.

و نفسهايي كه هر كدوم يه عمر بودن. عمري كه نمي‌گذشت. انگار خدا يادش رفته بود دنيا رو بچرخونه.

اما تموم شد.

لحظه هايي كه هفت ماه و نيم پيش موقع تولد بودا و مسيح با نگراني اون به هوش اومده بود و ضجه زنان التماس كرده بود كه مطمئنش كنن مسيحش خوبه. نفس مي‌كشه.

ساعت كه رو 10 دقيقه به 12 توقف كرده بود انگار در حركتي خودش رو به 10 دقيقه به 2 رسوند. و گذشت اون دو ساعت نفسگير.

هيچ وقت از شنيدن صداي اوغ زندن مسيحش اينقدر خوشحال نشده بود. لپاش گل انداخت. خون دوباره تو صورتش جريان گرفت ...

وقتی به مسافر زنگ زد آبشار بود که بر پهنه صورتش جریان گرفت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 14:43  توسط ساقی   | 

 

من درد را مي‌زايم

كودكي از جنس مرگ را

كه قرن هاست در من مي رويد

و با نيرنگي از رنگ ابتذال جفت مي شود.

تو را دروغ نگفتم

تمام سالهايي كه در كوهپايه هاي غرورم

به دنبال تو مي گشتم

آبستن سرزميني بودم

_ كه دريغ _

سترون بود

 

اين يه حسه. مربوط به زمانيه كه آدم تو شرايط الان مايكروسافته.

حالا يه حس ديگه رو بخونين:

 

 

نباتي رويان

مامم بخوان!

از آنك

اهورامزدا را در دل مي‌پرورانم

و نه ماه و نه روز و

زياد طول بكشد نه ساعت ديگر

زايش كه نه!

مي آفرينمش.

نباتي رويان

مامم بخوان

و مگو

ماليخوليا

در من ريشه دوانده است.

 

 

اين حس مي تونه حس يه مايكروسافت باشه وقتي كه خودش رو از بقاياي يه جنين ناقص الخلقه ‌ي ماليخوليايي زدوده.

مايكروسافت عزيز! ببخشيد اگه يهو باهات پسرخاله شدم. اما واقعا باهات احساس پسرخالگي دارم. كاريش نمي شه كرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 16:1  توسط ساقی   | 

سلام.

صبر كردم كمي سرم خلوت شه بعد نوشتن تو وبلاگ رو شروع كنم. اما مثه اينكه اين سر خلوت شدني نيست و اينطوري  ديدار ما مي مونه به قيامت.

مي خواستم وبلاگ رو با يه متن خوب و نسبتا حسابي شروع كنم. اما ديدم باز هم اينطوري خيلي طول مي كشه.

من مسافرم. مثه هميشه.  آدم "شروع ويژه" نيستم. ترجيح مي دم اگه ويژگي اي وجود داره بهش دست پيدا كنم. "من" در سفر به "اوج" مي رسه. البته اگه اوجي وجود داشته باشه.

بهتره ادا در نيارم و مثه هميشه خودم باشم.

حتما مي رسه روزي كه تو اين وبلاگ چار تا كلمه حرف حساب ديده بشه.

فعلا كمي درگيرم. درگير روزمرگي هاي زندگي. روزمرگي هاي خوب و سخت. كاش اين صفحه ها بتونه به يكي از  روزمرگي هاي خوب و شايد سخت زندگي من تبديل بشه. اميدوارم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 10:56  توسط ساقی   |