تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

هی خاک را می کند و می کند.

مرده ای برای خاک کردن نیست. همه در گور خفته اند.

نیمه شب که می شود،

                                      هر شب

راست می آید سر این گور و می کند.

باور نمی کند که چقــــَــــَـــــَــــَــــَــــَــــَــــدر مرده است.

روحش را که در گور می بیند

طغیان می کند باز

حالا دیگر حتا توان خودکشی هم ندارد.

ناچار

چاله را پر می کند

تنها برای باز کندن.

 

از دیگران: "منو سلاخی نکن رییس" عنوان یادداشت خوندنی النازه.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 4:8  توسط ساقی   | 

آره!

تکیه کلامش این بود وقتی خیلی آشفته بودم و بی کلامی حتا نگاش می کردم. وقتی همه چیز خیلی آشفته بود:

"درست می شه"

با چاشنیِ لبخندی که معنای لبخند بود و حلقه نمی در چشماش؛ که باران بود و نمی بارید.

آره دوستم! اون مخاطب درونی من بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 3:47  توسط ساقی   | 

بدون شک دليل مزاحمت‌هاى خيابانى تهران و در مجموع ايران، محافلى هستند که مردان را وادار به موضع‌گيرى در برابر زنان مى‌کنند. اما فايده اين کار چيست؟ آيا مى‌توان با ايجاد مزاحمت زنان را واداشت تا حجاب داشته باشند؟ البته مى‌شود با اذيت و آزار انسان را به هرکارى وادار کرد، منتهى بحث بر سر اين است که جامعه‌اى که بنيادش بر ترس باشد، آيا قادر به خلاقيت و آفرينندگى هست؟ باور نمى‌کنم.

چنین جامعه‌اى در نهايت تنها کارى که مى‌تواند بکند تربيت دسته‌هاى تروريستى است. يعنى بسيج کردن همان مردانى که مزاحم زنان مى‌شوند.

متن کامل این یادداشت رو اینجا بخونین.

 

پی نوشت بی ربط خصوصی: وحید جان آدرس ایمیل یا شماره تلفن پلیز!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:18  توسط ساقی   | 

خونه به دوشی واسه خیلی ها خوشایند نیست.

اما من هیجان دارم واسه اینکه نمی دونم مثلن ۲۰ روز دیگه تو کدوم خونه از کدوم خیابون از کدوم شهر زندگی خواهم کرد.

و حتا شاید از کدوم کشور.

از دیگران: و من به آبی سیر مدیترانه نگاه می کنم و مرگی خودخواسته میان آن آبی بیکران ...

در اولین فرصت می رم بیروت فرزانه جونم. سفرنامه ش رو اینجا بخونین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 12:2  توسط ساقی   | 

این نیز بگذرد ...

احساس می کنم حجم کلمات این پست کمه. چه می شه کرد! وقتی حرفها گفتنی نیست.

پی نوشت بی ربط به موضوع به نقل از سایت میدان: نامه صادقانه یک مرد به سایت میدان زنان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:24  توسط ساقی   | 

ساعت دو و نیم شب است و من نشسته ام پشت کامپیوتر پیرم و می نویسم.

مردانم خوابیده اند. خوابم نمی برد. حیرانم. خیلی بیشتر از سال یکهزار و سیصد و هشتاد و یک و دو.

بهتر است فکر نکنم. به هیچ چیز. و تو.

بهتر است بنشینم و تکالیفِ تلخ و آرمانی ام را انجام دهم. و منتظر بشوم تا سالروز پیروزی نهضت مشروطه فرا برسد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 2:35  توسط ساقی   | 

نشسته بود رو سرامیکهای خونه ی تازه ی مامانینا و تکیه داده بود به دیواره ی مبل. یه پاش  رو انداخته بود رو اونیکی پاش و سرش گرم بود به ور رفتن با تیکه سیمی که تو دستش بود. چشم دوخته بود به سیم و با اخمی که به واسطه ی پیوستگی ابروهاش تو صورتش هست، زیر لب زمزمه می کرد:

افسوس که گذشته

دیگه بر نمی گرده

...

فکر می کنین این تصویرِ کیه؟

آره سپیده جان. این تصویر ارونده که منو حیرت زده کرد.

سه سالگی، سن آرمانیِ منه. و پسرم در آستانه ی سه سالگی به گذشته ای افسوس می خوره که دیگه بر نمی گرده.

برای امید: می دونی آرتا چی می خونه؟ تقریبن سه ماه پیش یه روز که از خواب بیدار شده بود و لوس می شد، با قاطعیت بهش گفتم: اگه پا نمی شی، من می رم.

یهو چشماش رو باز کرد و با قیافه ای جدی و محزون گفت: نرو! نرو! بی تو می میرم ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 2:9  توسط ساقی   | 

این مثنوی، در واقع بازخوانی ماجرای زنجانه. من از اینجا نقلش می کنم:

دختری خوبروی در زنجان
بود یکچند از قضا مهمان

باوقار و متین و پر شر و شور
بود چشم بدان ز رویش دور

در پیِ علم و صلح و آزادی
دور از آشیان و آبادی

دوست با هر که همصدایش بود
دختر و پور، زیرِ چرخ کبود

ناگهان مردی از قبیله ی غیر
به درآمد به رویش از در خیر

که چنین خوبروی دخترکی
دخترِ بانشاط و بانمکی

نیست شایسته گردِ او پسران
جمع گردند، جمعِ بی خبران

انجمن نیست جای چون تو گلی
گلِ شایسته و خوش آب و گلی

شده ای نقل محفلِ پسران
شده پرونده ات وزین و گران

چاره ای جوی تا رها بشوی
راه این است تا به ما گروی

دختری خوبروی و طنازی
از چه با ما نداری انبازی؟

دل و دینم ببرده روی مَهَت
می کنی دوری از من از چه جهت؟

گر شوی یارِ من، نگارینم!
به فدایت همه دل و دینم

یار شو با من ای مثالِ جمال
به یکی صیغه می شویم حلال

خانه ام با وجودِ اهل و عیال
گر چه همیشه هست در اشغال،

دفترِ کارِ من به دانشگاه
می شود وصل گاه این "من و ماه"

قصه ی عشقِ ما شود ماتم
گر بدانند عالم و آدم

هیچ کس را خبر نباید کرد
ور نه عیش وصال گردد درد

مردکی در ردای استادی
بر گرفت از وجود او شادی

گفت دختر، که یا "حسن مددی"
بهرِ این مدعات، کو سندی؟

دختری پاک و بی ریایم من
دل مردان همی ربایم من؟

نیست کاری مرا به جنس ذکور
می روم سوی هر چه اهل شعور

فرق نبُود میان مرد و زنی
وصله ای اینچنین به من بزنی؟

گفت استاد "من بگفتم قال
خواه پندش بگیر، خواه ملال"

مرد و زن هست آتش و پنبه
بکَن از گوش خویش، این پنبه

دخترک نزد دوستانش رفت
گفت آنچه میانشان می رفت

حیله ای ساز کرد و سویش رفت
آتش عشق، صورتش می تفت

پیرهن چاک کرد آن استاد
کوس رسوایی اش ز بام افتاد

هست امروز، عصر اینترنت
فیلمش آمد به روی صفحه ی نت

یوسفش خواند اهل شرع و ریا
که زلیخا به او بگفت "بیا"

کاسه افتاد و عرش هم بشنید
آن صدایی که گشته بود پدید

که زلیخا نبود آن دختر
بود گردآفرید نام آور

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:12  توسط ساقی   | 

کتایون عزیز می خواست بدونه اسم بچه ی محبوبه رو چی گذاشتن. من اسمای زیر رو بهشون پیشنهاد کردم:

یسنا، نیروانا، نوشا، نیوشا، مهرآفرین، مهراوه، چکاوک، پرنیان، چیچک، پرند، آترپای، پوپک، پُلیا، دریا، باران، آرام، دیبا ... 

دوستای دیگه هم دلبر، دلربا، گل اندام، نازنین و ... رو پیشنهاد کردن.

اونا باران رو انتخاب کردن. صداش می کنن باران.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:16  توسط ساقی   | 

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می رسند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم: ز دانشمند مجلس باز پرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:14  توسط ساقی   |